سایر · اوحدی
حکایت
1
مرشدی را ملامتی افتاد
در مریدان قیامتی افتاد
2
به خصومت میان فرو بستند
وز پی خصم او برون جستند
3
زان مریدان یکی که داناتر
به فنون هنر تواناتر
4
در تحمل ز بس تمام که بود
بنجنبید از آن مقام که بود
5
حاضری چون دلش شکیبا دید
از وی آن حال را نه زیبا دید
6
گفت: حقی که در شمار آید
این چنین روز را به کار آید
7
آنمریدش جواب داد که: باش
دل خویش و درون ما مخراش
8
شیخ را از من این نباشد چشم
بر من از خامشی نگیرد خشم
9
رنج او چون هبا توان کردن
خرقه دیگر قبا توان کردن
10
باز چون تخم فتنه پاشد شیخ
با مریدان چه کرده باشد شیخ؟
11
تا کسی راسخ و امین نبود
لایق صحبتی چنین نبود
12
گر تو خواهی که کار دین سازی
بار دنیی ز خود بیندازی
13
نقش لوح خودی چو بتراشی
قلمش رخ نهد به جماشی
14
گر کند بر تو بی ادب انکار
تو بکوش و ادب نگه میدار