سایر · اوحدی
حکایت
1
گدایی گشت با شهزاده ای جفت
بدان جرمش چو میکشتند، میگفت
2
به دست خود سزای خویش دیدم
که: پا پیش از گلیم خود کشیدم
3
هر آن مفلس که باشد طالب گنج
تحمل بایدش کردن بسی رنج
4
سزای خویش باید یار جستن
به قدر قوت خود بار جستن
5
چوحسن و پادشاهی یار باشند
طلب گاران مفلس خوار باشند
6
گدا، آن به، که سلطان را نداند
ولیکن عاشق این معنی چه داند؟
7
بر عاشق چه سلطان و چه درویش؟
تو عاشق باش و از سلطان میندیش