سایر · اوحدی
در مذمت روزگار
1
جهان خالیست، من در گوشه زانم
مروت قحط شد، بی توشه زانم
2
اگر بودی چنان چون بود ازین پیش
بزرگی کو بدانستی کم از بیش
3
چرا بایستمی ده نامه گفتن؟
چو خامان درد دل با خامه گفتن؟
4
کی از ده نامه ای نامم برآید؟
ز هر بیهوده ای کامم بر آید؟
5
چو دریا پر گهر دارم ضمیری
ولی گوهر نمیجوید امیری
6
چون ماه از طبع من خود نور پاشد
نه او را مشتری باید که باشد؟
7
سخن را چون خریداری ندیدم
به از ترک سخن کاری ندیدم
8
خرد دورست ازین بیهوده گفتن
حدیث بوده و نابوده گفتن