غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۱۵ - دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا...
1
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
2
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
3
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
4
دامنم دجله بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
5
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
6
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند زدر آن حور پریزاد مرا
7
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
8
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
9
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا