سایر · اوحدی
حکایت
1
کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ
رها کن دست، گفتش با دل تنگ:
2
ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟
که شیرین را درین تلخی توان یافت
3
نظر می کن بنقش دوستان ژرف
ولیکن دور دار انگشت از حرف
4
چو اندر دوستی کار تو زرقست
نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟
5
چه تلخی ها که مهجوران کشیدند!
ز شیرینان بجز تلخی ندیدند
6
گل بی خار ازین منزل، که بینی
که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟
7
مراد دل به انبازیست این جا
مپندار این چنین بازیست این جا