غزل · اوحدی
غزل
1
مشو عاشق، که جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد
2
تو آتش میزنی در خرمن خویش
ندانی این و آنت را بسوزد
3
مخور خوبان آتش خوی را غم
که روزی خان ومانت را بسوزد
4
ز دیده اشک خون چندین مباران
که ترسم دیدگانت را بسوزد
5
چه سود آنگاه پنهان کردن عشق
که پیدا و نهانت را بسوزد؟
6
ز لعلم چاشنی جستی به بوسه
نترسیدی دهانت را بسوزد؟
7
مبر نام من، ار نه با رخ خویش
بگویم تا: زبانت را بسوزد
8
اگر هجرم وجودت را بکاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد