کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۸۴۲ - نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی...

1

نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی

گذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی

2

پیام من برسانی، بدان صفت که تو گویی

سلام من برسانی، بدان زبان که تودانی

3

چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفی

درافگنی سخن من بدان میان که تو دانی

4

به گوشه ای کشی آن زلف را به رفق و بگویی

که: بازده دل ما را بدان نشان که تو دانی

5

خبر کنی لب او را که: ای ز راه ستیز

کنی دریغ دل این شکسته آن که تو دانی

6

ز حال اوحدی ار پرسدت که چیست؟ بگویی

که: در غمت نفسی می زند چنان که تو دانی

متن شعر کپی شد.