سایر · اوحدی
حکایت
1
خبر دادند مجنون را که: لیلی
ندارد با تو پیوندی و میلی
2
بدیشان گفت: اگر معشوق جافیست
وفای عاشق بیچاره کافیست
3
تو نیز، ار طالب آن یار نغزی
قدم را راست می نه، تا نلغزی
4
به هر زخمی ز یاری سرمیپچان
عنان از دوستداری برمپیچان
5
طریق عشق سستی بر نتابد
محبت جز درستی بر نتابد
6
به اول آزمایش باشد آنجا
چو بگریزی، گشایش باشد آنجا
7
اگر خواهی که او غم خوارت افتد
تحمل کن، کزین بسیارت افتد