غزل · اوحدی
غزل
1
همانا با منت یاری همین بود
فغان و گریه و زاری همین بود
2
مرا گفتی که: یاری مهربانم
زهی! نامهربان، یاری همین بود؟
3
به دام من در افتادی و حالی
برون جستی و پنداری همین بود
4
زدی لاف از وفاداری همیشه
چه میگویی؟وفاداری همین بود؟
5
به مهرم یاد میکردی ازین پیش
کنون یادم نمی اری، همین بود؟
6
تنم بیمار بود از غم همیشه
دوا کردی و بیماری همین بود؟
7
به دلداری تو با من عهد کردی
کنون آن عهد و دلداری همین بود؟