غزل · اوحدی
غزل
1
چو با من رای پیوندی نداری
دلم سیر آمد از پیوند و یاری
2
نه خوی آن که از من عذر خواهی
نه بوی آن که بر من رحمت آری
3
سرم شد خیره، تا کی ناامیدی؟
دلم شد تیره، تا کی بردباری؟
4
رخت چندان جفا کردست بر من
که گر بعضی بگویم شرم داری
5
گهی در پای عشقم می دوانی
گهی در دست هجرم می گذاری
6
نخواهم داشت دست از دامن تو
اگر خود بر سرم شمشیر باری
7
من از عشق تو با غمهای دلسوز
من از هجر تو در شبهای تاری