کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲ - داستان مزدک با قباد

1

بیامد یکی مرد مزدک بنام

سخنگوی با دانش و رای و کام

2

گرانمایه مردی و دانش فروش

قباد دلاور بدو داد گوش

3

به نزد جهاندار دستور گشت

نگهبان آن گنج و دُرنامنه گشت

4

ز خشکی خورش تنگ شد در جهان

میان کهان و میان مهان

5

ز روی هوا ابر شد ناپدید

به ایران کسی برف و باران ندید

6

مهان جهان بر در کیقباد

همی هر کسی آب و نان کرد یاد

7

بدیشان چنین گفت مزدک که شاه

نماید شما را بامید راه

8

دوان اندر آمد بر شهریار

چنین گفت کای نامور شهریار

9

به گیتی سخن پرسم از تو یکی

گر ای دون که پاسخ دهی اندکی

10

قباد سراینده گفتش بگوی

به من تازه کن در سخن آبروی

11

بدو گفت آنکس که مارش گزید

همی از تنش جان بخواهد پرید

12

یکی دیگری را بود پای زهر

گزیده نیابد ز تریاک بهر

13

سزای چنین مردگویی که چیست

که تریاک دارد درم سنگ بیست

14

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که خونیست این مرد تریاک دار

15

به خون گزیده ببایدش کشت

به درگاه چون دشمن آمد بمشت

16

چو بشنید برخاست از پیش شاه

بیامد به نزدیک فریادخواه

17

بدیشان چنین گفت کز شهریار

سخن کردم از هر دری خواستار

18

بباشید تا بامداد پگاه

نمایم شما را سوی داد راه

19

برفتند و شبگیر باز آمدند

شخوده رخ و پرگداز آمدند

20

چو مزدک ز در آن گره را بدید

ز درگه سوی شاه ایران دوید

21

چنین گفت کای شاه پیروزبخت

سخنگوی و بیدار و زیبای تخت

22

سخن گفتم و پاسخش دادییم

به پاسخ در بسته بگشادییم

23

گر ای دون که دستور باشد کنون

بگوید سخن پیش تو رهنمون

24

بدو گفت برگوی و لب را مبند

که گفتار باشد مرا سودمند

25

چنین گفت کای نامور شهریار

کسی را که بندی ببند استوار

26

خورش بازگیرند زو تا بمرد

به بیچارگی جان و تن را سپرد

27

مکافات آنکس که نان داشت او

مرین بسته را خوار بگذاشت او

28

چه باشد بگوید مرا پادشا

که این مرد دانا بد و پارسا

29

چنین داد پاسخ که میکن بنش

که خونیست ناکرده بر گردنش

30

چو بشنید مزدک زمین بوس داد

خرامان بیامد ز پیش قباد

31

بدرگاه او شد به انبوه گفت

که جایی که گندم بود در نهفت

32

دهدی آن بتاراج در کوی و شهر

بدان تا یکایک بیابید بهر

33

دویدند هرکس که بد گرسنه

به تاراج گندم شدند از بنه

34

چه انبار شهری چه آن قباد

ز یک دانه گندم نبودند شاد

35

چو دیدند رفتند کارآگهان

به نزدیک بیدار شاه جهان

36

که تاراج کردند انبار شاه

به مزدک همی بازگردد گناه

37

قباد آن سخن گوی را پیش خواند

ز تاراج انبار چندی براند

38

چنین داد پاسخ کانوشه بدی

خرد را به گفتار توشه بدی

39

سخن هرچ بشنیدم از شهریار

بگفتم به بازاریان خوارخوار

40

به شاه جهان گفتم از مار و زهر

ازان کس که تریاک دارد به شهر

41

بدین بنده پاسخ چنین داد شاه

که تریاک دارست مرد گناه

42

اگر خون این مرد تریاک دار

بریزد کسی نیست با او شمار

43

چو شد گرسنه نان بود پای زهر

به سیری نخواهد ز تریاک بهر

44

اگر دادگر باشی ای شهریار

به انبار گندم نیاید به کار

45

شکم گرسنه چند مردم بمرد

که انبار را سود جانش نبرد

46

ز گفتار او تنگ دل شد قباد

بشد تیز مغزش ز گفتار داد

47

وزان پس بپرسید و پاسخ شنید

دل و جان او پر ز گفتار دید

48

ز چیزی که گفتند پیغمبران

همان دادگر موبدان و ردان

49

به گفتار مزدک همه کژ گشت

سخنهاش ز اندازه اندر گذشت

50

برو انجمن شد فروان سپاه

بسی کس به آبی راهی آمد ز راه

51

همی گفت هر کو توانگر بود

تهیدست با او برابر بود

52

نباید که باشد کسی برفزود

توانگر بود تار و درویش پود

53

جهان راست باید که باشد به چیز

فزونی توانگر چرا جست نیز

54

زن و خانه و چیز بخشیدنیست

تهی دست کس با توانگر یکیست

55

من این را کنم راست با دین پاک

شود ویژه پیدا بلند از مغاک

56

هران کس که او جز برین دین بود

ز یزدان وز منش نفرین بود

57

ببد هرک درویش با او یکی

اگر مرد بودند اگر کودکی

58

ازین بستدی چیز و دادی بدان

فرو مانده بد زان سخن بخردان

59

چو بشنید در دین او شد قباد

ز گیتی به گفتار او بود شاد

60

ورا شاه بنشاند بر دست راست

ندانست لشکر که موبد کجاست

61

بر او شد آنکس که درویش بود

وگر نانش از کوشش خویش بود

62

به گرد جهان تازه شد دین او

نیارست جستن کسی کین او

63

توانگر همی سر ز تنگی نگاشت

سپردی بدرویش چیزی که داشت

64

چنان بد که یک روز مزدک پگاه

ز خانه بیامد به نزدیک شاه

65

چنین گفت کز دین پرستان ما

همان پاکدل زیردستان ما

66

فراوان ز گیتی سران بردرند

فرود آوری گر ز در بگذرند

67

ز مزدک شنید این سخنها قباد

بسالار فرمود تا بار داد

68

چنین گفت مزدک به پرمایه شاه

که این جای تنگست و چندان سپاه

69

همان نگنجند در پیش شاه

به هامون خرامد کندشان نگاه

70

بفرمود تا تخت بیرون برند

ز ایوان شاهی به هامون برند

71

به دشت آمد از مزدکی صدهزار

برفتند شادان بر شهریار

72

چنین گفت مزدک به شاه زمین

که ای برتر از دانش به آفرین

73

چنان دان که کسری نه بر دین ماست

ز دین سر کشیدن وراکی سزاست

74

یکی خط دستش بباید ستد

که سر بازگرداند از راه بد

75

به پیچاند از راستی پنج چیز

که دانا برین پنج نفزود نیز

76

کجا رشک و کینست و خشم و نیاز

به پنجم که گردد برو چیزه آز

77

تو چون چیره باشی برین پنج دیو

پدید آیدت راه کیهان خدیو

78

ازین پنج ما را زن و خواستست

که دین بهی در جهان کاستست

79

زن و خواسته باشد اندر میان

چو دین بهی را نخواهی زیان

80

کزین دو بود رشک و آز و نیاز

که با خشم و کین اندر آید براز

81

همی دیو پیچد سر بخردان

بباید نهاد این دو اندر میان

82

چو این گفته شد دست کسری گرفت

بدو مانده بد شاه ایران شگفت

83

ازو نامور دست بستد بخشم

به تندی ز مزدک بخوربید چشم

84

به مزدک چنین گفت خندان قباد

که از دین کسری چه داری به یاد

85

چنین گفت مزدک که این راه راست

نهانی نداند نه بر دین ماست

86

همانگه ز کسری بپرسید شاه

که از دین به بگذری نیست راه

87

بدو گفت کسری چو یابم زمان

بگویم که کژست یکسر گمان

88

چو پیدا شود کژی و کاستی

درفشان شود پیش تو راستی

89

بدو گفت مزدک زمان چندروز

همی خواهی از شاه گیتی فروز

90

ورا گفت کسری زمان پنج ماه

ششم را همه بازگویم به شاه

91

برین برنهادند و گشتند باز

بایوان بشد شاه گردن فراز

92

فرستاد کسری به هر جای کس

که داننده ای دید و فریادرس

93

کس آمد سوی خره اردشیر

که آنجا بد از داد هرمزد پیر

94

ز اصطخر مهرآذر پارسی

بیامد بدرگاه با یار سی

95

نشستند دانش پژوهان به هم

سخن رفت هرگونه از بیش و کم

96

به کسری سپردند یکسر سخن

خردمند و دانندگان کهن

97

چو بشنید کسری به نزد قباد

بیامد ز مزدک سخن کرد یاد

98

که اکنون فراز آمد آن روزگار

که دین بهی را کنم خواستار

99

گر ای دون که او را بود راستی

شود دین زردشت بر کاستی

100

پذیرم من آن پاک دین ورا

به جان برگزینم گزین ورا

101

چو راه فریدون شود نادرست

عزیز مسیحی و هم زند و است

102

سخن گفتن مزدک آید به جای

نباید به گیتی جزو رهنمای

103

ور ای دون که او کژ گوید همی

ره پاک یزدان نجوید همی

104

بمن ده ورا و آنک در دین اوست

مبادا یکی را به تن مغز و پوست

105

گوا کرد زرمهر و خرداد را

فرایین و بندوی و بهزاد را

106

وزان جایگه شد بایوان خویش

نگه داشت آن راست پیمان خویش

107

به شبگیر چون شید بنمود تاج

زمین شد به کردار دریای عاج

108

همی راند فرزند شاه جهان

سخن گوی با موبدان و ردان

109

به آیین به ایوان شاه آمدند

سخن گوی و جوینده راه آمدند

110

دلارای مزدک سوی کیقباد

بیامد سخن را در اندرگشاد

111

چنین گفت کسری به پیش گروه

به مزدک که ای مرد دانش پژوه

112

یکی دین نو ساختی پرزیان

نهادی زن و خواسته درمیان

113

چه داند پسر کش که باشد پدر

پدر همچنین چون شناسد پسر

114

چو مردم سراسر بود در جهان

نباشند پیدا کهان و مهان

115

که باشد که جوید در کهتری

چگونه توان یافتن مهتری

116

کسی کو مرد جای و چیزش کراست

که شد کارجو بنده با شاه راست

117

جهان زین سخن پاک ویران شود

نباید که این بد به ایران شود

118

همه کدخدایند و مزدور کیست

همه گنج دارند و دُرنامنه کیست

119

ز دین آوران این سخن کس نگفت

تو دیوانگی داشتی در نهفت

120

همه مردمان را به دوزخ بری

همی کار بد را ببد نشمری

121

چو بشنید گفتار موبد قباد

برآشفت و اندر سخن داد داد

122

گرانمایه کسری ورا یار گشت

دل مرد بی دین پرآزار گشت

123

پرآواز گشت انجمن سر به سر

که مزدک مبادا بر تاجور

124

همی دارد او دین یزدان تباه

مباد اندرین نامور بارگاه

125

ازان دین جهاندار بیزار شد

ز کرده سرش پر ز تیمار شد

126

به کسری سپردش همانگاه شاه

ابا هرک او داشت آیین و راه

127

بدو گفت هر کو برین دین اوست

مبادا یکی را بتن مغز و پوست

128

بدان راه بد نامور صدهزار

به فرزند گفت آن زمان شهریار

129

که با این سران هرچ خواهی بکن

ازین پس ز مزدک مگردان سخن

130

به درگاه کسری یکی باغ بود

که دیوار او برتر از راغ بود

131

همی گرد بر گرد او کنده کرد

مرین مردمان را پراگنده کرد

132

بکشتندشان هم بسان درخت

زبر پی و زیرش سرآگنده سخت

133

به مزدک چنین گفت کسری که رو

بدرگاه باغ گرانمایه شو

134

درختان ببین آنک هر کس ندید

نه از کاردانان پیشین شنید

135

بشد مزدک از باغ و بگشاد در

که بیند مگر بر چمن بارور

136

همانگه که دید از تنش رفت هوش

برآمد به ناکام زو یک خروش

137

یکی دار فرمود کسری بلند

فروهشت از دار پیچان کمند

138

نگون بخت را زنده بردار کرد

سرمرد بی دین نگون سار کرد

139

ازان پس بکشتش بباران تیر

تو گر باهشی راه مزدک مگیر

140

بزرگان شدند ایمن از خواسته

زن و زاده و باغ آراسته

141

همی بود با شرم چندی قباد

ز نفرین مزدک همی کرد یاد

142

به درویش بخشید بسیار چیز

برآتشکده خلعت افگند نیز

143

ز کسری چنان شاد شد شهریار

که شاخش همی گوهر آورد بار

144

ازان پس همه رای با او زدی

سخن هرچ گفتی ازو بشندی

145

ز شاهیش چون سال شد بر چهل

غم روز مرگ اندر آمد به دل

146

یکی نامه بنوشت پس بر حریر

بر آن خط شایسته خود بد دبیر

147

نخست آفرین کرد بر دادگر

که دارد ازو دین و هم زو هنر

148

بباشد همه بی گمان هرچ گفت

چه بر آشکار و چه اندر نهفت

149

سر پادشاهیش را کس ندید

نشد خوار هرکس که او را گزید

150

هر آنکس که بینید خط قباد

به جز پند کسری مگیرید یاد

151

به کسری سپردم سزاوار تخت

پس از مرگ ما او بود نیک بخت

152

که یزدان ازین پور خشنود باد

دل بدسگالش پر از دود باد

153

ز گفتار او هیچ مپراگنید

بدو شاد باشید و گنج آگنید

154

بران نامه بر مهر زرین نهاد

بر موبد رام بر زین نهاد

155

به هشتاد شد سالیان قباد

نبد روز پیری هم از مرگ شاد

156

بمرد و جهان مردری ماند از اوی

شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی

157

تنش را بدیبا بیاراستند

گل و مشک و کافور و می خواستند

158

یکی دخمه کردند شاهنشهی

یکی تاج شاهی و تخت مهی

159

نهادند بر تخت زر شاه را

ببستند تا جاودان راه را

160

چو موبد بپردخت از سوگ شاه

نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه

161

بران انجمن نامه برخواندند

ولیعهد را شاد بنشاندند

162

چو کسری نشست از بر گاه نو

همی خواندندی ورا شاه نو

163

به شاهی برو آفرین خواندند

به سر برش گوهر برافشاندند

164

ورا نام کردند نوشین روان

که مهتر جوان بود و دولت جوان

165

به سر شد کنون داستان قباد

ز کسری کنم زین سپس نام یاد

166

همش داد بود و همش رای و نام

به داد و دهش یافته نام و کام

167

الا ای دلارای سرو بلند

چه بودت که گشتی چنین مستمند

168

بدان شادمانی و آن فر و زیب

چرا شد دل روشنت پرنهیب

169

چنین گفت پرسنده را سروبن

که شادان بدم تا نبودم کهن

170

چنین سست گشتم ز نیروی شست

به پرهیز و با او مساو ایچ دست

171

دم اژدها دارد و چنگ شیر

بخاید کسی را که آرد بزیر

172

هم آواز رعدست و هم زور کرگ

به یک دست رنج و به یک دست مرگ

173

ز سرو دلارای چنبر کند

سمن برگ را رنگ عنبر کند

174

گل ارغوان را کند زعفران

پس زعفران رنجهای گران

175

شود بسته بی بند پای نوند

وزو خوار گردد تن ارجمند

176

مرا در خوشاب سستی گرفت

همان سرو آزاد پستی گرفت

177

خروشان شد آن نرگسان دژم

همان سرو آزاده شد پشت خم

178

دل شاد و بی غم پر از درد گشت

چنین روز ما ناجوانمرد گشت

179

بدانگه که مردم شود سیر شیر

شتاب آورد مرگ و خواندش پیر

180

چل و هشت بد عهد نوشین روان

تو بر شست رفتی نمانی جوان

متن شعر کپی شد.