سایر · اوحدی
حکایت
1
جوانی خار کن بر خار می خفت
کسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفت
2
مرا تا خار دامن گیر گشتست
گل اندر خاطرم کمتر گذشتست
3
ز خاری هر که او پیوند بیند
همان بهتر که: گل دیگر نچیند
4
به تنهایی مرا خاری تمامست
وصال گل به انبازی حرامست
5
درین بستان گل رنگین چه جویی؟
که دارد حسن او داغ دو رویی
6
اگر خاری کند وقت ترا خوش
بر افشان دامن گل را به آتش
7
ز گل رویان تر دامن چه جویی؟
که بر هرکس بخندد از دو رویی
8
بتان بی وفا خود را پرستند
دلیران این چنین بتها شکستند