کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳ - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود

1

بیامد بتخت کیی برنشست

چنان چون بود شاه یزدان پرست

2

نخستین چنین گفت با مهتران

که ای پرهنر پاکدل سروران

3

همی خواهم از داور بی نیاز

که باشد مرا زندگانی دراز

4

که که را به که دارم و مه به مه

فراوان خرد باشدم روز به

5

سر مردمی بردباری بود

سبک سر همیشه بخواری بود

6

ستون خرد داد و بخشایشست

در بخشش او را چو آرایشست

7

زبان چرب و گویندگی فر اوست

دلیری و مردانگی پر اوست

8

هران نامور کو ندارد خرد

ز تخت بزرگی کجا برخورد

9

خردمند هم نیز جاوید نیست

فری برتر از فر جمشید نیست

10

چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد

نشست کیی دیگری را سپرد

11

نماند برین خاک جاوید کس

ز هر بد به یزدان پناهید و بس

12

همی بود یک سال با داد و پند

خردمند وز هر بدی بی گزند

13

دگر سال روی هوا خشک شد

به جو اندرون آب چون مشک شد

14

سه دیگر همان و چهارم همان

ز خشکی نبد هیچکس شادمان

15

هوا را دهان خشک چون خاک شد

ز تنگی به جو آب تریاک شد

16

ز بس مردن مردم و چارپای

پیی را ندیدند بر خاک جای

17

شهنشاه ایران چو دید آن شگفت

خراج و گزیت از جهان برگرفت

18

به هر سو که انبار بودش نهان

ببخشید بر کهتران و مهان

19

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای نامداران با دستگاه

20

غله هرچ دارید پیدا کنید

ز دینار پیروز گنج آگنید

21

هر آنکس که دارد نهانی غله

وگر گاو و گر گوسفند و گله

22

به نرخی فروشد که او را هواست

که از خوردنی جانور بی نواست

23

به هر کارداری و خودکامه ای

فرستاد تازان یکی نامه ای

24

که انبارها برگشایند باز

به گیتی برآنکس که هستش نیاز

25

کسی گر بمیرد بنایافت نان

ز برنا و از پیر مرد و زنان

26

بریزم ز تن خون انباردار

کجا کار یزدان گرفتست خوار

27

بفرمود تا خانه بگذاشتند

به دشت آمد و دست برداشتند

28

همی به آسمان اندر آمد خروش

ز بس مویه و درد و زاری و جوش

29

ز کوه و بیابان وز دشت و غار

ز یزدان همی خواستی زینهار

30

برین گونه تا هفت سال از جهان

ندیدند سبزی کهان و مهان

31

بهشتم بیامد مه فوردین

برآمد یکی ابر با آفرین

32

همی در بارید بر خاک خشک

همی آمد از بوستان بوی مشک

33

شده ژاله برگل چو مل در قدح

همی تافت از ابر قوس قزح

34

زمانه برست از بد بدگمان

به هرجای بر زه نهاده کمان

35

چو پیروز ازان روز تنگی برست

بر آرام بر تخت شاهی نشست

36

یکی شارستان کرد پیروز کام

بفرمود کو را نهادند نام

37

جهاندار گوینده گفت این ریست

که آرمام شاهان فرخ پیست

38

دگر کرد بادان پیروزنام

خنیده بهرجایش آرام و کام

39

که اکنونش خوانی همی اردبیل

که قیصر بدو دارد از داد میل

40

چو این بومها یکسر آباد کرد

دل مردم پر خرد شاد کرد

41

درم داد با لشکر نامدار

سوی جنگ جستن برآراست کار

42

بدان جنگ هرمز بدی پیش رو

همی رفت با کارسازان نو

43

قباد از پس پشت پیروز شاه

همی راند چون باد لشکر به راه

44

که پیروز را پاک فرزند بود

خردمند شاخی برومند بود

45

بلاش از بر تخت بنشست شاد

که کهتر پسر بود با مهر و داد

46

یکی پارسی بود بس نامدار

ورا سوفزا خواندی شهریار

47

بفرمود پیروز کایدر بباش

چو دستور شایسته نزد بلاش

48

سپه را سوی جنگ ترکان کشید

همی تاج و تخت کیی را سزید

49

همی راند با لشکر و گنج و ساز

که پیکار جویند با خوشنواز

50

نشانی که بهرام یل کرده بود

ز پستی بلندی برآورده بود

51

نبشته یکی عهد شاهنشهان

که از ترک و ایرانیان در جهان

52

کسی زین نشان هیچ برنگذرد

کزان رود برتر زمین نشمرد

53

چو پیروز شیراوژن آنجا رسید

نشان کردن شاه ایران بدید

54

چنین گفت یکسر بگردنکشان

که از پیش ترکان برین همنشان

55

مناره برآرم به شمشیر و گنج

ز هیتال تا کس نباشد به رنج

56

چو باشد مناره به پیش برک

بزرگان به پیش من آرند چک

57

بگویم که آن کرد بهرام گور

به مردی و دانایی و فر و زور

58

نمانم بجایی پی خوشنواز

به هیتال و ترک از نشیب و فراز

59

چو بشنید فرزند خاقان که شاه

ز جیحون گذر کرد خود با سپاه

60

همی بشکند عهد بهرام گور

بدان تازه شد کشتن و جنگ و شور

61

دبیر جهاندیده را خوشنواز

بفرمود تا شد بر او فراز

62

یکی نامه بنوشت با آفرین

ز دادار بر شهریار زمین

63

چنین گفت کز عهد شاهان داد

به گردی نخوانمت خسرونژاد

64

نه این بود عهد نیاکان تو

گزیده جهاندار و پاکان تو

65

چو پیمان آزادگان بشکنی

نشان بزرگی به خاک افگنی

66

مرا با تو پیمان بباید شکست

به ناچار بردن بشمشیر دست

67

به نامه ز هر کارش آگاه کرد

بسی هدیه با نامه همراه کرد

68

سواری سراینده و سرفراز

همی رفت با نامه خوشنواز

69

چو آن نامه برخواند پیروز شاه

برآشفت زان نامور پیشگاه

70

فرستاده را گفت برخیز و رو

به نزدیک آن مرد دیوانه شو

71

بگویش که تا پیش رود برک

شما را فرستاد بهرام چک

72

کنون تا لب رود جیحون تو راست

بلندی و پستی و هامون تو راست

73

من اینک بیارم سپاهی گران

سرافراز گردان جنگ آوران

74

نمانم مگر سایه خوشنواز

که باشد بروی زمین بر دراز

75

فرستاده آمد بکردار گرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

76

همی گفت یک چند با خوشنواز

ازان شاه گردنکش و دیرساز

77

چو گفتار بشنید و نامه بخواند

سپاه پراگنده را برنشاند

78

بیاورد لشکر به دشت نبرد

همان عهد را بر سر نیزه کرد

79

که بستد نیایش ز بهرامشاه

که جیحون میانجیست ما را به راه

80

یکی مرد بینادل و چرب گوی

ز لشکر گزین کرد با آبروی

81

بدو گفت نزدیک پیروز رو

به چربی سخن گوی و پاسخ شنو

82

بگویش که عهد نیای تو را

بلند اختر و رهنمای تو را

83

همی بر سر نیزه پیش سپاه

بیارم چو خورشید تابان به راه

84

بدان تا هر آنکس که دارد خرد

به منشور آن دادگر بنگرد

85

مرا آفرین بر تو نفرین بود

همان نام تو شاه بی دین بود

86

نه یزدان پسندد نه یزدان پرست

نه اندر جهان مردم زیردست

87

که بیداد جوید کسی در جهان

بپیچد سر از عهد شاهنشهان

88

به داد و به مردی چو بهرام شاه

کسی نیز ننهاد بر سر کلاه

89

برین بر جهاندار یزدان گواست

که او را گوا خواستن ناسزاست

90

که بیداد جوید همی جنگ من

چنین با سپه کردن آهنگ من

91

نباشی تو زین جنگ پیروزگر

نیابی مگر ز اختر نیک بر

92

ازین پس نخواهم فرستاد کس

بدین جنگ یزدان مرا یار بس

93

فرستاده با نامه آمد چو گرد

سخنها به پیروز بر یاد کرد

94

چو برخواند آن نامه خوشنواز

پر از خشم شد شاه گردن فراز

95

فرستاده را گفت چندین سخن

نگویم جهاندیده مرد کهن

96

که از چاچ یک پی نهد نزد رود

به نوک سنانش فرستم درود

97

فرستاده آمد بر خوشنواز

فراوان سخن گفت با او به راز

98

که نزدیک پیروز ترس خدای

ندیدم نبودش کسی رهنمای

99

همه دیدمش جنگ جوید همی

به فرمان یزدان نگوید همی

100

چو بشندی زو این سخن خوشنواز

به یزدان پناهید و بردش نماز

101

چنین گفت کای داور داد و پاک

تویی آفریننده هور و خاک

102

تو دانی که پیروز بیدادگر

ز بهرام بیشی ندارد هنر

103

پی او ز روی زمین برگسل

مه نیرو مه آهنگ جانش مه دل

104

سخنهای بیداد گوید همی

بزرگی به شمشیر جوید همی

105

به گرد سپه بر یکی کنده کرد

سرش را بپوشید و آگنده کرد

106

کمندی فزون بود بالای اوی

همان سی ارش کرده پهنای اوی

107

چو این کرده شد نام یزدان بخواند

ز پیش سمرقند لشکر براند

108

وزان روی سرگشته پیروز شاه

همی راند چون باد لشکر به راه

109

وزین روی پر بیم دل خوشنواز

چنین تا برکنده آمد فراز

110

برآمد ز هردو سپه بوق و کوس

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

111

چنان تیرباران بد از هر دو روی

که چون آب خون اندر آمد به جوی

112

چو نزدیکی کنده شد خوشنواز

همی گفت با داور پاک راز

113

وزان روی چون باد پیروزشاه

همی تاخت با خوارمایه سپاه

114

چو آمد به نزدیکی خوشنواز

سپهدار ترکان ازو گشت باز

115

عنان را بپیچید و بنمود پشت

پس او سپاه اندر آمد درشت

116

برانگیخت پس باره پیروزشاه

همی راند با گرز و رومی کلاه

117

به کنده در افتاد با چند مرد

بزرگان و شیران روز نبرد

118

چو نرسی برادرش و فرخ قباد

بزرگان و شاهان فرخ نژاد

119

برین سان نگون شد سر هفت شاه

همه نامداران زرین کلاه

120

وزان جایگه شاددل خوشنواز

به نزدیکی کنده آمد فراز

121

برآورد زان کنده هر کس که زیست

همان خاک بربخت ایشان گریست

122

بزرگان و پیکارجویان هران

کسی را که در کنده آمد زمان

123

شکسته سر و پشت پیروزشاه

شه نامداران با تاج و گاه

124

ز شاهان نبد زنده جز کیقباد

شد آن لشکر و پادشاهی بباد

125

همی راند با کام دل خوشنواز

سرافراز با لشکر رزمساز

126

به تاراج داده سپاه و بنه

نه کس میسره دید و نه میمنه

127

ز ایرانیان چند بردند اسیر

چه افگنده بر خاک و خسته به تیر

128

نباید که باشد جهانجوی زفت

دل زفت با خاک تیره ست جفت

129

چنین آمد این چرخ ناپایدار

چه با زیردست و چه با شهریار

130

بپیچاند آن را که خود پرورد

اگر تو شوی پاسبان خرد

131

نماند برین خاک جاوید کس

تو را توشه از راستی باد و بس

132

چو بگذشت برکنده بر خوشنواز

سپاهش شد از خواسته بی نیاز

133

به آهن ببستند پای قباد

ز تخت و نژادش نکردند یاد

134

چو آگاهی آمد به ایران سپاه

ازان کنده و رزم پیروز شاه

135

خروشی برآمد ز کشور بدرد

ازان شهر یاران آزادمرد

136

چو اندر جهان این سخن گشت فاش

فرود آمد از تخت زرین بلاش

137

همه گوشت بازو به دندان بکند

همی ریخت بر تخت خاک نژند

138

سپاهی و شهری ز ایران بدرد

زن و مرد و کودک همی مویه کرد

139

همه کنده موی و همه خسته روی

همه شاه جوی و همه راه جوی

140

که تا چون گریزند ز ایران زمین

گرآیند لشکر ازان دشت کین

متن شعر کپی شد.