سایر · اوحدی
حکایت
1
شبی پروانه ای با شمع شد جفت
چو آتش در فتادش خویش را گفت
2
که: پیش از تجربت چون دوست گیری
بنه گردن، که پیش دوست میری
3
سخن در دوستداری آزمودست
کزیشان نیز ما را رنج بودست
4
دل من زان کسی یاری پذیرد
که چون در پای افتم دست گیرد
5
درین منزل نبینی دوستداری
که گر کاری فتد آید به کاری
6
چنین ها دوستی را خود نشاید
که اندر دوستی یک هفته پاید