سایر · اوحدی
حکایت
1
ساده ترکی ز ده به شهر آمد
پیش شیخی تمام بهر آمد
2
سفره ای چرب دید و حلقه ذکر
در میان جست ترکمان بیفکر
3
خود مگو تا چگونه گوید و چند
به سه شب مغز خویشتن برکند
4
روز چارم چو آش دیر آمد
روستایی ز خرقه سیر آمد
5
گرچه تکرار ذکر گرمش کرد
نتوانست شیخ نرمش کرد
6
خام بود آن مرید و بیرون جست
راه صحرا گرفت و شیخ برست
7
تا بدانی که اندرین بازار
نتوان داد هر کسی را بار
8
دل بی علم را نباشد راه
بدر لا اله الا الله