سایر · اوحدی
حکایت
1
به گل گفتند: بلبل بس حقیرست
ترا با او چرا این دارو گیرست؟
2
بگفتا: بلبلی کز من زند لاف
بر من به ز ده سیمرغ در قاف
3
دل صافی ترا از لشکری به
درون بی نفاق از کشوری به
4
نظر، کز راستی آید، بلندست
برون از راستی خود ناپسندست
5
به چالاکی نظر جوی از بلندان
ولی پرهیز کن از چشم بندان
6
به پاکی دیده ای کو باز باشد
به صید دل کمند انداز باشد
7
ازو چون سر کشی، از پا نیفتی
میفگن بر زمینش، تا نیفتی