سایر · اوحدی
حکایت
1
شد غلام ملک به می خوردن
بشدند از پیش به پی کردن
2
یافتندش به کنج میخانه
مفلس و عور و مست و دیوانه
3
پس بگفتند پند و هیچ نگفت
میکشیدند و او دگر میخفت
4
رند کی میگذشت آشفته
بارها خانه پدر رفته
5
دید کان گیرو ده مجازی نیست
گفت: خشم ملوک بازی نیست
6
بهلیدش چنانکه مست افتد
که بلا بیند ار به دست افتد
7
خواجه هر چند پر هنر داند
جرم خود بنده نیکتر داند
8
قصه این پسر بپرس ازمن
کین خمارش به از خمار شکن
9
آنچه گفتیم حال دانا بود
که به علم و بدین توانا بود