کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۱۹ - وله

1

سر پیوند ما ندارد یار

چون توان شد ز وصل برخوردار؟

2

کار ما با یکیست در همه شهر

وان یکی تن نمیدهد در کار

3

همدمی نیست، تا بگویم راز

محرمی نیست، تا بنالم زار

4

در خروشم به صیت آن معشوق

در سماعم به صوت آن مزمار

5

بلبلی هستم اندرین بستان

غلغلی بستم اندرین گلزار

6

مطربم پرده ای همی سازد

که درین پرده نیست کس را بار

7

منم آن واله پریشان سیر

منم آن عاشق قلندروار

8

غارت عشق برده نقدم و جنس

رشته عشوه بسته پودم و تار

9

رخت فردا کشیده بر در دی

نقد امسال کرده در سر پار

10

گوش بر چنگ و چشم بر ساقی

جام در دست و جامه در آهار

11

بر سویدای دل نگاشته خوش

نقش سودای آن بت عیار

12

همه مستان بهوش می آیند

مست ما خود نمی شود هشیار

13

هر کسی را بقدر خود روزیست

من همان روز دیدم این شب تار

14

بر کنارم همی کشند، ار نی

در میان زود بستمی زنار

15

می برد قاصد زمین و زمان

می دهد جنبش خزان و بهار

16

نکهت زلفش از شمال و جنوب

نامه عشقش از یمین و یسار

17

همه پویندگان آن راهند

همه جویندگان آن دیدار

18

اوحدی، گر حکایتی داری

فرصتست این زمان، بیا و بیار

19

سخنی زان رخ نهفته بگوی

نفسی زین دل گرفته بر آر

20

میوه پختست ریزشی می کن

ابر تندست قطره ای می بار

21

نکته ای باز ران از آن دفتر

اندکی باز گو از آن بسیار

22

شربتی ده، که کم کند جوشش

دارویی کن، که به شود بیمار

23

احتیاطی بکن در اول روز

تا پشیمان نگردی آخر کار

24

راز داری به دست کن، که شود

تو رساننده، او پذیرفتار

25

در ده ار قابلی بود در ده

بده آواز ده بده سالار

26

کای پسر نامه ای رسید از یار

نفسی گوش باش و گوشم دار

27

چیست این نامه و فغان در شهر؟

چیست این شور و فتنه در بازار؟

28

تو گمانی که می رسد معشوق

آن نشانی که می رود دلدار

29

همه در جست و جو و او فارغ

همه در گفت و گو و او بیزار

30

راه بسیار شد، مرنجان خر

دزد همراه شد، بیفکن بار

31

نار در زن به خرمن تشویش

بار برنه ز مکمن انکار

32

خانه در بیشه الهی بر

سنگ بر شیشه ملاهی بار

33

بر سواد سه نقش کش خامه

بر در چار طبع زن مسمار

34

این مثلث بنه بر آتش ننگ

و آن مربع بریز بر گل عار

35

چون دلیلان مخالفند، بگرد

زین دم آهنج راه بی هنجار

36

در غبارند شاه و لشکر، باش

تا برون آید آن علم ز غبار

37

راه و شاه و سپاه هر سه یکیست

وین سه گفتن تعدد و تکرار

38

جز یکی نیست صورت خواجه

کثرت از آینه است و آینه دار

39

آب و آیینه پیش گیر و ببین

که یکی چون دو می شود به شمار؟

40

سکه شاه و نقش سکه یکیست

عدد از درهمست و از دینار

41

از یکی آب نقش می بندد

بر سر گلبن، ار گلست، ار خار

42

از چراغی هزار بتوان برد

از یکی دانه غله صد خروار

43

نقطه ای را هزار دایره هست

گر قدم پیشتر نهد پرگار

44

الفست اول حروف و حروف

بر الف می کنند جمله مدار

45

هم به دریاست باز گشت نمی

که ز دریا جدا شود به بخار

46

به نهایت رسان تو خط وجود

نقطه اصل از انتها بردار

47

تا بدانی که: نیست جز یک نور

وان دگر سایه در و دیوار

48

همه عالم نشان صورت اوست

باز جویید، یا اولی الابصار

49

همه تسبیح او همی گویند

ریگ در دشت و سنگ در کهسار

50

جمله با او درین مناجاتند

خواه موسی و خواه موسیقار

51

سر بی تن چو نزد عقل یکیست

با سر چوب، چنگ در گفتار

52

پس انالاحق بدان که خواهی گفت

سر منصور گیر یا سردار

53

خیز، تا این سخن ز سر گیریم

که به پایان نمی رسد طومار

54

چند ازین ریش و جبه و دستار؟

دست آن دوست گیر و دست مدار

55

ورد دل کن به جنبش و حرکت

قوت جان ساز در سکون و قرار

56

یاد او بالغدو و الاصل

ذکر او بالعشی والابکار

57

رنگ و بوی خود از میان برگیر

تا ترا تنگ برکشد به کنار

58

تا نگردی شکسته کی بینی

به درستی جمال آن دلدار؟

59

بر کف دستش آورند و برند

کوزه کش دسته بشکند به چهار

60

آنچه گوید اگر توانی کرد

هرچه گویی تو آن کند ناچار

61

چون دیار تو از تو پاک شود

کس نماند، پس از خدا، دیار

62

مرد کاری، عیال حشر مشو

کار خود هم تو کار خویش شمار

63

نفس شوخ آورند در محشر

خر ریش آورند در بازار

64

کیل و میزان به دست توست، بسنج

نقد و جنسی که کرده ای انبار

65

خویشت او بس، ز دیگران به کنار

چون مجرد شوی ز خویش و تبار

66

رخ به میعاد گاه معنی کن

اربعینی به آب دیده برآر

67

تا بگوید مسیح روح سخن

تا ببیند کلیم دل دیدار

68

در جهانی تو، این چنین که تویی

نظری کن به خویشتن یک بار

69

عضوهای تو هر یکی حرفیست

وندر آن حرف احرفت بسیار

70

زین حروف اربرون کنی اسمی

اسم اعظم بود، مگیرش خوار

71

چون به خود در رسی ز خود بررس

که خدا کیست؟ ای خدا آزار

72

بر تو این داستان تو دانی گفت

دست بیگانه در میانه میار

73

منزل و راه نیست غیر از تو

راه و منزل نمودمت، هشدار!

74

سایر و سالک از تو در عجبند

ملک و مالک از تو در تیمار

75

پیل و شیر از تو در سلاسل و بند

گرگ و گور از تو در شکنج و حصار

76

آسمان سخره تو در تسخیر

اختران سغبه تو در پیکار

77

هم ز بهر تو فرقدان ثابت

هم برای تو مشتری سیار

78

در بن طور «هو» ت کرده وطن

بر سر اسب «لا»ت کرده سوار

79

هفت هیکل نوشته بر تو عیان

چار تکبیر کرده بر تو نگار

80

جز تو کامل نبود ازین ابداع

بی تو دوری نبود ازین ادوار

81

از ملک کی برآید این قدرت؟

آدمی که تواند این کردار؟

82

با تو نوریست، این خدایی، ضم

در تو سریست، این الهی، سار

83

این مثلها اگر ندانستی

باز خواهیم گفت، یادش دار

84

از تو این ما و من که میگوید؟

با تو این نیک و بد که داد قرار؟

85

گر کسی دیگرست، بازش جوی

ور توی، چیست زحمت اغیار؟

86

اینکه پنداشتی که تست، تو نیست

زانکه چون مرتفع شود پندار

87

زین تو سیصد هزار منزل هست

تا به جبریل، خاصه تا جبار

88

و ز تو گر راستی حقیقت تست

به حقیقت خود اوست بی اخبار

89

این که وقتی نشان او بینی

تا نگویی که: واصلم، زنهار!

90

خاک دور، آنگهی سرادق نور

«و قنا، ربنا، عذاب النار»

91

پشک را با نسیم مشک چه انس؟

خاک را با خدای پاک چه کار؟

92

بی مکان در زمین نگنجد گل

بی نشان هم نشین نگردد یار

93

آن تو، کین وصل در تواند یافت

تویی و من، بدانم این مقدار

94

تو الهی حقیقتی داری

کز اله تو او کند اخبار

95

در وصولی، که عارفان گویند

همگنان را به دوست استظهار

96

هست فرقی میان دیدن و وصل

نیست زرقی مرا درین گفتار

97

وصل و دیدار اگر یکی بودی

دیده خونین شدی به دیدن خار

98

هر تجلی وصال چون باشد؟

زانکه او مختلف شود بسیار

99

به درازی کشید قصه عشق

آخر، ای دل، مرا دمی بگذار

100

ساغری دادمت، مریز و بنوش

دگری می دهم، بگیر و مدار

101

غارت عشق بین و غیرت یار

غیر ازو کس مهل درین بن غار

102

عشق او خنجریست مردی کش

شوق او آتشیست مردم خوار

103

گربدانی که: در که داری روی؟

سر خود را ندانی از دستار

104

بی حضوری و گرنه کی نگری

در چنین حضرت، از یمین و یسار؟

105

تو امیری، کجا شوی عاشق؟

تو نمیری، کجا شوی بیدار؟

106

شیر زیلو چگونه گیرد صید؟

باز ایوان کجا شود طیار؟

107

روزنی نیست، چون بتابد نور؟

روغنی نیست، چون درافتد نار؟

108

لوح دل را ز نقش و حرف بشوی

تا شوی فارغ از مشیر و مشار

109

حاصل خاک را به خاک فرست

بهره روح را به روح سپار

110

دین درختیست، در دلش بنشان

شرع تخمیست، در دماغش کار

111

تو از آنجا مجرد آمده ای

با تو نابوده این شعور و شعار

112

هم ازین خاک توده پیوستند

با تو این همرهان ناهموار

113

چون ببینی رفیق اعلی را

برهی زین مهاجر و انصار

114

دین و دنیا مگو که: زشت بود

نیفه در حیض و نافه در شلوار

115

دل ز دنیا ببر، که دور بهست

سنگ گازر ز تخته عصار

116

گر بدانی ترا رسد تفسیر

ور ندانی رواست استغفار

117

سر اینها ز مایه داری پرس

ور نه بنشین و خایه می افشار

118

آب داند شکایت ناجنس

مشک داند حکایت عطار

119

عاملت یوز پای در دامست

واعظت مرغ دانه در منقار

120

این یکی چون کند تمام سخن؟

وان دگر کی کند به کام شکار؟

121

کاسه بندی چه جویی از مجنون؟

کیسه دوزی چه خواهی از طرار؟

122

پیر ده را مگوی، اگر مردی

حال گندم به موش و حیله مدار

123

دهن تو ز ذکر ظاهر راست

چه کنی با درون کج چون منار؟

124

بی ریاضت نرفت راهی پیش

ور کسی گفت، نشنوی، زنهار!

125

چون بدن پر شود نباید داد

روزها راز نامه شب تار

126

جام را روشنی دهد باده

جامه را نازکی دهد آهار

127

آتش و بوته ای همی باید

تا پدید آورد زر تو عیار

128

خود نشد پخته جز بحر حری

میوه سر احمد مختار

129

تا نیایی برون چو مار ز پوست

نتوانی ربود گنج ز مار

130

چون سمندر شوی در آتش تیز

گر شوی بر سمند عشق سوار

131

تا ترا سایه ایست او نشوی

نور با سایه چون کند رفتار؟

132

سایه برگیر، تا فرو تابد

از در و بام گونه گون انوار

133

اگر این راه می نهی در پیش

و گر این جامه می کشی دربار

134

توبه ای کن ز روی استهدا

غوطه ای خور به آب استغفار

135

چون کنی توبه لازمت باشد

در خلا و ملا و سر و جهار

136

به مقامات انبیا ایمان

به کرامات اولیا اقرار

137

شود ایمان به پنج رکن درست

لیکن آن پنج را چنین بگزار

138

اول این جا شهادتی باید

که نماند ز کفر و دین آثار

139

پس نمازی، که استقامت او

ببرد شاخ غفلت از بن وبار

140

زین دو چون بگذری ز کوتی هست

که دل و جان درو کنند ایثار

141

زان سپس روزه ایست هستی سوز

که درو نفس کشته گردد زار

142

بعد از آن در صفای جان حجیست

که از آن جا رسی به صفه بار

143

ما به عمری ادا کنیم این پنج

عارفانش به ساعتی صد بار

144

همه اثبات نفی و اثباتست

این که گوینده می کند تکرار

145

در دو حرف این میسرت گردد

اگر از حرف خود شوی بیزار

146

تو شهادت نگفته ای، ورنه

در شهادت مرتبند آن چار

147

«لا» و «هو» چیست چیست، میدانی؟

در شهادت که می کنی تکرار

148

«هو» پلنگیست کبریا نخجیر

«لا» نهنگیست کاینات او بار

149

«لا» دهن باز کرده دریاوش

«هو» دم اندر کشیده عنقاوار

150

باش تا «لا» بروبد این میدان

«هو» در آید به قلب این مضمار

151

«لا» و «هو» چون یکی شوند، ببین

«هو» کمر باز کرده، «لا» زنار

152

«لا» سر از خط «هو» نپیچاند

زانکه «هو» دایره است و «لا» پرگار

153

شهر «هو» از پس کریوه «لا»ست

تو نه مرد کریوه، این دشوار

154

رقم «هو»ست حلقه ای، که درو

نقد عزت کشند و جنس وقار

155

هرچه جز «هو»ست در وجود نهند

تا بر آرد نهنگ «لا»ش دمار

156

تو صفت دیده ای گزیری هست

از معز و مذل و نافع و ضار

157

گر صفت نیز را بجویی نیک

این تفاوت نماند و تیمار

158

چون بدین جا رسند اهل سلوک

شتران را فرو نهند مهار

159

در جهان خدا همه نیک اند

زشت ناخوب و لنگ نارهوار

160

حاصل قصه آن که: نیست جزو

با تو گفتم هزاربار، هزار

161

رفته شد باغ و فتنه شد خفته

سفته شد در و گفته شد اسرار

162

اوحدی، گر چنانکه سهوی کرد

تو ببخش، ای مهیمن غفار

متن شعر کپی شد.