سایر · اوحدی
حکایت
1
من شنیدم که صاحب دیذی
داشت ناپاکزاده تلمیذی
2
سالها دیده در سرای سپنج
پر هنر بر سرش مصیبت و رنج
3
تا خرد جمع کرد و دانا شد
هم سخن گوی و هم توانا شد
4
گر چه بسیار مال و جاه بیافت
قرب سلطان و عز شاه بیافت
5
چون وفا در سرشت و زاد نداشت
حق استاد خود بیاد نداشت
6
راستان رنج خود تلف کردند
زانکه در کار ناخلف کردند
7
پاک تن در وفا تمام آید
بدگهر نا پسند و خام آید
8
هر که در سیرت وفا شد گرد
ز وفا راه در فتوت برد