کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲ - آغاز داستان

1

یکی پیر بد مرزبان هری

پسندیده و دیده ازهر دی

2

جهاندیده ای نام او بود ماخ

سخن دان و با فر و با یال و شاخ

3

بپرسیدمش تا چه داری بیاد

ز هرمز که بنشست بر تخت داد

4

چنین گفت پیرخراسان که شاه

چو بنشست بر نامور پیشگاه

5

نخست آفرین کرد بر کردگار

توانا و داننده روزگار

6

دگر گفت ما تخت نامی کنیم

گرانمایگان را گرامی کنیم

7

جهان را بداریم در زیر پر

چنان چون پدر داشت با داد و فر

8

گنه کردگانرا هراسان کنیم

ستم دیدگان را تن آسان کنیم

9

ستون بزرگیست آهستگی

همان بخشش و داد و شایستگی

10

بدانید کز کردگار جهان

بد و نیک هرگز نماند نهان

11

نیاگان ما تاجداران دهر

که از دادشان آفرین بود بهر

12

نجستند جز داد و بایستگی

بزرگی و گردی و شایستگی

13

ز کهتر پرستش ز مهتر نواز

بداندیش را داشتن در گداز

14

بهرکشوری دست و فرمان مراست

توانایی و داد و پیمان مراست

15

کسی را که یزدان کند پادشا

بنازد بدو مردم پارسا

16

که سرمایه شاه بخشایشست

زمانه ز بخشش بسایشست

17

به درویش برمهربانی کنیم

بپرمایه بر پاسبانی کنیم

18

هرآنکس که ایمن شد از کار خویش

برما چنان کرد بازار خویش

19

شما را بمن هرچ هست آرزوی

مدارید راز از دل نیکخوی

20

ز چیزی که دلتان هراسان بود

مرا داد آن دادن آسان بود

21

هرآنکس که هست از شما نیکبخت

همه شاد باشید زین تاج وتخت

22

میان بزرگان درخشش مراست

چوبخشایش داد و بخشش مراست

23

شما مهربانی بافزون کنید

ز دل کینه و آز بیرون کنید

24

هر آنکس که پرهیز کرد از دو کار

نبیند دو چشمش بد روزگار

25

بخشنودی کردگار جهان

بکوشید یکسر کهان و مهان

26

دگر آنک مغزش بود پرخرد

سوی ناسپاسی دلش ننگرد

27

چو نیکی فزایی بروی کسان

بود مزد آن سوی تو نارسان

28

میامیز با مردم کژ گوی

که او را نباشد سخن جز بروی

29

وگر شهریارت بود دادگر

تو بر وی بسستی گمانی مبر

30

گر ای دون که گویی نداند همی

سخنهای شاهان بخواند همی

31

چو بخشایش از دل کند شهریار

تو اندر زمین تخم کژی مکار

32

هرآنکس که او پند ما داشت خوار

بشوید دل از خوبی روزگار

33

چوشاه از تو خشنود شد راستیست

وزو سر بپیچی درکاستیست

34

درشتیش نرمیست در پند تو

بجوید که شد گرم پیوند تو

35

ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج

مکن شادمان دل به بیداد گنج

36

چو اندر جهان کام دل یافتی

رسیدی بجایی که بشتافتی

37

چو دیهیم هفتاد بر سرنهی

همه گرد کرده به دشمن دهی

38

بهر کار درویش دارد دلم

نخواهم که اندیشه زو بگسلم

39

همی خواهم از پاک پروردگار

که چندان مرا بر دهد روزگار

40

که درویش را شاد دارم به گنج

نیارم دل پارسا را به رنج

41

هرآنکس که شد در جهان شاه فش

سرش گردد از گنج دینار کش

42

سرش را بپیچم ز کندواری

نباید که جوید کسی مهتری

43

چنین است انجام و آغاز ما

سخن گفتن فاش و هم راز ما

44

درود جهان آفرین برشماست

خم چرخ گردان زمین شماست

45

چو بشنید گفتار او انجمن

پر اندیشه گشتند زان تن بتن

46

سرگنج داران پر از بیم گشت

ستمکاره را دل به دو نیم گشت

47

خردمند ودرویش زان هرک بود

به دل ش اندرون شادمانی فزود

48

چنین بود تا شد بزرگیش راست

هرآن چیز درپادشاهی که خواست

49

برآشفت وخوی بد آورد پیش

به یکسو شد از راه آیین وکیش

50

هرآنکس که نزد پدرش ارجمند

بدی شاد و ایمن زبیم گزند

51

یکایک تبه کردشان بی گناه

بدین گونه بد رای و آیین شاه

52

سه مرد از دبیران نوشین روان

یکی پیر ودانا و دیگر جوان

53

چو ایزد گشسب و دگر برزمهر

دبیر خردمند با فر وچهر

54

سه دیگر که ماه آذرش بود نام

خردمند و روشن دل و شادکام

55

برتخت نوشین روان این سه پیر

چو دستور بودند وهمچون وزیر

56

همی خواست هرمز کزین هرسه مرد

یکایک برآرد بناگاه گرد

57

همی بود ز ایشان دلش پرهراس

که روزی شوند اندرو ناسپاس

58

بایزد گشسب آن زمان دست آخت

به بیهوده بربند و زندانش ساخت

59

دل موبد موبدان تنگ شد

رخانش ز اندیشه بی رنگ شد

60

که موبد بد وپاک بودش سرشت

بمردی ورا نام بد زردهشت

61

ازان بند ایزدگشسب دبیر

چنان شد که دل خسته گردد به تیر

62

چو روزی برآمد نبودش زوار

نه خورد ونه پوشش نه انده گسار

63

ز زندان پیامی فرستاد دوست

به موبد که ای بنده را مغز و پوست

64

منم بی زواری به زندان شاه

کسی را به نزدیک من نسیت راه

65

همی خوردنی آرزوی آیدم

شکم گرسنه رنج بفزایدم

66

یکی خوردنی پاک پیشم فرست

دوایی بدین درد ریشم فرست

67

دل موبد از درد پیغام اوی

غمی گشت زان جای و آرام اوی

68

چنان داد پاسخ که از کار بند

منال ار نیاید به جانت گزند

69

ز پیغام اوشد دلش پرشکن

پراندیشه شد مغزش از خویشتن

70

به زاندان فرستاد لختی خورش

بلرزید زان کار دل در برش

71

همی گفت کاکنون شود آگهی

بدین ناجوانمرد بی فرهی

72

که موبد به زندان فرستاد چیز

نیرزد تن ما برش یک پشیز

73

گزند آیدم زین جهاندار مرد

کند برمن از خشم رخساره زرد

74

هم از بهر ایزد گشسب دبیر

دلش بود پیچان و رخ چون زریر

75

بفرمود تا پاک خوالیگرش

به زندان کشد خوردنیها برش

76

ازان پس نشست از بر تازی اسب

بیامد به نزدیک ایزد گشسب

77

گرفتند مر یکدگر را کنار

پر از درد ومژگان چو ابر بهار

78

ز خوی بد شاه چندی سخن

همی رفت تا شد سخنها کهن

79

نهادند خوان پیش ایزدگشسب

گرفتند پس واژ و برسم بدست

80

پس ایزد گشسب آنچ اندرز بود

به زمزم همی گفت و موبد شنود

81

ز دینار وز گنج وز خواسته

هم از کاخ و ایوان آراسته

82

به موبد چنین گفت کای نامجوی

چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی

83

که گر سرنپیچی ز گفتار من

براندیشی از رنج و تیمار من

84

که از شهریاران توخورده ام

تو را نیز در بر بپرورده ام

85

بدان رنج پاداش بند آمدست

پس از رنج بیم گزند آمدست

86

دلی بیگنه پرغم ای شهریار

به یزدان نمایم به روز شمار

87

چوموبد سوی خانه شد در زمان

ز کارآگهان رفت مردی دمان

88

شنیده یکایک بهرمزد گفت

دل شاه با رای بد گشت جفت

89

ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت

به زندان فرستاد و او را بکشت

90

سخنهای موبد فراوان شنید

بروبر نکرد ایچ گونه پدید

91

همی راند اندیشه برخوب و زشت

سوی چاره کشتن زردهشت

92

بفرمود تا زهر خوالیگرش

نهانی برد پیش دریک خورش

93

چو موبد بیامد بهنگام بار

به نزدیکی نامور شهریار

94

بدو گفت کامروز ز ایدر مرو

که خوالیگری یافتستیم نو

95

چو بنشست موبد نهادند خوان

ز موبد بپالود رنگ رخان

96

بدانست کان خوان زمان ویست

همان راستی در گمان ویست

97

خورشها ببردند خوالیگران

همی خورد شاه از کران تا کران

98

چو آن کاسه زهر پیش آورید

نگه کرد موبد بدان بنگرید

99

بران بدگمان شد دل پاک اوی

که زهرست بر خوان تریاک اوی

100

چوهرمز نگه کرد لب را ببست

بران کاسه زهر یازید دست

101

بران سان که شاهان نوازش کنند

بران بندگان نیز نازش کنند

102

ازان کاسه برداشت مغز استخوان

بیازید دست گرامی بخوان

103

به موبد چنین گفت کای پاک مغز

تو راکردم این لقمه پاک ونغز

104

دهن بازکن تا خوری زین خورش

کزین پس چنین باشدت پرورش

105

بدو گفت موبد به جان و سرت

که جاوید بادا سر وافسرت

106

کزین نوشه خوردن نفرماییم

به سیری رسیدم نیفزاییم

107

بدو گفت هرمز به خورشید وماه

به پاکی روان جهاندار شاه

108

که بستانی این نوشه ز انگشت من

برین آرزو نشکنی پشت من

109

بدو گفت موبد که فرمان شاه

بیامد نماند مرا رای و راه

110

بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت

همی راند تا خانه خویش تفت

111

ازان خوردن ز هر باکس نگفت

یکی جامه افگند ونالان بخفت

112

بفرمود تا پای زهر آورند

ازان گنجها گر ز شهر آورند

113

فرو خورد تریاک و نامد به کار

ز هرمز به یزدان بنالید زار

114

یکی استواری فرستاد شاه

بدان تا کند کار موبد نگاه

115

که آن زهرشد بر تنش کارگر

گر اندیشه ما نیامد ببر

116

فرستاده را چشم موبد بدید

سرشکش ز مژگان برخ بر چکید

117

بدو گفت رو پیش هرمزد گوی

که بختت ببر گشتن آورد روی

118

بدین داوری نزد داور شویم

بجایی که هر دو برابر شویم

119

ازین پس تو ایمن مشو از بدی

که پاداش پیش آیدت ایزدی

120

تو پدرود باش ای بداندیش مرد

بد آید برویت ز بد کارکرد

121

چو بشنید گریان بشد استوار

بیاورد پاسخ بر شهریار

122

سپهبد پشیمان شد از کار اوی

بپیچید ازان راست گفتار اوی

123

مر آن درد را راه چاره ندید

بسی باد سرد از جگر برکشید

124

بمرد آن زمان موبد موبدان

برو زار وگریان شده بخردان

125

چنینست کیهان همه درد و رنج

چه یازد بتاج وچه نازی به گنج

126

که این روزگار خوشی بگذرد

زمانه نفس را همی بشمرد

127

چوشد کار دانا بزاری به سر

همه کشور از درد زیر و زبر

128

جهاندار خونریز و ناسازگار

نکرد ایچ یاد از بد روزگار

129

میان تنگ خون ریختن را ببست

به بهرام آذرمهان آخت دست

130

چوشب تیره تر شد مر او را بخواند

به پیش خود اندر به زانو نشاند

131

بدو گفت خواهی که ایمن شوی

نبینی ز من تیزی و بدخوی

132

چو خورشید بر برج روشن شود

سرکوه چون پشت جوشن شود

133

تو با نامداران ایران بیای

همی باش در پیش تختم بپای

134

ز سیمای برزینت پرسم سخن

چو پاسخ گزاری دلت نرم کن

135

بپرسم که این دوستار توکیست

بدست ار پرستنده ایزدیست

136

تو پاسخ چنین ده که این بدتنست

بداندیش وز تخم آهرمنست

137

وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه

پرستنده و تخت و مهر و کلاه

138

بدو گفت بهرام کایدون کنم

ازین بد که گفتی صدافزون کنم

139

بسیمای برزین که بود از مهان

گزین پدرش آن چراغ جهان

140

همی ساخت تا چاره ای چون کند

که پیراهن مهر بیرون کند

141

چو پیدا شد آن چادر عاج گون

خور از بخش دوپیکر آمد برون

142

جهاندار بنشست بر تخت عاج

بیاویختند آن بهاگیر تاج

143

بزرگان ایران بران بارگاه

شدند انجمن تا بیامد سپاه

144

ز در پرده برداشت سالار بار

برفتند یکسر بر شهریار

145

چو بهرام آذرمهان پیشرو

چو سیمان برزین و گردان نو

146

نشستند هریک به آیین خویش

گروهی ببودند بر پای پیش

147

به بهرام آذرمهان گفت شاه

که سیمای برزین بدین بارگاه

148

سزاوار گنجست اگر مرد رنج

که بدخواه زیبا نباشد به گنج

149

بدانست بهرام آذرمهان

که آن پرسش شهریار جهان

150

چگونست وآن راپی و بیخ چیست

کزان بیخ اورا بباید گریست

151

سرانجام جز دخمه بی کفن

نیابد ازین مهتر انجمن

152

چنین داد پاسخ که ای شاه راد

زسیمای بر زین مکن ای یاد

153

که ویرانی شهر ایران ازوست

که مه مغز بادش بتن بر مه پوست

154

نگوید سخن جز همه بتری

بر آن بتری بر کند داوری

155

چو سیمای برزین شنید این سخن

بدو گفت کای نیک یار کهن

156

ببد برتن من گوایی مده

چنین دیو را آشنایی مده

157

چه دیدی ز من تا تو یار منی

ز کردار و گفتار آهرمنی

158

بدو گفت بهرام آذرمهان

که تخمی پراگنده ای در جهان

159

کزان بر نخستین توخواهی درود

از آتش نیابی مگر تیره دود

160

چو کسری مرا و تو را پیش خواند

بر تخت شاهنشهی برنشاند

161

ابا موبد موبدان برزمهر

چوایزدگشسب آن مه خوب چهر

162

بپرسید کین تخت شاهنشهی

کرا زیبد و کیست با فرهی

163

بکهتر دهم گر به مهتر پسر

که باشد بشاهی سزاوارتر

164

همه یکسر از جای برخاستیم

زبان پاسخش را بیاراستیم

165

که این ترکزاده سزاوارنیست

بشاهی کس او را خریدار نیست

166

که خاقان نژادست و بد گوهرست

ببالا و دیدار چون مادرست

167

تو گفتی که هرمز بشاهی سزاست

کنون زین سزا مر تو را این جزاست

168

گوایی من از بهر این دادمت

چنین لب به دشنام بگشادمت

169

ز تشویر هرمز فروپژمرید

چو آن راست گفتار او را شنید

170

به زندان فرستادشان تیره شب

وز ایشان ببد تیز بگشاد لب

171

سیم شب چو برزد سر از کوه ماه

ز سیمای برزین بپردخت شاه

172

به زندان دزدان مر او را بکشت

ندارد جز از رنج و نفرین بمشت

173

چو بهرام آذرمهان آن شنید

که آن پاکدل مرد شد ناپدید

174

پیامی فرستاد نزدیک شاه

که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

175

تو دانی که من چند کوشیده ام

که تا رازهای تو پوشیده ام

176

به پیش پدرت آن سزاوار شاه

نبودم تو را جز همه نیکخواه

177

یکی پند گویم چوخوانی مرا

بر تخت شاهی نشانی مرا

178

تو را سودمندیست از پند من

به زندان بمان یک زمان بند من

179

به ایران تو راسودمندی بود

خردمند را بی گزندی بود

180

پیامش چو نزدیک هرمز رسید

یکی رازدار از میان برگزید

181

که بهرام را پیش شاه آورد

بدان نامور بارگاه آورد

182

شب تیره بهرام را پیش خواند

به چربی سخن چند با او براند

183

بدو گفت برگوی کان پند چیست

که ما را بدان روزگار بهیست

184

چنین داد پاسخ که در گنج شاه

یکی ساده صندوق دیدم سیاه

185

نهاده به صندوق در حقه ای

بحقه درون پارسی رقعه ای

186

نبشتست بر پرنیان سپید

بدان باشد ایرانیان را امید

187

به خط پدرت آن جهاندار شاه

تو را اندران کرد باید نگاه

188

چوهرمز شنید آن فرستاد کس

به نزدیک دُرنامنه فریادرس

189

که در گنجهای پدر بازجوی

یکی ساده صندوق و مهری بروی

190

بران مهر بر نام نوشین روان

که جاوید بادا روانش جوان

191

هم اکنون شب تیره پیش من آر

فراوان بجستن مبر روزگار

192

شتابید دُرنامنه و صندوق جست

بیاورد پویان به مهر درست

193

جهاندار صندوق را برگشاد

فراوان ز نوشین روان کرد یاد

194

به صندوق در حقه با مهر دید

شتابید وزو پرنیان برکشید

195

نگه کرد پس خط نوشین روان

نبشته بران رقعه پرنیان

196

که هرمز بده سال و بر سر دوسال

یکی شهریاری بود بی همال

197

ازان پس پرآشوب گردد جهان

شود نام و آواز او درنهان

198

پدید آید ازهرسویی دشمنی

یکی بدنژادی وآهرمنی

199

پراگنده گردد ز هر سو سپاه

فروافگند دشمن او را ز گاه

200

دو چشمش کند کور خویش زنش

ازان پس برآرند هوش از تنش

201

به خط پدر هرمز آن رقعه دید

هراسان شد و پرنیان برکشید

202

دوچشمش پر از خون شد و روی زرد

ببهرام گفت ای جفاپیشه مرد

203

چه جستی ازین رقعه اندرهمی

بخواهی ربودن ز من سرهمی

204

بدو گفت بهرام کای ترک زاد

به خون ریختن تا نباشی تو شاد

205

توخاقان نژادی نه از کیقباد

که کسری تو را تاج بر سر نهاد

206

بدانست هرمز که او دست خون

بیازد همی زنده بی رهنمون

207

شنید آن سخن های بی کام را

به زندان فرستاد بهرام را

208

دگر شب چو برزد سر از کوه ماه

به زندان دژ آگاه کردش تباه

209

نماند آن زمان بر درش بخردی

همان رهنمائی و هم موبدی

210

ز خوی بد آید همه بدتری

نگر تا سوی خوی بد ننگری

211

وزان پس نبد زندگانیش خوش

ز تیمار زد بر دل خویش تش

212

بسالی با صطخر بودی دو ماه

که کوتاه بودی شبان سیاه

213

که شهری خنک بود و روشن هوا

از آنجا گذشتن نبودی روا

214

چوپنهان شدی چادر لاژورد

پدید آمدی کوه یاقوت زرد

215

منادیگری برکشیدی خروش

که این نامداران با فر و هوش

216

اگر کشتمندی شود کوفته

وزان رنج کارنده آشوفته

217

وگر اسب در کشت زاری رود

کس نیز بر میوه داری رود

218

دم و گوش اسبش بباید برید

سر دزد بردار باید کشید

219

بدو ماه گردان بدی درجهان

بدو نیکویی زو نبودی نهان

220

بهر کشوری داد کردی چنین

ز دهقان همی یافتی آفرین

221

پسر بد مر او را گرامی یکی

که از ماه پیدا نبود اندکی

222

مر او را پدر کرده پرویز نام

گهش خواندی خسرو شادکام

223

نبودی جدا یک زمان از پدر

پدر نیز نشگیفتی از پسر

224

چنان بد که اسبی ز آخر بجست

که بد شاه پرویز را بر نشست

225

سوی کشتمند آمد اسب جوان

نگهبان اسب اندر آمد دوان

226

بیامد خداوند آن کشت زار

به پیش موکل بنالید زار

227

موکل بدو گفت کین اسب کیست

که بر دم و گوشش بباید گریست

228

خداوند گفت اسب پرویز شاه

ندارد همی کهترانرا نگاه

229

بیامد موکل بر شهریار

بگفت آنچ بشنید از کشت زار

230

بدو گفت هرمز برفتن بکوش

ببر اسب را در زمان دم و گوش

231

زیانی که آمد بران کشتمند

شمارش بباید شمردن که چند

232

ز خسرو زیان باز باید ستد

اگر صد زیانست اگر پانصد

233

درمهای گنجی بران کشت زار

بریزند پیش خداوند کار

234

چو بشنید پرویز پوزش کنان

برانگیخت از هر سویی مهتران

235

بنزد پدر تا ببخشد گناه

نبرد دم وگوش اسب سیاه

236

برآشفت ازان پس برو شهریار

بتندی بزد بانگ بر پیشکار

237

موکل شد از بیم هرمز دوان

بدان کشت نزدیک اسب جوان

238

بخنجر جداکرد زو گوش و دم

بران کشت زاری که آزرد سم

239

همان نیز تاوان بدان دادخواه

رسانید خسرو بفرمان شاه

240

وزان پس بنخچیر شد شهریار

بیاورد هر کس فراوان شکار

241

سواری ردی مرد کنداوری

سپهبدنژادی بلند اختری

242

بره بر یکی رز پراز غوره دید

بفرمود تاکهتر اندر دوید

243

ازان خوشه چند ببردی و برد

بایوان و خوالیگرش را سپرد

244

بیامد خداوندش اندر زمان

بدان مرد گفت ای بد بدگمان

245

نگهبان این رز نبودی به رنج

نه دینار دادی بها را نه گنج

246

چرا رنج نابرده کردی تباه

بنالم کنون از تو در پیش شاه

247

سوار دلاور ز بیم زیان

بزودی کمر بازکرد از میان

248

بدو داد پرمایه زرین کمر

بهر مهره ای در نشانده گهر

249

خداوند رز چون کمر دید گفت

که کردار بد چند باید نهفت

250

تو با شهریار آشنایی مکن

خریده نداری بهایی مکن

251

سپاسی نهم بر تو بر زین کمر

بپیچی اگر بشنود دادگر

252

یکی مرد بد هرمز شهریار

به پیروزی اندر شده نامدار

253

بمردی ستوده بهرانجمن

که از رزم هرگز ندیدی شکن

254

که هم دادده بود و هم دادخواه

کلاه کیی برنهاده بماه

255

نکردی بشهر مداین درنگ

دلاور سری بود با نام وننگ

256

بهار و تموز و زمستان وتیر

نیاسود هرمز یل شیرگیر

257

همی گشت گرد جهان سر به سر

همی جست در پادشاهی هنر

258

چو ده سال شد پادشاهیش راست

ز هرکشور آواز بدخواه خاست

259

بیامد ز راه هری ساوه شاه

ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه

260

گر از لشکر ساوه گیری شمار

برو چارصد بار بشمر هزار

261

ز پیلان جنگی هزار و دویست

توگفتی مگر برزمین راه نیست

262

ز دشت هری تا در مرورود

سپه بود آگنده چون تار و پود

263

وزین روی تا مرو لشکر کشید

شد از گرد لشکر زمین ناپدید

264

بهر مز یکی نامه بنوشت شاه

که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه

265

برو راه این لشکر آباد کن

علف سازو از تیغ ما یادکن

266

برین پادشاهی بخواهم گذشت

بدریا سپاهست و بر کوه و دشت

267

چو برخواند آن نامه را شهریار

بپژمرد زان لشکر بی شمار

268

وزان روی قیصر بیامد ز روم

به لشکر بزیر اندر آورد بوم

269

سپه بود رومی عدد صد هزار

سواران جنگ آور و نامدار

270

ز شهری که بگرفت نوشین روان

که از نام او بود قیصر نوان

271

بیامد ز هر کشوری لشکری

به پیش اندرون نامور مهتری

272

سپاهی بیامد ز راه خزر

کز ایشان سیه شد همه بوم و بر

273

جهاندیده بدال درپیش بود

که با گنج و با لشکر خویش بود

274

ز ارمینیه تا در اردبیل

پراگنده شد لشکرش خیل خیل

275

ز دشت سواران نیزه گزار

سپاهی بیامد فزون از شمار

276

چوعباس و چو حمزه شان پیشرو

سواران و گردن فرازان نو

277

ز تاراج ویران شد آن بوم ورست

که هرمز همی باژ ایشان بجست

278

بیامد سپه تابه آب فرات

نماند اندر آن بوم جای نبات

279

چو تاریک شد روزگار بهی

ز لشکر بهرمز رسید آگهی

280

چو بشنید گفتار کارآگهان

به پژمرد شاداب شاه جهان

281

فرستاد و ایرانیان را بخواند

سراسر همه کاخ مردم نشاند

282

برآورد رازی که بود از نهفت

بدان نامداران ایران بگفت

283

که چندین سپه روی به ایران نهاد

کسی در جهان این ندارد بیاد

284

همه نامداران فرو ماندند

ز هر گونه اندیشه ها راندند

285

بگفتند کای شاه با رای و هوش

یکی اندرین کار بگشای گوش

286

خردمند شاهی و ما کهتریم

همی خویشتن موبدی نشمریم

287

براندیش تا چاره کار چیست

برو بوم ما را نگهدار کیست

288

چنین گفت موبد که بودش وزیر

که ای شاه دانا و دانش پذیر

289

سپاه خزر گر بیاید به جنگ

نیابند جنگی زمانی درنگ

290

ابا رومیان داستانها زنیم

زبن پایه تازیان برکنیم

291

ندارم به دل بیم ازتازیان

که ازدیدشان دیده دارد زیان

292

که هم مارخوارند وهم سوسمار

ندارند جنگی گه کارزار

293

تو را ساوه شاهست نزدیکتر

وزو کار ما نیز تاریکتر

294

ز راه خراسان بود رنج ما

که ویران کند لشکر و گنج ما

295

چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ

نباید برین کار کردن درنگ

296

به موبد چنین گفت جوینده راه

که اکنون چه سازیم با ساوه شاه

297

بدو گفت موبد که لشکر بساز

که خسرو به لشکر بود سرفراز

298

عرض را بخوان تا بیارد شمار

که چندست مردم که آید به کار

299

عرض با جریده به نزدیک شاه

بیامد بیاورد بی مر سپاه

300

شمار سپاه آمدش صد هزار

پیاده بسی در میان سوار

301

بدو گفت موبد که با ساوه شاه

سزد گر نشوریم با این سپاه

302

مگر مردمی جویی و راستی

بدور افگنی کژی و کاستی

303

رهانی سر کهتر آنرا ز بد

چنان کز ره پادشاهان سزد

304

شنیدستی آن داستان بزرگ

که ارجاسب آن نامدارسترگ

305

بگشتاسب و لهراسب از بهر دین

چه بد کرد با آن سواران چین

306

چه آمد ز تیمار برشهر بلخ

که شد زندگانی بران بوم تلخ

307

چنین تا گشاده شد اسفندیار

همی بود هر گونه کارزار

308

ز مهتر بسال ار چه من کهترم

ازو من باندیشه بر بگذرم

309

به موبد چنین گفت پس شهریار

که قیصر نجوید ز ما کارزار

310

همان شهرها راکه بگرفت شاه

سپارم بدو بازگردد ز راه

311

فرستاده ای جست گرد و دبیر

خردمند و گویا و دانش پذیر

312

به قیصر چنین گوی کزشهر روم

نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم

313

تو هم پای در مرز ایران منه

چو خواهی که مه باشی و روزبه

314

فرستاده چون پیش قیصر رسید

بگفت آنچ از شاه ایران شنید

315

ز ره بازگشت آن زمان شاه روم

نیاورد جنگ اندران مرز و بوم

316

سپاهی از ایرانیان برگزید

که از گردشان روز شد ناپدید

317

فرستادشان تا بران بوم و بر

به پای اندر آرند مرز خزر

318

سپهدارشان پیش خراد بود

که با فر و اورنگ و با داد بود

319

چو آمد بار مینیه در سپاه

سپاه خزر برگرفتند راه

320

وز ایشان فراوان بکشتند نیز

گرفتند زان مرز بسیار چیز

321

چو آگاهی آمد به نزدیک شاه

که خراد پیروز شد با سپاه

322

بجز کینه ساوه شاهش نماند

خرد را به اندیشه اندر نشاند

323

یکی بنده بد شاه را شادکام

خردمند و بینا و نستوه نام

324

به شاه جهان گفت انوشه بدی

ز تو دور بادا همیشه بدی

325

بپرسید باید ز مهران ستاد

که از روزگاران چه دارد بیاد

326

به کنجی نشستست با زند و است

زامید گیتی شده پیروسست

327

بدین روزگاران بر او شدم

یکی روز ویک شب بر او بدم

328

همی گفت او را من از ساوه شاه

ز پیلان جنگی و چندان سپاه

329

چنین داد پاسخ چو آمد سخن

ازان گفته روزگار کهن

330

بپرسیدم از پیر مهران ستاد

که از روزگاران چه داری بیاد

331

چنین داد پاسخ که شاه جهان

اگر پرسدم بازگویم نهان

332

شهنشاه فرمود تا در زمان

بشد نزد او نامداری دمان

333

تن پیر ازان کاخ برداشتند

به مهد اندرون تیز بگذاشتند

334

چو آمد برشاه مرد کهن

دلی پر زدانش سری پرسخن

335

بپرسید هرمز ز مهران ستاد

کزین ترک جنگی چه داری بیاد

336

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر

که ای شاه گوینده ویادگیر

337

بدانگه کجا مادرت راز چین

فرستاد خاقان به ایران زمین

338

بخواهندگی من بدم پیشرو

صدو شست مرد از دلیران گو

339

پدرت آن جهاندار دانا و راست

ز خاقان پرستارزاده نخواست

340

مرا گفت جز دخت خاتون مخواه

نزیبد پرستار در پیشگاه

341

برفتم به نزدیک خاقان چین

به شاهی برو خواندم آفرین

342

ورا دختری پنج بد چون بهار

سراسر پر از بوی و رنگ و نگار

343

مرا در شبستان فرستاد شاه

برفتم بران نامور پیشگاه

344

رخ دختران را بیاراستند

سر زلف بر گل بپیراستند

345

مگر مادرت بر سر افسر نداشت

همان یاره و طوق وگوهر نداشت

346

از ایشان جز او دخت خاتون نبود

به پیرایه و رنگ وافسون نبود

347

که خاتون چینی ز فغفور بود

به گوهر زکردار بد دور بود

348

همی مادرش را جگر زان بخست

که فرزند جایی شود دوردست

349

دژم بود زان دختر پارسا

گسی کردن از خانه پادشا

350

من او را گزین کردم از دختران

نگه داشتم چشم زان دیگران

351

مرا گفت خاتون که دیگر گزین

که هر پنج خوبند و با آفرین

352

مرا پاسخ این بد که این بایدم

چو دیگر گزینم گزند آیدم

353

فرستاد و کنداوران را بخواند

برتخت شاهی به زانو نشاند

354

بپرسش گرفت اختر دخترش

که تا چون بود گردش اخترش

355

ستاره شمر گفت جز نیکویی

نبینی وجز راستی نشنوی

356

ازین دخت و از شاه ایرانیان

یکی کودک آید چو شیر ژیان

357

ببالا بلند و ببازوی ستبر

به مردی چو شیر و ببخشش ابر

358

سیه چشم و پر خشم و نابردبار

پدر بگذرد او بود شهریار

359

فراوان ز گنج پدر بر خورد

بسی روزگاران ببد نشمرد

360

وزان پس یکی شاه خیزد سترگ

ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ

361

بسازد که ایران و شهریمن

سراسر بگیرد بران انجمن

362

ازو شاه ایران شود دردمند

بترسد ز پیروز بخت بلند

363

یکی کهتری باشدش دوردست

سواری سرافراز مهترپرست

364

ببالا دراز و به اندام خشک

به گرد سرش جعد مویی چومشک

365

سخن آوری جلد و بینی بزرگ

سه چرده و تندگوی و سترگ

366

جهانجوی چوبینه دارد لقب

هم از پهلوانانشان باشد نسب

367

چو این مرد چاکر باندک سپاه

ز جایی بیاید به درگاه شاه

368

مرین ترک را ناگهان بشکند

همه لشکرش را بهم برزند

369

چو بشنید گفت ستاره شمر

ندیدم ز خاقان کسی شادتر

370

به نوشین روان داد پس دخترش

که از دختران او بدی افسرش

371

پذیرفتم او را من ازبهر شاه

چو آن کرده بد بازگشتم به راه

372

بیاورد چندی گهرها ز گنج

که ما یافتیم از کشیدنش رنج

373

همان تا لب رود جیحون براند

جهان بین خود را بکشتی نشاند

374

ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت

ز فرزند با درد انباز گشت

375

کنون آنچ دیدم بگفتم همه

به پیش جهاندار شاه رمه

376

ازین کشور این مرد را باز جوی

بپوینده شاید که گویی بپوی

377

که پیروزی شاه بر دست اوست

بدشمن ممان این سخن گر بدوست

378

بگفت این و جانش برآمد ز تن

برو زار و گریان شدند انجمن

379

شهنشاه زو در شگفتی بماند

به مژگان همی خون دل برفشاند

380

به ایرانیان گفت مهران ستاد

همی داشت این راستیها بیاد

381

چو با من یکایک بگفت و بمرد

پسندیده جانش به یزدان سپرد

382

سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر

برآمد چنین گفتن ناگزیر

383

نشان جست باید ز هر مهتری

اگر مهتری باشد ار کهتری

384

بجویید تا این بجای آورید

همه رنجها را به پای آورید

385

یکی مهتری نامبردار بود

که بر آخر اسب سالار بود

386

کجا راد فرخ بدی نام اوی

همه شادی شاه بد کام اوی

387

بیامد بر شاه گفت این نشان

که داد این ستوده به گردنکشان

388

ز بهرام بهرام پورگشسب

سواری سرافراز و پیچنده اسب

389

ز اندیشه من بخواهد گذشت

ندیدم چنو مرزبانی به دشت

390

که دادی بدو بردع و اردبیل

یکی نامور گشت باکوس وخیل

391

فرستاد و بهرام را مژده داد

سخنهای مهران برو کرد یاد

392

جهانجوی پویان ز بردع برفت

ز گردنکشان لشکری برد تفت

393

چوبهرام تنگ اندر آمد ز راه

بفرمود تا بار دادند شاه

394

جهاندیده روی شهنشاه دید

بران نامدار آفرین گسترید

395

نگه کرد شاه اندرو یک زمان

نبودش بدو جز به نیکی گمان

396

نشاینهای مهران ستاد اندروی

بدید و بخندید وشد تازه روی

397

ازان پس بپرسید و بنواختش

یکی نامور جایگه ساختش

398

شب تیره چون چادر مشک بوی

بیفگند وخورشید بنمود روی

399

به درگاه شد مرزبان نزد شاه

گرانمایگان برگشادند راه

400

جهاندار بهرام را پیش خواند

به تخت از بر نامداران نشاند

401

بپرسید زان پس که با ساوه شاه

کنم آشتی گر فرستم سپاه

402

چنین داد پاسخ بدو جنگجوی

که با ساوه شاه آشتی نیست روی

403

گر او جنگ را خواهد آراستن

هزیمت بود آشتی خواستن

404

و دیگر که بدخواه گردد دلیر

چوبیند که کام توآمد بزیر

405

گه رزم چون بزم پیش آوری

به فرمانبری ماند این داوری

406

بدو گفت هرمز که پس چیست رای

درنگ آورم گر بجنبم ز جای

407

چنین داد پاسخ که گر بدسگال

بپیچد سر از داد بهتر به فال

408

چه گفت آن گرانمایه نیک رای

که بیداد را نیست با داد جای

409

تو با دشمن بدکنش رزم جوی

که با آتش آب اندر آری به جوی

410

وگر خود دگرگونه باشد سخن

شهی نو گزیند سپهر کهن

411

چونیرو ببازوی خویش آوریم

هنر هرچ داریم پیش آوریم

412

نه از پاک یزدان نکوهش بود

نه شرم از یلان چون پژوهش بود

413

چو ناکشته ز ایراینان ده هزار

بتابیم خیره سر از کارزار

414

چه گوید تو را دشمن عیبجوی

که بی جنگ پیچی ز بدخواه روی

415

چو بر دشمنان تیرباران کنیم

کمان را چو ابر بهاران کنیم

416

همان تیغ و گوپال چون صدهزار

شکسته شود درصف کارزار

417

چون پیروزی ما نیاید پدید

دل از نیک بختی نباید کشید

418

وزان پس بفرمان دشمن شویم

که بی هشو و بیجان و بیتن شویم

419

بکوشیم با گردش آسمان

اگر درمیانه سر آرد زمان

420

چو گفتار بهرام بشنید شاه

بخندید و رخشنده شد پیشگاه

421

ز پیش جهاندار بیرون شدند

جهاندیدگان دل پر از خون شدند

422

ببهرام گفتند کاندر سخن

چو پرسد تو را بس دلیری مکن

423

سپاهست چندان ابا ساوه شاه

که بر مور و بر پیشه بستند راه

424

چنان چون تو گویی همی پیش شاه

که یارد بدن پهلوان سپاه

425

چنین گفت بهرام با مهتران

که ای نامداران و کندآوران

426

چو فرمان دهد نامبردار شاه

منم ساخته پهلوان سپاه

427

برفتند بیدار کارآگهان

هم آنگه بر شهریار جهان

428

سخنهای بهرام چندانک بود

بهر یک سراینده ده برفزود

429

شهنشاه ایران ازان شاد شد

ز تیمار آن لشکر آزاد شد

430

ورا کرد سالار بر لشکرش

بابر اندر آورد جنگی سرش

431

هرآنکس که جست از یلان نام را

سپهبد همی خواند بهرام را

432

سپهبد بیامد بر شهریار

که خوانم عرض را ز بهر شمار

433

ببینم ز لشکر که جنگی که اند

گه نام جستن درنگی که اند

434

بدو گفت سالار لشکر تویی

بتو باز گردد بد و نیکویی

435

سپهبد بشد تا عرض گاه شاه

بفرمود تا پی او شد سپاه

436

گزین کرد ز ایرانیان لشکری

هرآنکس که بود از سران افسری

437

نبشتند نام ده و دو هزار

زره دار وبر گستوانور سوار

438

چهل سالگون را نبشتند نام

درم و برکم و بیش ازین شد حرام

439

سپهبد چو بهرام بهرام بود

که در جنگ جستن ورا نام بود

440

یکی را کجا نام یل سینه بود

کجا سینه و دل پر از کینه بود

441

سرنامداران جنگیش کرد

که پیش صف آید به روز نبرد

442

بگرداند اسب و بگوید نژاد

کند بر دل جنگیان جنگ یاد

443

دگر آنک بد نام ایزدگشسب

کز آتش نه برگاشتی روی اسب

444

بفرمود تا گوش دارد بنه

کند میسره راست با میمنه

445

به پشت سپه بود همدان گشسب

کجا دم شیران گرفتی به اسب

446

به لشکر چنین گفت پس پهلوان

که ای نامداران روشن روان

447

کم آزار باشید و هم کم زیان

بدی را مبندید هرگز میان

448

چوخواهید کایزد بود یارتان

کند روشن این تیره بازارتان

449

شب تیره چون ناله کرنای

برآمد بجنبید یکسر ز جای

450

بران گونه رانید یکسر ستور

که گر خیزد اندر شب تیره هور

451

ز نیروی و آسودگی اسب و مرد

نیندیشد از روزگار نبرد

452

چوآگاهی آمد بر شهریار

که داننده بهرام چون ساخت کار

453

ز گفتار و کردار او گشت شاد

در گنج بگشاد و روزی بداد

454

همه گنجهای سلیح نبرد

به پارس و اهواز و در باز کرد

455

ز اسبان جنگ آنچ بودش یله

بشهر اندر آورد چندی گله

456

بفرمود تا پهلوان سپاه

بخواهد هرآنچش بباید ز شاه

457

چنین گفت بهرام را شهریار

که از هر دری دیده کارزار

458

شنیدی که با نامور ساوه شاه

چه مایه سلیحست و گنج و سپاه

459

هم از جنگ ترکان او روز کین

به آوردگه بر بلرزد زمین

460

گزیدی ز لشکر ده و دو هزار

زره دار و بر گستوانور سوار

461

بدین مایه مردم به روز نبرد

ندانم که چون خیزد این کار کرد

462

به جای جوانان شمشیرزن

چهل سالگان خواستی ز انجمن

463

سپهبد چنین داد پاسخ بدوی

که ای شاه نیک اختر و راست گوی

464

شنیدستی آن داستان مهان

که در پیش بودند شاه جهان

465

که چون بخت پیروز یاور بود

روا باشد ار یار کمتر بود

466

برین داستان نیز دارم گوا

اگر بشنود شاه فرمانروا

467

که کاوس کی را بهاماوران

ببستند با لشکری بی کران

468

گزین کرد رستم ده و دو هزار

ز شایسته مردان گرد وسوا ر

469

بیاورد کاوس کی را ز بند

بران نامداران نیامد گزند

470

همان نیز گودرز کشوادگان

سرنامداران آزادگان

471

به کین سیاوش ده و دو هزار

بیاورد برگستوانور سوار

472

همان نیز پر مایه اسفندیار

بیاو در جنگی ده و دو هزا ر

473

بار جاسب بر چارده کرد آنچ کرد

ازان لشکر و دز برآورد گرد

474

از این مایه گر لشکر افزون بود

ز مردی و از رای بیرون بود

475

سپهبد که لشکر فزون ازسه چار

به جنگ آورد پیچد از کار زار

476

دگر آنک گفتی چهل ساله مرد

ز برنا فزونتر نجوید نبرد

477

چهل ساله با آزمایش بود

به مردانگی در فزایش بود

478

بیاد آیدش مهر نان و نمک

برو گشته باشد فراوان فلک

479

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ

هراسان بود سر نپیچد ز جنگ

480

زبهر زن و زاده و دوده را

بپیچد روان مرد فرسوده را

481

جوان چیز بیند پذیرد فریب

بگاه درنگش نباشد شکیب

482

ندارد زن و کودک و کشت و ورز

بچیزی ندارد ز نا ارز ارز

483

چوبی آزمایش نیابد خرد

سرمایه کارها ننگرد

484

گر ای دون که ه پیروز گردد به جنگ

شود شاد وخندان وسازد درنگ

485

وگر هیچ پیروز شد بر تنش

نبیند جز از پشت او دشمنش

486

چو بشنید گفتار او شهریار

چنان تازه شد چون گل اندر بهرا

487

بدو گفت رو جوشن کار زار

بپوش و ز ایوان به میدان گذار

488

سپهبد بیامد زنزدیک شاه

کمر خواست و خفتان و درع و کلاه

489

برافگند برگستوان بر سمند

بفتراک بر بست پیچان کمند

490

جهان جوی باگوی و چوگان و تیر

به میدان خرامید خود با وزیر

491

سپهبد بیامد به میدان شاه

بغلتید در خاک پیش سپاه

492

چو دیدش جهاندار کرد آفرین

سپهبد ببوسید روی زمین

493

بیاورد پس شهریار آن درفش

که بد پیکرش اژدهافش بنفش

494

که در پیش رستم بدی روز جنگ

سبک شاه ایران گرفت آن به چنگ

495

چو ببسود خندان ببهرام داد

فراوان برو آفرین کرد یاد

496

به بهرام گفت آنک جدان من

همی خواندندش سر انجمن

497

کجا نام او رستم پهلوان

جهانگیر و پیروز و روشن روان

498

درفش ویست اینک داری بدست

که پیروزی بادی وخسروپرست

499

گمانم که تو رستم دیگری

به مردی و گردی و فرمانبری

500

برو آفرین کرد پس پهلوان

که پیروزگر باش و روشن روان

501

ز میدان بیامد بجای نشست

سپهبد درفش تهمتن بدست

502

پراگنده گشتند گردان شاه

همان شادمان پهلوان سپاه

503

سپیده چو برزد سر از کوه بر

پدید آمد آن زرد رخشان سپر

504

سپهبد بیامد بایوان شاه

بکش کرده دست اندر آن بارگاه

505

بدو گفت من بی بهانه شدم

بفر تو تاج زمانه شدم

506

یکی آرزو خواهم از شهریار

که با من فرستد یکی استوار

507

که تا هر کسی کو نبرد آورد

سر دشمنی زیر گرد آورد

508

نویسد به نامه درون نام اوی

رونده شود در جهان کام اوی

509

چنین گفت هر مزد که مهران دبیر

جوانست و گوینده و یادگیر

510

بفرمود تا با سپهبد برفت

سپهبد سوی جنگ تازید تفت

511

بشد لشکر از کشور طیسفون

سپهدار بهرام پیش اندرون

512

سپاهی خردمند و گرد و دلیر

سپهدار بیدار چون نره شیر

513

به موبد چنین گفت هرمز که مرد

دلیرست و شادان به دشت نبرد

514

ازان پس چه گویی چه شاید بدن

همه داستانها بباید زدن

515

بدو گفت موبد که جاوید زی

که خود جاودان زندگی را سزی

516

بدین برز و بالای این پهلوان

بدین تیزگفتار روشن روان

517

نباشد مگر شاد و پیروزگر

وزو دشمن شاه زیر و زبر

518

بترسم که او هم به فرجام کار

بپیچد سر از شاه پرودگار

519

همی درسخن بس دلیری نمود

به گفتار با شاه شیری نمود

520

بدو گفت هرمز که در پای زهر

میالای زهرای بداندیش دهر

521

چون اوگشت پیروز بر ساوه شاه

سزد گر سپارم بدو تاج وگاه

522

چنین باد و هرگز مبادا جز این

که او شهریاری شود به آفرین

523

چوموبد ز شاه این سخنها شنید

بپژمرد و لب را بدندان گزید

524

همی داشت اندر دل این شهریار

چنین تا بر آمد برین روزگار

525

ز درگه یکی راز داری بجست

که تا این سخن بازجوید درست

526

بدو گفت تیز از پس پهلوان

برو تا چه بینی به من بر بخوان

527

بیامد سخنگوی پویان ز پس

نبود آگه از کار او هیچکس

528

که هم راهبر بود و هم فال گوی

سرانجام هر کار گفتی بدوی

529

چو بهرام بیرون شد از طیسفون

همی راند با نیزه پیش اندرون

530

به پیش آمدش سر فروشی به راه

ازو دور بد پهلوان سپاه

531

یکی خوانچه بر سر به پیوسته داشت

بروبر فراوان سرشسته داشت

532

سپهبد برانگیخت اسب از شگفت

بنوک سنان زان سری برگرفت

533

همی راند تا نیزه برداشت راست

بینداخت آنرا بران سو که خواست

534

یکی اختری کرد زان سر به راه

کزین سان ببرم سر ساوه شاه

535

به پیش سپاهش به راه افگنم

همه لشکرش را بهم بر زنم

536

فرستاده شاه چون آن بدید

پی افگند فالی چنان چون سزید

537

چنین گفت کین مرد پیروزبخت

بیابد به فرجام زین رنج تخت

538

ازان پس چو کام دل آرد بمشت

بپیچد سر از شاه و گردد درشت

539

بیامد برشاه و این را بگفت

جهاندار با درد وغم گشت جفت

540

ورا آن سخن بتر آمد ز مرگ

بپژمرد و شد تیره آن سبز برگ

541

فرستاده ای خواست از در جوان

فرستاد تازان پس پهلوان

542

بدو گفت رو با سپهبد بگوی

که امشب ز جایی که هستی مپوی

543

به شبگیر برگرد و پیش من آی

تهی کرد خواهم ز بیگانه جای

544

بگویم بتو هرچ آید ز پند

سخن چند یاد آمدم سودمند

545

فرستاده آمد بر پهلوان

بگفت آنچ بشنید مرد جوان

546

چنین داد پاسخ که لشکر ز راه

نخوانند باز ای خردمند شاه

547

زره بازگشتن بد آید بفال

به نیرو شود زین سخن بدسگال

548

چو پیروز گردم بیایم برت

درفشان کنم لشکر و کشورت

549

فرستاده آمد به نزدیک شاه

بگفت آنچه بشنید زان رزمخواه

550

ز گفتار اوشاه خشنود گشت

همه رنج پوینده بی سودگشت

551

سپهدار شبگیر لشکر براند

بر ایشان همی نام یزدان بخواند

552

همی رفت تا کشور خوزیان

ز لشکر کسی را نیامد زیان

553

زنی با جوالی میان پر ز کاه

همی رفت پویان میان سپاه

554

سواری بیامد خرید آن جوال

ندادش بها و بپیچید یال

555

خروشان بیامد ببهرام گفت

که کاهست لختی مرا در نهفت

556

بهای جوالی همی داشتم

به پیش سپاه تو بگذاشتم

557

کنون بستد ازمن سواری به راه

که دارد به سر بر ز آهن کلاه

558

بجستند آن مرد را در زمان

کشیدند نزد سپهبد دمان

559

ستاننده را گفت بهرام گرد

گناهی که کردی سرت را ببرد

560

دوانش به پیش سراپرده برد

سرو دست و پایش شکستند خرد

561

میانش به خنجر به دو نیم کرد

بدو مرد بیداد را بیم کرد

562

خروشی برآمد ز پرده سرای

که ای نامداران پاکیزه رای

563

هرآنکس که او برگ کاهی ز کس

ستاند نباشدش فریادرس

564

میانش به خنجر کنم به دونیم

بخرید چیزی که باید بسیم

565

همی بود ز اندیشه هرمز به رنج

ازان لشکرساوه و پیل و گنج

566

به دل بر چو اندیشه بسیارگشت

ز بهرام پر درد و تیمار گشت

567

روانش پر از غم دلش به دو نیم

همی داشتی زان به دل ترس و بیم

568

شب تیره بر زد سر از برج ماه

بخراد برزین چنین گفت شاه

569

که بر ساز تا سوی دشمن شوی

بکوشی و ز تاختن نغنوی

570

سپاهش نگه کن که چند و چیند

سپهبد کدامند و گردان کیند

571

بفرمود تا نامه پندمند

نبشتند نزدیک آن پر گزند

572

یکی نامه با هدیه شاهوار

که آن را نشاید گرفتن شمار

573

فرستاده را گفت سوی هری

همی رو چو پیدا شود لشکری

574

چنان دان که بهرام کنداورست

مپندار کان لشکری دیگرست

575

ازان راه نزدیک بهرام پوی

سخن هرچ بشنیدی آن را بگوی

576

بگویش که من با نوید و خرام

بگسترد خواهم یکی خوب دام

577

نباید که پیدا شود راز تو

گر او بشنود نام و آواز تو

578

من او را بدامت فراز آورم

سخنهای چرب و دراز آورم

579

برآراست خراد برزین به راه

بیامد بران سو که فرمود شاه

580

چو بهرام را دید با او بگفت

سخنها کجا داشت اندر نهفت

581

وزان جایگه شد سوی ساوه شاه

بجایی که بد گنج و پیل و سپاه

582

ورا دید بستود و بردش نماز

شنیده همی گفت با او به راز

583

بیفزود پیغامش از هر دری

بدان تا شود لشکر اندر هری

584

چوآمد به دشت هری نامدار

سراپرده زد بر لب جویبار

585

طلایه بیامد ز لشکر به راه

بدیدند بهرام را با سپاه

586

طلایه بدید آن دلاور سپاه

بیامد دوان تا بر ساوه شاه

587

بگفت آنک با نامور مهتری

یکی لشکر آمد به دشت هری

588

سخنها چو بشنید زو ساوه شاه

پر اندیشه شد مرد جوینده راه

589

ز خیمه فرستاده را باز خواند

به تندی فراوان سخنها براند

590

بدو گفت کای ریمن پر فریب

مگر کز فرازی ندیدی نشیب

591

برفتی ز درگاه آن خوارشاه

بدان تا مرا دام سازی به راه

592

به جنگ آوری پارسی لشکری

زنی خیمه در مرغزار هری

593

چنین گفت خراد برزین به شاه

که پیش سپاه تو اندک سپاه

594

گر آید بزشتی گمانی مبر

که این مرزبانی بود بر گذر

595

وگر زینهاری یکی نامجوی

ز کشور سوی شاه بنهاد روی

596

ور ای دون که ه بازارگانی سپاه

بیاورد تا باشد ایمن به راه

597

که باشد که آرد بروی تو روی

ورگ کوه و دریا شود کینه جوی

598

ز گفتار او شاد شد ساوه شاه

بدو گفت ماناکه اینست راه

599

چو خراد برزین سوی خانه رفت

برآمد شب تیره از کوه تفت

600

بسیجید و بر ساخت راه گریز

بدان تا نیاید بدو رستخیز

601

بدان گه که شب تیره تر گشت شاه

به فغفور فرمود تا بی سپاه

602

ز پیش پدر تا در پهلوان

بیامد خردمند مرد جوان

603

چو آمد به نزدیک ایران سپاه

سواری برافگند فرزند شاه

604

که پرسد که این جنگجویان کیند

ازین تاختن ساخته بر چیند

605

ز ترکان سواری بیامد چوگرد

خروشید کای نامداران مرد

606

سپهبد کدامست و سالارکیست

به رزم اندرون نامبردار کیست

607

که فغفور چشم ودل ساوه شاه

ورا دید خواهد همی بی سپاه

608

ز لشکر بیامد یکی رزمجوی

به بهرام گفت آنچ بشنید زوی

609

سپهدار آمد ز پرده سرای

درفشی درفشان به سر بر بپای

610

چو فغفور چینی بدیدش بتاخت

سمند جهان را بخوی در نشاخت

611

بپرسید و گفت از کجا رانده ای

کنون ایستاده چرا مانده ای

612

شنیدم که از پارس بگریختی

که آزرده گشتی وخون ریختی

613

چنین گفت بهرام کین خود مباد

که با شاه ایران کنم کینه یاد

614

من ایدون به رزم آمدم با سپاه

ز بغداد رفتم به فرمان شاه

615

چو از لشکر ساوه شاه آگهی

بیامد بدان بارگاه مهی

616

مرا گفت رو راه ایشان بگیر

بگرز و سنان و بشمشیر و تیر

617

چو بشنید فغفور برگشت زود

به پیش پدر شد بگفت آنچه بود

618

شنید آن سخن شاه شد بدگمان

فرستاده را جست هم در زمان

619

یکی گفت خراد برزین گریخت

همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت

620

چنین گفت پس با پسر ساوه شاه

که این بدگمان مرد چون یافت راه

621

شب تیره و لشکری بی شمار

طلایه چراشد چنین سست وخوار

622

وزان پس فرستاد مرد کهن

به نزدیک بهرام چیره سخن

623

بدو گفت رو پارسی را بگوی

که ایدر بخیره مریز آب روی

624

همانا که این مایه دانی درست

کزین پادشاه تو مرگ توجست

625

به جنگت فرستاد نزد کسی

که همتا ندارد به گیتی بسی

626

تو را گفت رو راه بر من بگیر

شنیدی تو گفتار نادلپذیر

627

اگر کوه نزد من آید به راه

بپای اندر آرم بپیل و سپاه

628

چو بشنید بهرام گفتار اوی

بخندید زان تیز بازار اوی

629

چنین داد پاسخ که شاه جهان

اگر مرگ من جوید اندر نهان

630

چوخشنود باشد ز من شایدم

اگر خاک بالا بپیمایدم

631

فرستاده آمد بر ساوه شاه

بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه

632

بدو گفت رو پارسی را بگوی

که چندین چرا بایدت گفت وگوی

633

چرا آمدستی بدین بارگاه

ز ما آرزو هرچ باید بخواه

634

فرستاده آمد ببهرام گفت

که رازی که داری بر آر از نهفت

635

که این شهریاریست نیک اختری

بجوید همی چون تو فرمانبری

636

بدو گفت بهرام کو را بگوی

که گر رزمجویی بهانه مجوی

637

گر ای دون که ه با شهریار جهان

همی آشتی جویی اندر نهان

638

تو را اندرین مرز مهمان کنم

به چیزی که گویی تو فرمان کنم

639

ببخشم سپاه تو را سیم و زر

کرا درخور آید کلاه و کمر

640

سواری فرستیم نزدیک شاه

بدان تابه راه آیدت نیم راه

641

بسان همالان علف سازدت

اگر دوستی شاه بنوازدت

642

ور ای دون که ایدر به جنگ آمدی

بدریا به جنگ نهنگ آمدی

643

چنان بازگردی ز دشت هری

که برتو بگریند هر مهتری

644

ببرگشتنت پیش در چاه باد

پست باد و بارانت همراه باد

645

نیاوردت ایدر مگربخت بد

همی خواست تا بر سرت بد رسد

646

فرستاده برگشت و آمد چو باد

پیام جهان جوی یک یک بداد

647

چو بشنید پیغام او ساوه شاه

برآشفت زان نامور رزمخواه

648

ازان سرد گفتن دلش تنگ شد

رخانش ز اندیشه بی رنگ شد

649

فرستاده را گفت روباز گرد

پیامی ببر نزد آن دیومرد

650

بگویش که در جنگ تو نیست نام

نه از کشتنت نیز یابیم کام

651

چوشاه تو بر در مرا کهترند

تو را کمترین چاکران مهترند

652

گر ای دون که ه زنهار خواهی ز من

سرت برگذارم ازین انجمن

653

فراوان بیابی زمن خواسته

شود لشکرت یکسر آراسته

654

به گفتار بی سود و دیوانگی

نجوید جهانجوی مرد انگی

655

فرستاده مرد گردنفراز

بیامد به نزدیک بهرام باز

656

بگفت آن گزاینده پیغام اوی

همانا که بد زان سخن کام اوی

657

چو بشنید با مرد گوینده گفت

که پاسخ ز مهتر نباید نهفت

658

بگویش که گرمن چنین کهترم

نه ننگ آید از کهتری بر سرم

659

شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو

بتندی نجوید همی جنگ تو

660

من از خردگی را نده ام با سپاه

که ویران کنم لشکر ساوه شاه

661

ببرم سرت را برم نزد شاه

نیرزد که برنیزه سازم به راه

662

چومن زینهاری بود ننگ تو

بدین خردگی کردم آهنگ تو

663

نبینی مرا جز به روز نبرد

درفشی پس پشت من لاژورد

664

که دیدار آن اژدها مرگ تست

نیام سنانم سرو ترگ تست

665

چو بشنید گفتارهای درشت

فرستاده ساوه بنمود پشت

666

بیامد بگفت آنچ دید و شنید

سرشاه ترکان ز کین بردمید

667

بفرمود تا کوس بیرون برند

سرافراز پیلان به هامون برند

668

سیه شد همه کشور از گرد سم

برآمد خروشیدن گاودم

669

چو بشنید بهرام کآمد سپاه

در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه

670

سپه رابفرمود تا برنشست

بیامد زره دار و گرزی بدست

671

پس پشت بد شارستان هری

به پیش اندرون تیغ زن لشکری

672

بیار است با میمنه میسره

سپاهی همه کینه کش یکسره

673

تو گفتی جهان یکسر از آهنست

ستاره ز نوک سنان روشنست

674

نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه

به آرایش و ساز آن رزمگان

675

هری از پس پشت بهرام بود

همه جای خود تنگ و ناکام بود

676

چنین گفت پس باسواران خویش

جهاندیده و غمگساران خویش

677

که آمد فریبنده ای نزد من

ازان پارسی مهتر انجمن

678

همی بود تا آن سپه شارستان

گرفتند و شد جای من خارستان

679

بدان جای تنگی صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

680

سپه بود بر میمنه چل هزار

که تنگ آمدش جای خنجرگزار

681

همان چل هزار از دلیران مرد

پس پشت لشکرش بر پای کرد

682

ز لشکر بسی نیز بیکار بود

بدان تنگی اندر گرفتار بود

683

چو دیوار پیلان به پیش سپاه

فراز آوریدند و بستند راه

684

پس اندر غمی شد دل ساوه شاه

که تنگ آمدش جایگاه سپاه

685

توگفتی بگرید همی بخت اوی

که بیکار خواهد بدن تخت اوی

686

دگر باره گردی زبان آوری

فریبنده مردی ز دشت هری

687

فرستاد نزدیک بهرام وگفت

که بخت سپهری تو رانیست جفت

688

همی بشنوی چندپند و سخن

خرد یار کن چشم دل بازکن

689

دو تن یافتستی که اندر جهان

چوایشان نبود از نژاد مهان

690

چو خورشید برآسمان روشنند

زمردی همه ساله در جوشنند

691

یکی من که شاهم جهان را بداد

دگر نیز فرزند فرخ نژاد

692

سپاهم فزونتر ز برگ درخت

اگربشمرد مردم نیکبخت

693

گراز پیل ولشکر بگیرم شمار

بخندی ز باران ابر بهار

694

سلیحست و خرگاه و پرده سرای

فزون زانک اندیشه آرد بجای

695

ز اسبان و مردان بیابان وکوه

اگر بشمرد نیز گردد ستوه

696

همه شهر یاران مرا کهترند

اگر کهتری را خود اندر خورند

697

اگر گرددی آب دریا روان

وگر کوه را پای باشد دوان

698

نبردارد از جای گنج مرا

سلیح مرا ساز رنج مرا

699

جز از پارسی مهترت در جهان

مرا شاه خوانند فرخ مهان

700

تو راهم زمانه بدست منست

به پیش روان من این روشنست

701

اگر من ز جای اندر آرم سپاه

ببندند بر مور و بر پشه راه

702

همان پیل بر گستوانور هزار

که بگریزد از بوی ایشان سوار

703

به ایران زمین هرک پیش آیدم

ازان آمدن رنج نفزایدم

704

از ایدر مرا تا در طیسفون

سپاهست مانا که باشد فزون

705

تو را ای بد اختر که بفریفتست

فریبنده تو مگر شیفتست

706

تو را بر تن خویشتن مهرنیست

و گرهست مهرتو را چهر نیست

707

که نشناسدی چشم اونیک وبد

گزاف از خرد یافته کی سزد

708

بپرهیز زین جنگ و پیش من آی

نمانم که مانی زمانی بپای

709

تو را کدخدایی و دختر دهم

همان ارجمندی و اختر دهم

710

بیابی به نزدیک من مهتری

شوی بی نیازی از بد کهتری

711

چوکشته شود شاه ایران به جنگ

تو را آید آن تاج و تختش بچنگ

712

وزان جایگه من شوم سوی روم

تو رامانم این لشکر و گنج و بوم

713

ازان گفتم این کم پسند آمدی

بدین کارها فرمند آمدی

714

سپه تاختن دانی وکیمیا

سپهبد بدستت پدر گر نیا

715

زما این نه گفتار آرایشست

مرا بر تو بر جای بخشایشست

716

بدین روز با خوارمایه سپاه

برابر یکی ساختی رزمگاه

717

نیابی جز این نیز پیغام من

اگر سربپیچانی از کام من

718

فرستاده گفت و سپهبد شنید

بپاسخ سخن تیره آمد پدید

719

چنین داد پاسخ که ای بدنشان

میان بزرگان و گردنکشان

720

جهاندار بی سود و بسیارگوی

نماندش نزد کسی آبروی

721

به پیشین سخن و آنچ گفتی ز پس

به گفتار دیدم تو را دسترس

722

کسی را که آید زمانه به سر

ز مردم به گفتار جوید هنر

723

شنیدم سخنهای ناسودمند

دلی گشته ترسان زبیم گزند

724

یکی آنک گفتی کشم شاه را

سپارم بتو لشکر و گاه را

725

یکی داستان زد برین مرد مه

که درویش راچون برانی زده

726

نگوید که جز مهتر ده بدم

همه بنده بودند و من مه بدم

727

بدین کار ما بر نیاید دو روز

که بفروزد از چرخ گیتی فروز

728

که بر نیزه ها برسرت خون فشان

فرستم بر شاه گردنکشان

729

دگر آنک گفتی تو از دخترت

هم از گنج وز لشکر و کشورت

730

مرا از تو آنگاه بودی سپاس

تو را خواندمی شاه و نیکی شناس

731

که دختر به من دادیی آن زمان

که از تخت ایران نبردی گمان

732

فرستادیی گنج آراسته

به نزدیک من دختر و خواسته

733

چو من دوست بودی به ایران تو را

نه رزم آمدی با دلیران تو را

734

کنون نیزه من بگوشت رسید

سرت را بخنجر بخواهم برید

735

چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست

همان دختر و برده رنجت مراست

736

دگر آنک گفتی فزون از شمار

مرا تاج و تختست وپیل وسوار

737

برین داستان زد یکی نامدار

که پیچان شد اندر صف کارزار

738

که چندان کند سگ بتیزی شتاب

که از کام او دورتر باشد آب

739

ببردند دیوان دلت را ز راه

که نزدیک شاه آمدی رزمخواه

740

بپیچی ز باد افره ایزدی

هم از کرده و کارهای بدی

741

دگر آنک گفتی مراکهترند

بزرگان که با طوق و با افسرند

742

همه شارستانهای گیتی مراست

زمانه برین بر که گفتم گواست

743

سوی شارستانها گشادست راه

چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه

744

اگر توبکوبی در شارستان

بشاهی نیابی مگر خارستان

745

دگر آنک بخشیدنی خواستی

زمردی مرا دوری آراستی

746

چوبینی سنانم ببخشاییم

همان زیردستی نفرماییم

747

سپاه تو را کام و راه تو را

همان زنده پیلان و گاه تو را

748

چوصف برکشیدم ندارم بچیز

نه اندیشم از لشکرت یک پشیز

749

اگر شهریاری تو چندین دروغ

بگویی نگیری بگیتی فروغ

750

زمان داده ام شاه را تاسه روز

که پیدا شود فرگیتی فروز

751

بریده سرت را بدان بارگاه

ببینند برنیزه درپیش شاه

752

فرستاده آمد دو رخ چون زریر

شده بارور بخت برناش پیر

753

همی داد پیغام با ساوه شاه

چو بشنید شد روی مهتر سیاه

754

بدو گفت فغفور کین لابه چیست

بران مایه لشکر بباید گریست

755

بیامد به دهلیز پرده سرای

بفرمود تا سنج و هندی درای

756

بیارند با زنده پیلان و کوس

کنند آسمان را برنگ آبنوس

757

چو این نامور جنگ را کرد ساز

پراندیشه شد شاه گردن فراز

758

بفرزند گفت ای گزین سپاه

مکن جنگ تا بامداد پگاه

759

شدند از دو رویه سپه باز جای

طلایه بیامد ز پرده سرای

760

بر افراختند آتش از هر دو روی

جهان شد ز لشکر پر از گفت وگوی

761

چو بهرام در خیمه تنها بماند

فرستاد و ایرانیان را بخواند

762

همی رای زد جنگ را با سپاه

برینگونه تا گشت گیتی سیاه

763

بخفتند ترکان و پر مایگان

جهان شد جهانجویی را رایگان

764

چو بهرام جنگی بخیمه بخفت

همه شب دلش بود با جنگ جفت

765

چنان دید درخواب بهرام شیر

که ترکان شدندی به جنگ ش دلیر

766

سپاهش سراسر شکسته شدی

برو راه بی راه و بسته شدی

767

همی خواسته از یلان زینهار

پیاده بماندی نبودیش یار

768

غمی شد چو از خواب بیدار شد

سر پر هنر پر ز تیمار شد

769

شب تیره با درد و غم بود جفت

بپوشید آن خواب و با کس نگفت

770

همانگاه خراد برزین ز راه

بیامد که بگریخت از ساوه شاه

771

همی گفت ازان چاره اندر گریز

ازان لشکر گشن وآن رستخیز

772

که کس درجهان زان فزونتر سپاه

نبیند که هستند با ساوه شاه

773

ببهرام گفت ازچه سخت ایمنی

نگه کن بدین دام آهرمنی

774

مده جان ایرانیان را بباد

نگه کن بدین نامداران بداد

775

زمردی ببخشای برجان خویش

که هرگز نیامد چنین کارپیش

776

بدو گفت بهرام کز شهر تو

زگیتی نیامد جزین بهر تو

777

که ماهی فروشند یکسر همه

بتموز تا روزگار دمه

778

تو راپیشه دامست بر آبگیر

نه مردی بگوپال و شمشیر و تیر

779

چو خور برزند سر ز کوه سیاه

نمایم تو را جنگ با ساوه شاه

780

چو بر زد سراز چشمه شیر شید

جهان گشت چون روی رومی سپید

781

بزد نای رویین و برشد خروش

زمین آمد از نعل اسبان بجوش

782

سپه را بیاراست و خود برنشست

یکی گرز پرخاش دیده بدست

783

شمردند بر میمنه سه هزار

زره دار و کارآزموده سوار

784

فرستاده بر میسره همچنین

سواران جنگی و مردان کین

785

بیک دست بر بود آذر گشسب

پرستنده فرخ ایزد گشسب

786

بدست چپش بود پیدا گشسب

که بگذاشتی آب دریا براسب

787

پس پشت ایشان یلان سینه بود

که با جوشن و گرز دیرینه بود

788

به پیش اندرون بود همدان گشسب

که درنی زدی آتش از سم اسب

789

ابا هر یکی سه هزار از یلان

سواران جنگی و جنگ آوران

790

خروشی برآمد ز پیش سپاه

که ای گرزداران زرین کلاه

791

ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ

اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ

792

به یزدان که از تن ببرم سرش

به آتش بسوزم تن و پیکرش

793

ز دو سوی لشکرش دو راه بود

که بگریختن راه کوتاه بود

794

برآورد ده رش بگل هر دو راه

همی بود خود در میان سپاه

795

دبیر بزرگ جهاندار شاه

بیامد بر پهلوان سپاه

796

بدو گفت کاین را خود اندازه نیست

گزاف زبان تو را تازه نیست

797

زلشکر نگه کن برین رزمگاه

چو موی سپیدیم و گاو سیاه

798

بدین جنگ تنگی به ایران شود

برو بوم ما پاک ویران شود

799

نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه

ز بس تیغ داران توران گروه

800

یکی بر خروشید بهرام سخت

ورا گفت کای بد دل شوربخت

801

تو را از دواتست و قرطاس بر

ز لشکر که گفتت که مردم شمر

802

بیامد بخراد بر زین بگفت

که بهرام را نیست جز دیو جفت

803

دبیران بجستند راه گریز

بدان تا نبیند کسی رستخیز

804

ز بیم شهنشاه و بهرام شیر

تلی برگزیدند هر دو دبیر

805

یکی تند بالا بد از رزم دور

بیکسو ز راه سواران تور

806

برفتند هر دو بران برز راه

که شاییست کردن بلشکر نگاه

807

نهادند برترگ بهرام چشم

که تاچون کند جنگ هنگام خشم

808

چو بهرام جنگی سپه راست کرد

خروشان بیامد ز جای نبرد

809

بغلتید درپیش یزدان بخاک

همی گفت کای داور داد و پاک

810

گرین جنگ بیداد بینی همی

زمن ساوه را برگزینی همی

811

دلم را برزم اندر آرام ده

به ایرانیان بر ورا کام ده

812

اگر من ز بهر تو کوشم همی

به رزم اندرون سر فروشم همی

813

مرا و سپاه مرا شاد کن

وزین جنگ ما گیتی آباد کن

814

خروشان ازان جایگه برنشست

یکی گرزه گاو پیکر بدست

815

چنین گفت پس با سپه ساوه شاه

که از جادوی اندر آرید راه

816

بدان تا دل و چشم ایرانیان

بپیچد نیاید شما را زیان

817

همه جاودان جادوی ساختند

همی در هوا آتش انداختند

818

برآمد یکی باد و ابری سیاه

همی تیر بارید ازو بر سپاه

819

خروشید بهرام کای مهتران

بزرگان ایران و کنداوران

820

بدین جادویها مدارید چشم

به جنگ اندر آیید یکسر بخشم

821

که آن سر به سر تنبل وجادویست

ز چاره برایشان بباید گریست

822

خروشی برآمد ز ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

823

نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه

که آن جادویی را ندادند راه

824

بیاورد لشکر سوی میسره

چو گرگ اندر آمد به پیش بره

825

چویک روی لشکر به هم برشکست

سوی قلب بهرام یازید دست

826

نگه کرد بهرام زان قلب گاه

گریزان سپه دید پیش سپاه

827

بیامد به نیزه سه تن را ز زین

نگون سار کرد و بزد بر زمین

828

همی گفت زین سان بود کارزار

همین بود رسم و همین بود کار

829

ندارید شرم از خدای جهان

نه از نامداران فرخ مهان

830

و زان پس بیامد سوی میمنه

چو شیر ژیان کو شود گرسنه

831

چنان لشکری رابه هم بردرید

درفش سپه دار شد ناپدید

832

و زان جایگه شد سوی قلب گاه

بران سو که سالار بد با سپاه

833

بدو گفت برگشت باد این سخن

گر ای دون که این رزم گردد کهن

834

پراکنده گردد به جنگ این سپاه

نگه کن کنون تا کدامست راه

835

برفتند وجستند راهی نبود

کزان راه شایست بالا نمود

836

چنین گفت با لشکر آرای خویش

که دیوار ما آهنینست پیش

837

هر آنکس که او رخنه داند زدن

ز دیوار بیرون تواند شدن

838

شود ایمن و جان به ایران برد

به نزدیک شاه دلیران برد

839

همه دل به خون ریختن برنهید

سپر بر سر آرید و خنجر دهید

840

ز یزدان نباشد کسی ناامید

و گر تیره بینند روز سپید

841

چنین گفت با مهتران ساوه شاه

که پیلان بیارید پیش سپاه

842

به انبوه لشکر به جنگ آورید

بدیشان جهان تا رو تنگ آورید

843

چو از دور بهرام پیلان بدید

غمی گشت و تیغ از میان برکشید

844

از آن پس چنین گفت با مهتران

که ای نام داران و جنگ آوران

845

کمانهای چاچی بزه برنهید

همه یکسره ترگ برسرنهید

846

به جان و سر شهریار جهان

گزین بزرگان و تاج مهان

847

که هرکس که بااو کمانست و تیر

کمان را بزه برنهد ناگزیر

848

خدنگی که پیکانش یازد به خون

سه چوبه به خرطوم پیل اندرون

849

نشانید و پس گرزها برکشید

به جنگ اندر آیید و دشمن کشید

850

سپهبد کمان را بزه برنهاد

یکی خود پولاد بر سر نهاد

851

به پیل اندرون تیر باران گرفت

کمان را چو ابر بهاران گرفت

852

پس پشت او اندر آمد سپاه

ستاره شد از پر و پیکان سیاه

853

بخستند خرطوم پیلان به تیر

ز خون شد در و دشت چون آب گیر

854

از آن خستگی پشت برگاشتند

بدو دشت پیکار بگذاشتند

855

چو پیل آن چنان زخم پیکان بدید

همه لشکر خویش را بسپرید

856

سپه بر هم افتاد و چندی بمرد

همان بخت بد کام کاری ببرد

857

سپاه اندر آمد پس پشت پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

858

تلی بود خرم بدان جایگاه

پس پشت آن رنج دیده سپاه

859

یکی تخت زرین نهاده بروی

نشسته برو ساوه رزم جوی

860

سپه دید چون کوه آهن روان

همه سر پر از گرد و تیره روان

861

پس پشت آن زنده پیلان مست

همی کوفتند آن سپه را بدست

862

پر از آب شد دیده ساوه شاه

بدان تا چرا شد هزیمت سپاه

863

نشست از بر تازی اسب سمند

همی تاخت ترسان ز بیم گزند

864

بر ساوه بهرام چون پیل مست

کمندی به بازو کمانی بدست

865

به لشکر چنین گفت کای سرکشان

زبخت بد آمد بر ایشان نشان

866

نه هنگام رازست و روز سخن

بتازید با تیغ های کهن

867

بر ایشان یکی تیر باران کنید

بکوشید وکار سواران کنید

868

بران تل بر آمد کجا ساوه شاه

همی بود بر تخت زر با کلاه

869

و را دید برتازیی چون هزبر

همی تاخت در دشت برسان ابر

870

خدنگی گزین کرد پیکان چو آب

نهاده برو چار پر عقاب

871

بمالید چاچی کمان را بدست

به چرم گوزن اندر آورد شست

872

چو چپ راست کرد و خم آورد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

873

چو آورد یال یلی رابه گوش

ز شاخ گوزنان برآمد خروش

874

چو بگذشت پیکان از انگشت اوی

گذر کرد از مهره پشت اوی

875

سر ساوه آمد بخاک اندرون

بزیر اندرش خاک شد جوی خون

876

شد آن نامور شاه و چندان سپاه

همان تخت زرین و زرین کلاه

877

چنینست کردار گردان سپهر

نه نامهربانیش پیدا نه مهر

878

نگر تا ننازی به تخت بلند

چو ایمن شوی دورباش از گزند

879

چو بهرام جنگی رسید اندروی

کشیدش بر آن خاک تفته بروی

880

برید آن سر شاه وارش ز تن

نیامد کسی پیشش از انجمن

881

چوترکان رسیدند نزدیک شاه

فگنده تنی بود بی سر به راه

882

همه برگرفتند یکسر خروش

زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

883

پسر گفت کاین ایزدی کار بود

که بهرام را بخت بیدار بود

884

ز تنگی کجا راه بد بر سپاه

فراوان بمردند زان تنگ راه

885

بسی پیل بسپرد مردم به پای

نشد زان سپه ده یکی باز جای

886

چه زیر پی پیل گشته تباه

چه سرها بریده به آوردگاه

887

چو بگذشت زان روز بد به زمان

ندیدند زنده یکی بد گمان

888

مگرآنک بودند گشته اسیر

روان ها به غم خسته و تن به تیر

889

همه راه برگستوان بود و ترگ

سران را ز ترگ آمده روز مرگ

890

همان تیغ هندی و تیر و کمان

به هرسوی افگنده بد بدگمان

891

ز کشته چو دریای خون شد زمین

به هرگوشه ای مانده اسبی به زین

892

همی گشت بهرام گرد سپاه

که تا کشته ز ایران که یابد به راه

893

از آن پس بخراد برزین بگفت

که یک روز با رنج ما باش جفت

894

نگه کن کز ایرانیان کشته کیست

کزان درد ما را بباید گریست

895

به هرجای خراد برزین بگشت

به هر پرده و خیمه ای برگذشت

896

کم آمد زلشکر یکی نامور

که بهرام بدنام آن پرهنر

897

ز تخم سیاوش گوی مهتری

سپهبد سواری دلاور سری

898

همی رفت جوینده چون بیهشان

مگر زو بیابد بجایی نشان

899

تن خسته و کشته چندی کشید

ز بهرام جایی نشانی ندید

900

سپهدار زان کار شد دردمند

همی گفت زار ای گو مستمند

901

زمانی برآمد پدید آمد اوی

در بسته را چون کلید آمد اوی

902

ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم

تو گفتی دل آزرده دارد بخشم

903

چو بهرام بهرام را دید گفت

که هرگز مبادی تو با خاک جفت

904

از آن پس بپرسیدش از ترک زشت

که ای دوزخی روی دور از بهشت

905

چه مردی و نام نژاد تو چیست

که زاینده را برتو باید گریست

906

چنین داد پاسخ که من جادوام

ز مردی و از مردمی یک سوام

907

هران کس که سالار باشد به جنگ

به کارآیمش چون بود کارتنگ

908

به شب چیزهایی نمایم بخواب

که آهستگان را کنم پرشتاب

909

تو را من نمودم شب آن خواب بد

بدان گونه تا بر سرت بد رسد

910

مرا چاره زان بیش بایست جست

چو نیرنگ ها را نکردم درست

911

به ما اختر بد چنین بازگشت

همان رنج با باد انباز گشت

912

اگر یابم از تو به جان زینهار

یکی پر هنر یافتی دست وار

913

چو بشنید بهرام و اندیشه کرد

دلش گشت پر درد و رخساره زرد

914

زمانی همی گفت کین روز جنگ

به کار آیدم چو شود کار تنگ

915

زمانی همی گفت برساوه شاه

چه سود آمد ازجادویی برسپاه

916

همه نیکویها ز یزدان بود

کسی را کجا بخت خندان بود

917

بفرمود از تن بریدن سرش

جدا کرد جان از تن بی برش

918

چو او رابکشتند بر پای خاست

چنین گفت کای داور داد وراست

919

بزرگی و پیروزی و فرهی

بلندی و نیروی شاهنشهی

920

نژندی و هم شادمانی ز تست

انوشه دلیری که راه توجست

921

و زان پس بیامد دبیر بزرگ

چنین گفت کای پهلوان سترگ

922

فریدون یل چون تویک پهلوان

ندید و نه کسری نوشین روان

923

همت شیرمردی هم او رند و بند

که هرگز به جان ت مبادا گزند

924

همه شهر ایران به تو زنده اند

همه پهلوانان تو را بنده اند

925

بتو گشت بخت بزرگی بلند

به تو زیردستان شوند ارجمند

926

سپهبد تویی هم سپهبدنژاد

خنک مام کو چون تو فرزند زاد

927

که فرخ نژادی و فرخ سری

ستون همه شهر و بوم و بری

928

پراگنده گشتند ز آوردگاه

بزرگان و هم پهلوان سپاه

929

شب تیره چون زلف را تاب داد

همان تاب او چشم را خواب داد

930

پدید آمد آن پرده آبنوس

بر آسود گیتی ز آواز کوس

931

همی گشت گردون شتاب آمدش

شب تیره را دیریاب آمدش

932

بر آمد یکی زرد کشتی ز آب

بپالود رنج و بپالود خواب

933

سپهبد بیامد فرستاد کس

به نزدیک یاران فریادرس

934

که تا هرک شد کشته از مهتران

بزرگان ترکان و جنگ آوران

935

سران شان ببرید یکسر ز تن

کسی راکه بد مهتر انجمن

936

درفشی درفشان پس هر سری

که بودند از آن جنگیان افسری

937

اسیران و سرها همه گرد کرد

ببردند ز آوردگاه نبرد

938

دبیر نویسنده را پیش خواند

ز هر در فراوان سخن ها براند

939

از آن لشکر نامور بی شمار

از آن جنبش و گردش روزگار

940

از آن چاره و جنگ واز هر دری

کجا رفته بد با چنان لشکری

941

و زان کوشش و جنگ ایرانیان

که نگشاد روزی سواری میان

942

چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه

گزین کرد گوینده ای زان سپاه

943

نخستین سر ساوه برنیزه کرد

درفشی کجا داشتی در نبرد

944

سران بزرگان توران زمین

چنان هم درفش سواران چین

945

بفرمود تا برستور نوند

به زودی برشاه ایران برند

946

اسیران و آن خواسته هرچ بود

همی داشت اندر هری نابسود

947

بدان تا چه فرمان دهد شهریار

فرستاد با سر فراوان سوار

948

همان تا بود نیز دستور شاه

سوی جنگ پرموده بردن سپاه

949

ستور نوند اندر آمد ز جای

به پیش سواران یکی رهنمای

950

وزان روی ترکان همه برهنه

برفتند بی ساز واسب و بنه

951

رسیدند یکسر به توران زمین

سواران ترک و دلیران چین

952

چ وآمد بپرموده زان آگهی

بینداخت از سر کلاه مهی

953

خروشی بر آمد ز ترکان به زار

برآن مهتران تلخ شد روزگار

954

همه سر پر از گرد و دیده پر آب

کسی رانبد خورد و آرام و خواب

955

ازآن پس گوان را بر خویش خواند

به مژگان همی خون دل برفشاند

956

بپرسید کز لشکر بی شمار

که در رزم جستن نکردند کار

957

چنین داد پاسخ و را رهنمون

که ما داشتیم آن سپه را زبون

958

چو بهرام جنگی بهنگام کار

نبیند کس اندر جهان یک سوار

959

ز رستم فزونست هنگام جنگ

دلیران نگیرند پیشش درنگ

960

نبد لشکرش را ز ما صد یکی

نخست از دلیران ما کودکی

961

جهان دار یزدان و را برکشید

ازین بیش گویم نباید شنید

962

چو پرموده بشنید گفتار اوی

پر اندیشه گشتش دل از کار اوی

963

بجوشید و رخسارگان کرد زرد

به درد دل آهنگ آورد کرد

964

سپه بودش از جنگیان صدهزار

همه نامدار از در کارزار

965

ز خرگاه لشکر به هامون کشید

به نزدیکی رود جیحون کشید

966

وزان پس کجا نامه پهلوان

بیامد بر شاه روشن روان

967

نشسته جهان دار با موبدان

همی گفت کای نامور بخردان

968

دو هفته بدین بارگاه مهی

نیامد ز بهرام هیچ آگهی

969

چه گویید ازین پس چه شاید بدن

بباید بدین داستان ها زدن

970

همانگه که گفت این سخن شهریار

بیامد ز درگاه سالار بار

971

شهنشاه را زان سخن مژده داد

که جاوید بادا جهان دار شاد

972

که بهرام بر ساوه پیروز گشت

به رزم اندرون گیتی افروز گشت

973

سبک مرد بهرام را پیش خواند

وزان نامدارانش برتر نشاند

974

فرستاده گفت ای سر افراز شاه

به کام تو شد کام آن رزم گاه

975

انوشه بدی شاد و رامش پذیر

که بخت بد اندیش توگشت پیر

976

سر ساوه شاهست و کهتر پسر

که فغفور خواندیش وی را پدر

977

زده بر سرنیزه ها بر درست

همه شهر نظاره آن سرست

978

شهنشاه بشنید بر پای خاست

بزودی خم آورد بالای راست

979

همی بود بر پیش یزدان به پای

همی گفت کای داور رهنمای

980

بد اندیش ما را تو کردی تباه

تویی آفریننده هور و ماه

981

چنان زار و نومید بودم ز بخت

که دشمن نگون اندر آمد ز تخت

982

سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه

که یزدان بد این جنگ را نیک خواه

983

بیاورد زان پس صد و سی هزار

ز گنجی که بود از پدر یادگار

984

سه یک زان نخستین بدرویش داد

پرستندگان را درم بیش داد

985

سه یک دیگر از بهر آتشکده

همان بهر نوروز و جشن سده

986

فرستاد تا هیربد را دهند

که در پیش آتشکده برنهند

987

سیم بهره جایی که ویران بود

رباطی که اندر بیابان بود

988

کند یکسر آباد جوینده مرد

نباشد به راه اندرون بیم و درد

989

ببخشید پس چار ساله خراج

به درویش و آن را که بد تخت عاج

990

نبشتند پس نامه از شهریار

به هرکشوری سوی هرنامدار

991

که بهرام پیروز شد بر سپاه

بریدند بی بر سر ساوه شاه

992

پرستنده بد شاه در هفت روز

به هشتم چو بفروخت گیتی فروز

993

فرستاده پهلوان رابخواند

به مهر از بر نامداران نشاند

994

مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت

درختی به باغ بزرگی بکشت

995

یکی تخت سیمین فرستاد نیز

دو نعلین زرین و هر گونه چیز

996

ز هیتال تا پیش رود برک

به بهرام بخشید و بنوشت چک

997

بفرمود کان خواسته بر سپاه

ببخش آنچ آوردی از رزم گاه

998

مگرگنج ویژه تن ساوه شاه

که آورد باید بدین بارگاه

999

وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز

ممان تا شود خصم گردن فراز

1000

هم ایرانیان را فرستاد چیز

نبشته به هر شهر منشور نیز

1001

فرستاده را خلعت آراستند

پس اسب جهان پهلوان خواستند

1002

فرستاده چون پیش بهرام شد

سپهدار از و شاد و پدرام شد

1003

غنیمت ببخشید پس بر سپاه

جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه

1004

فرستاد تا استواران خویش

جهان دیده ونام داران خویش

1005

ببردند یک سر به درگاه شاه

سپهبد سوی جنگ شد با سپاه

1006

ازو چون بپرموده شد آگهی

که جوید همی تخت شاهنشهی

1007

دزی داشت پرموده افراز نام

کزان دز بدی ایمن و شادکام

1008

نهاد آنچ بودش بدز در درم

ز دینار وز گوهر و بیش و کم

1009

ز جیحون گذر کرد خود با سپاه

بیامد گرازان سوی زرم گاه

1010

دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگ

به ره بر نکردند جایی درنگ

1011

بدو منزل بلخ هر دو سپاه

گزیدند شایسته دو رزم گاه

1012

میان دو لشکر دو فرسنگ بود

که پهنای دشت از در جنگ بود

1013

دگر روز بهرام جنگی برفت

به دیدار گردان پرموده تفت

1014

نگه کرد پرموده را بدید

ز هامون یکی تند بالا گزید

1015

سپه را سراسر همه برنشاند

چنان شد که در دشت جایی نماند

1016

سپه دید پرموده چندانک دشت

ز دیدار ایشان همی خیره گشت

1017

و را دید در پیش آن لشکرش

به گردون برآورده جنگی سرش

1018

غمی گشت و با لشکر خویش گفت

که این پیش رو را هزبرست جفت

1019

شمار سپاهش پدیدار نیست

هم این رزم را کس خریدار نیست

1020

سپهدار گردن کش و خشمناک

همی خون شود زیر او تیره خاک

1021

چو شب تیره گردد شبیخون کنیم

ز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم

1022

چو پرموده آمد به پرده سرای

همی زد ز هر گونه از جنگ رای

1023

همی گفت کین از هنرها یکیست

اگر چه سپه شان کنون اندکیست

1024

سواران و گردان پر مایه اند

ز گردن کشان برترین پایه اند

1025

سلیحست وبهرام شان پیش رو

که گردد سنان پیش او خار و خو

1026

به پیروزی ساوه شاه اندرون

گرفته دل و مست گشته به خون

1027

اگر یار باشد جهان آفرین

به خون پدر خواهم از کوه کین

1028

بدان گه که بهرام شد جنگ جوی

از ایران سوی ترک بنهاد روی

1029

ستاره شمر گفت بهرام را

که در چارشنبه مزن گام را

1030

اگر زین به پیچی گزند آیدت

همه کار ناسودمند آیدت

1031

یکی باغ بد در میان سپاه

ازین روی و زان روی بد رزم گاه

1032

بشد چارشنبه هم از بامداد

بدان باغ کامروز باشیم شاد

1033

ببردند پرمایه گستردنی

می و رود و رامشگر و خوردنی

1034

بیامد بدان باغ و می درکشید

چوپاسی ز تیره شب اندر کشید

1035

طلایه بیامد بپرموده گفت

که بهرام را جام و باغست جفت

1036

سپهدار ازان جنگیان شش هزار

زلشکر گزین کرد گرد و سوار

1037

فرستاد تا گرد بر گرد باغ

بگیرند گردنکشان بی چراغ

1038

چو بهرام آگه شد از کارشان

زرای جهانجوی و بازارشان

1039

یلان سینه را گفت کای سرافراز

بدیوار باغ اندرون رخنه ساز

1040

پس آنگاه بهرام و ایزد گشسب

نشستند با جنگجویان بر اسب

1041

ازان رخنه باغ بیرون شدند

که دانست کان سرکشان چون شدند

1042

برآمد ز در ناله کرنای

سپهبد باسب اندر آورد پای

1043

سبک رخنه دیگر اندر زدند

سپه را یکایک بهم بر زدند

1044

هم تاخت بهرام خشتی بدست

چناچون بود مردم نیم مست

1045

نجستند گردان کس از دست اوی

به خون گشت یازان سر شست اوی

1046

برآمد چکاچاک و بانگ سران

چو پولاد را پتک آهنگران

1047

ازان باغ تا جای پرموده شاه

تن بی سران بد فگنده به راه

1048

چوآمد بلشکر گه خویش باز

شبیخون سگالید گردن فراز

1049

چو نیمی زتیره شب اندر گذشت

سپهدار جنگی برون شد به دشت

1050

سپهبد بران سوی لشکر کشید

زترکان طلایه کس او را ندید

1051

چو آمد به نزدیک ی رزمگاه

دم نای رویین برآمد ز راه

1052

چو آواز کوس آمد و کرنای

بجستند ترکان جنگی ز جای

1053

زلشکر بران سان برآمد خروش

که شیر ژیان را بدرید گوش

1054

به تاریکی اندر دهاده بخاست

ز دست چپ لشکر و دست راست

1055

یکی مر دگر را ندانست باز

شب تیره و نیزه های دراز

1056

بخنجر همی آتش افروختند

زمین و هوا را همی سوختند

1057

ز ترکان جنگی فراوان نماند

ز خون سنگها جز به مرجان نماند

1058

گریزان همی رفت مهتر چو گرد

دهن خشک و لبها شده لاجورد

1059

چنین تا سپیده دمان بردمید

شب تیره گون دامن اندر کشید

1060

سپهدار ایران بترکان رسید

خروشی چوشیر ژیان برکشید

1061

بپرموده گفت ای گریزنده مرد

تو گرد دلیران جنگی مگرد

1062

نه مردی هنوز ای پسر کودکی

روا باشد ار شیرمادر مکی

1063

بدو گفت شاه ای گراینده شیر

به خون ریختن چند باشی دلیر

1064

زخون سران سیر شد روز جنگ

بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

1065

نخواهی شد از خون مردم تو سیر

برآنم که هستی تو درنده شیر

1066

بریده سر ساوه شاه آنک مهر

برو داشت تا بود گردان سپهر

1067

سپاهی بران گونه کردی تباه

که بخشایش آورد خورشید و ماه

1068

ازان شاه جنگی منم یادگار

مراهم چنان دان که کشتی بزار

1069

ز ما در همه مرگ را زاده ایم

ار ای دون که ترکیم ار آزاده ایم

1070

گریزانم و تو پس اندر دمان

نیابی مرا تا نیاید زمان

1071

اگر باز گردم سلیحی بچنگ

مگر من شوم کشته گر تو به جنگ

1072

مکن تیز مغزی و آتش سری

نه زین سان بود مهتر لشکری

1073

من ایدون شوم سوی خرگاه خویش

یکی بازجویم سر راه خویش

1074

نویسم یک نامه زی شهریار

مگر زو شوم ایمن از روزگار

1075

گر ای دون که اندر پذیرد مرا

ازین ساختن پس گزیرد مرا

1076

من آن بارگه رایکی بنده ام

دل از مهتری پاک برکنده ام

1077

ز سرکینه وجنگ را دورکن

بخوبی منش بریکی سورکن

1078

چوبشنید بهرام زو بازگشت

که برساز شاهی خوش آواز گشت

1079

چو از جنگ آن لشکر آسوده شد

بلشکر گه شاه پرموده شد

1080

همی گشت بر گرد دشت نبرد

سرسرکشان را زتن دورکرد

1081

چوبرهم نهاده بد انبوه گشت

ببالا و پهنا یکی کوه گشت

1082

مرآن جای را نامداران یل

همی هرکسی خواند بهرام تل

1083

سلیح سواران وچیزی که دید

بجایی که بد سوی آن تل کشید

1084

یکی نامه بنوشت زی شهریار

ز پر موده و لشکر بی شمار

1085

بگفت آنک ما را چه آمد بروی

ز ترکان و آن شاه پرخاشجوی

1086

که از بیم تیغ او سوی چاره شد

وزان جایگه شد خوار و آواره شد

1087

وزین روی خاقان در دز ببست

بانبوه و اندیشه اندر نشست

1088

بگشتند گرد در دز بسی

ندانست سامان جنگش کسی

1089

چنین گفت زان پس که سامان جنگ

کنون نیست در کارکردن درنگ

1090

یلان سینه راگفت تا سه هزار

ازان جنگیان برگزیند سوار

1091

چهار از یلان نیز آذرگشسب

ازان جنگیان برنشاند بر اسب

1092

بفرمود تا هر که را یافتند

بگردن زدن تیز بشتافتند

1093

مگر نامدار از دز آید برون

چوبیند همه دشت را رود خون

1094

ببد بر در دز ازین سان سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

1095

پیامی فرستاد پرموده را

مر آن مهتر کشور و دوده را

1096

که ای مهتر و شاه ترکان چین

زگیتی چرا کردی این دز گزین

1097

کجا آن جهان جستن ساوه شاه

کجا آن همه گنج و آن دستگاه

1098

کجا آن همه پیل و برگستوان

کجا آن بزرگان روشن روان

1099

کجا آن همه تنبل و جادوی

که اکنون از ایشان تو بر یکسوی

1100

همی شهر ترکان تو را بس نبود

چو باب تو اندر جهان کس نبود

1101

نشستی برین باره بر چون زنان

پرازخون دل ودست بر سر زنان

1102

درباره بگشای و زنهار خواه

برشاه کشور مرا یارخواه

1103

ز دز گنج دینار بیرون فرست

بگیتی نخورد آنک برپای بست

1104

اگرگنج داری ز کشور بیار

که دینار خوارست برشهریار

1105

بدرگاه شاهت میانجی منم

که بر شهرایران گوانجی منم

1106

تو را بر همه مهتران مه کنم

ازاندیشه ورای تو به کنم

1107

ور ای دون که رازیست نزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

1108

گشاده کن آن راز و با من بگوی

چوکارت چنین گشت دوری مجوی

1109

وگر جنگ را یار داری کسی

همان گنج و دینار داری بسی

1110

بزن کوس و این کینها بازخواه

بود خواسته تنگ ناید سپاه

1111

چوآمد فرستاده داد این پیام

چوبشنید زو مرد جوینده کام

1112

چنین داد پاسخ که او را بگوی

که راز جهان تا توانی مجوی

1113

تو گستاخ گشتی بگیتی مگر

که رنج نخستینت آمد ببر

1114

به پیروزی اندر تو کشی مکن

اگر تو نوی هست گیتی کهن

1115

نداند کسی راز گردان سپهر

نه هرگز نماید بما نیز چهر

1116

زمهتر نه خوبست کردن فسوس

مرا هم سپه بود و هم پیل وکوس

1117

دروغ آزمایست چرخ بلند

تودل را بگستاخی اندر مبند

1118

پدرم آن دلیر جهاندیده مرد

که دیدی ورا روزگار نبرد

1119

زمین سم اسب ورا بنده بود

برایش فلک نیز پوینده بود

1120

بجست آنک اورا نبایست جست

بپیچید ز اندریشه نادرست

1121

هنر زیرافسوس پنهان شود

همان دشمن از دوست خندان شود

1122

دگر آنک گفتی شمار سپهر

فزونست از تابش هور ومهر

1123

ستوران و پیلان چوتخم گیا

شد اندر دم پره آسیا

1124

بران کو چنین بود برگشت روز

نمانی توهم شاد و گیتی فروز

1125

همی ترس ازین برگراینده دهر

مگر زهر سازد بدین پای زهر

1126

کسی را که خون ریختن پیشه گشت

دل دشمنان پر ز اندیشه گشت

1127

بریزند خونش بران هم نشان

که او ریخت خون سر سرکشان

1128

گر از شهر ترکان برآری دمار

همی کین بخواهند فرجام کار

1129

نیایم همان پیش تو ناگهان

بترسم که برمن سرآید زمان

1130

یکی بنده ای من یکی شهریار

بربنده من کی شوم زار وخوار

1131

به جنگ ت نیایم همان بی سپاه

که دیوانه خواند مرا نیکخواه

1132

اگر خواهم از شاه تو زینهار

چوتنگی بروی آیدم نیست عار

1133

وزان پس در گنج و دز مر تو راست

بدین نامور بوم کامت رواست

1134

فرستاده آمد بگفت این پیام

زپیغام بهرام شد شادکام

1135

نبشتند پس نامه سودمند

به نزدیک پیروز شاه بلند

1136

که خاقان چین زینهاری شدست

ز جنگ درازم حصاری شدست

1137

یکی مهر و منشور باید همی

بدین مژده بر سور باید همی

1138

که خاقان زما زینهاری شود

ازان برتری سوی خواری شود

1139

چونامه بیامد به نزدیک شاه

بابر اندر آورد فرخ کلاه

1140

فرستاد و ایرانیان رابخواند

برنامور تخت شاهی نشاند

1141

بفرمود تا نامه برخواندند

بخواننده بر گوهر افشاندند

1142

به آزادگان گفت یزدان سپاس

نیاش کنم من بپیشش سه پاس

1143

که خاقان چین کهتر ما بود

سپهر بلند افسر ما بود

1144

همی سر به چرخ فلک بر فراخت

همی خویشتن شاه گیتی شناخت

1145

کنون پیش برترمنش بنده ای

سپهبد سری گرد و جوینده ای

1146

چنان شد که بر ما کند آفرین

سپهدار سالار ترکان چین

1147

سپاس از خداوند خورشید وماه

کجا داد بر بهتری دستگاه

1148

بدرویش بخشیم گنج کهن

چو پیدا شود راستی زین سخن

1149

شما هم به یزدان نیایش کنید

همه نیکویی در فزایش کنید

1150

فرستاده پهلوان را بخواند

بچربی سخنها فراوان براند

1151

کمر خواست پرگوهر شاهوار

یکی باره و جامه زرنگار

1152

ستامی بران بارگی پر ز زر

به مهر مهره ای بر نشانده گهر

1153

فرستاده را نیز دینار داد

یکی بدره و چیز بسیار داد

1154

چو خلعت بدان مرد دانا سپرد

ورا مهتر پهلوانان شمرد

1155

بفرمود پس تا بیامد دبیر

نبشتند زو نامه ای بر حریر

1156

که پرموده خاقان چویار منست

بهرمزد در زینهار منست

1157

برین مهر و منشور یزدان گواست

که ما بندگانیم و او پادشاست

1158

جهانجوی را نیز پاسخ نبشت

پر از آرزو نامه ای چون بهشت

1159

بدو گفت پرموده را با سپاه

گسی کن بخوبی بدین بارگاه

1160

غنیمت که ازلشکرش یافتی

بدان بندگی تیز بشتافتی

1161

بدرگه فرست آنچ اندر خورست

تو را کردگار جهان یاورست

1162

نگه کن بجایی که دشمن بود

وگر دشمنی را نشیمن بود

1163

بگیر ونگه دار وخانش بسوز

به فرخ پی وفال گیتی فروز

1164

گر ای دون که لشکر فزون بایدت

فزونتر بود رنج بگزایدت

1165

بدین نامه دیگر از من بخواه

فرستیم چندانک باید سپاه

1166

وز ایرانیان هرکه نزدیک تست

که کردی همه راستی را درست

1167

بدین نامه در نام ایشان ببر

ز رنجی که بردند یابند بر

1168

سپاه تو را مرزبانی دهم

تو را افسر و پهلوانی دهم

1169

چو نامه بیامد بر پهلوان

دل پهلو نامور شد جوان

1170

ازان نامه اندر شگفتی بماند

فرستاده و ایرانیان را بخواند

1171

همان خلعت شاه پیش آورید

برو آفرین کرد هرکس که دید

1172

سخنهای ایرانیان هرچ بود

بران نامه اندر بدیشان نمود

1173

ز گردان برآمد یکی آفرین

که گفتی بجنبید روی زمین

1174

همان نامور نامه زینهار

که پرموده را آمد از شهریار

1175

بدان دز فرستاد نزدیک اوی

درخشنده شد جان تاریک اوی

1176

فرود آمد از باره نامدار

بسی آفرین خواند برشهریار

1177

همه خواسته هرچ بد در حصار

نبشتند چیزی که آید به کار

1178

فرود آمد از دز سرافراز مرد

باسب نبرد اندر آمد چوگرد

1179

همی رفت با لشکر از دز به راه

نکرد ایچ بهرام یل را نگاه

1180

چوآن دید بهرام ننگ آمدش

وگر چند شاهی بچنگ آمدش

1181

فرستاد و او را همانگه ز راه

پیاده بیاورد پیش سپاه

1182

چنین گفت پرموده او را که من

سرافراز بودم بهر انجمن

1183

کنون بی منش زینهاری شدم

ز ارج بلندی بخواری شدم

1184

بدین روز خود نیستی خوش منش

که پیش آمدم ای بد بد کنش

1185

کنون یافتم نامه زینهار

همی رفت خواهم بر شهریار

1186

مگر با من او چون برادر شود

ازو رنج بر من سبکتر شود

1187

تو را با من اکنون چه کارست نیز

سپردم تو را تخت شاهی و چیز

1188

برآشفت بهرام و شد شوخ چشم

زگفتار پرموده آمد بخشم

1189

بتندیش یک تازیانه بزد

بران سان که از ناسزایان سزد

1190

ببستند هم در زمان پای اوی

یکی تنگ خرگاه شد جای اوی

1191

چو خراد برزین چنان دید گفت

که این پهلوان را خرد نیست جفت

1192

بیامد بنزد دبیر بزرگ

بدو گفت کین پهلوان سترگ

1193

بیک پر پشه ندارد خرد

ازی را کسی را بکس نشمرد

1194

ببایدش گفتن کزین چاره نیست

ورا بتر از خشم پتیاره نیست

1195

به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد

زبانها پراز بند و رخ لاژورد

1196

بگفتند کین رنج دادی بباد

سر نامور پر ز آتش مباد

1197

بدانست بهرام کان بود زشت

باب اندرافگند و تر گشت خشت

1198

پشیمان شد وبند او برگرفت

ز کردار خود دست بر سرگرفت

1199

فرستاد اسبی بزرین ستام

یکی تیغ هندی بزرین نیام

1200

هم اندر زمان شد به نزدیک اوی

که روشن کند جان تاریک اوی

1201

همی بود تا او میان را ببست

یکی باره تیزتگ برنشست

1202

سپهبد همی راند با اوبه راه

بدید آنک تازه نبد روی شاه

1203

بهنگام پدرود کردنش گفت

که آزار داری ز من درنهفت

1204

گرت هست با شاه ایران مگوی

نیاید تو را نزد او آب روی

1205

بدو گفت خاقان که ما راگله

زبختست و کردم به یزدان یله

1206

نه من زان شمارم که از هرکسی

سخنها همی راند خواهم بسی

1207

اگر شهریار تو زین آگهی

نیابد نزیبد برو بر مهی

1208

مرا بند گردون گردنده کرد

نگویم که با من بدی بنده کرد

1209

ز گفتار اوگشت بهرام زرد

بپیچید و خشم از دلیری بخورد

1210

چنین داد پاسخ که آمد نشان

ز گفتار آن مهتر سرکشان

1211

که تخم بدی تا توانی مکار

چوکاری برت بر دهد روزگار

1212

بدو گفت بهرام کای نامجوی

سخنها چنین تا توانی مگوی

1213

چرا من بتو دل بیاراستم

ز گیتی تو را نیکویی خواستم

1214

ز تو نامه کردم بشاه جهان

همی زشت تو داشتم در نهان

1215

بدو گفت خاقان که آن بد گذشت

گذشته سخنها همه باد گشت

1216

ولیکن چو در جنگ خواری بود

گه آشتی بردباری بود

1217

تو راخشم با آشتی گر یکیست

خرد بی گمان نزد تواندکیست

1218

چو سالار راه خداوند خویش

بگیرد نیفتد بهرکار پیش

1219

همان راه یزدان بباید سپرد

ز دل تیرگیها بباید سترد

1220

سخن گر نیفزایی اکنون رواست

که آن بد که شد گشت با باد راست

1221

زخاقان چوبشنید بهرام گفت

که پنداشتم کین بماند نهفت

1222

کنون زان گنه گر بیاید زیان

نپوشم برو چادر پرنیان

1223

چوآنجارسی هرچ باید بگوی

نه زان مر مراکم شود آب روی

1224

بدو گفت خاقان که هرشهریار

که ازنیک وبد برنگیرد شمار

1225

ببد کردن بنده خامش بود

برمن چنان دان که بیهش بود

1226

چواز دور بیند ورا بدسگال

وگر نیک خواهی بود گر همال

1227

تو را ناسزا خواند وسرسبک

ورا شاه ایران ومغزی تنگ

1228

بجوشید بهرام وشد زردروی

نگه کرد خراد برزین بروی

1229

بترسید زان تیزخونخوار مرد

که اورا زباد اندرآرد بگرد

1230

ببهرام گفت ای سزاوار گاه

بخور خشم وسر بازگردان ز راه

1231

که خاقان همی راست گوید سخن

توبنیوش واندیشه بدمکن

1232

سخن گر نرفتی بدین گونه سرد

تو را نیستی دل پرآزار و درد

1233

بدو گفت کین بدرگ بی هنر

بجوید همی خاک وخون پدر

1234

بدو گفت خاقان که این بد مکن

بتیزی بزرگی بگردد کهن

1235

بگیتی هرآنکس که او چون تو بود

سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود

1236

همه بد سگالید وباکس نساخت

بکژی ونابخردی سر فراخت

1237

همی ازشهنشاه ترسانییم

سزا زو بود رنج وآسانییم

1238

زگردنکشان اوهمال منست

نه چون بنده اوبدسگال منست

1239

هشیوار وآهسته و با نژاد

بسی نامبردار دارد بیاد

1240

به جان و سرشاه ایران سپاه

کز ایدر کنون بازگردی به راه

1241

بپاسخ نیفزایی وبدخوی

نگویی سخن نیز تا نشنوی

1242

چوبشنید بهرام زوگشت باز

بلشکر گه آمد گورزمساز

1243

چو خراد برزین وآن بخردان

دبیر بزرگ ودگر موبدان

1244

نبشتند نامه بشاه جهان

سخن هرچ بد آشکار ونهان

1245

سپهدار با موبد موبدان

بخشم آن زمان گفت کای بخردان

1246

هم اکنون از ایدر بدز درشوید

بکوشید و با باد همبر شوید

1247

بدز بر ببیند تا خواسته

چه مایه بود گنج آراسته

1248

دبیران برفتند دل پرهراس

ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس

1249

سیه شد بسی یازگار از شمار

نبشته نشد هم بفرجام کار

1250

بدز بر نبد راه زان خواسته

گذشته بدو سال و ناکاسته

1251

ز هنگام ارجاسب و افراسیاب

ز دینار و گوهر که خیزد ز آب

1252

همان نیز چیزی که کانی بود

کجا رستنش آسمانی بود

1253

همه گنجها اندر آورده بود

کجا نام او در جهان برده بود

1254

زچیز سیاوش نخستین کمر

بهرمهره ای در سه یاره گهر

1255

همان گوشوارش که اندر جهان

کسی را نبود ازکهان ومهان

1256

که کیخسرو آن رابه لهراسب داد

که لهراسب زان پس بگشتاسب داد

1257

که ارجاسب آن را بدز درنهاد

که هنگام آنکس ندارد بیاد

1258

شمارش ندانست کس در جهان

ستاره شناسان و فرخ مهان

1259

نبشتند یک یک همه خواسته

که بود اندر آن گنج آراسته

1260

فرستاد بهرام مردی دبیر

سخن گوی و روشن دل و یادگیر

1261

بیامد همه خواسته گرد کرد

که بد در دز وهم به دشت نبرد

1262

ابا خواسته بود دو گوشوار

دو موزه درو بود گوهرنگار

1263

همان شوشه زر وبرو بافته

بگوهر سر شوشه برتافته

1264

دو برد یمانی همه زربفت

بسختند هر یک بمن بود هفت

1265

سپهبد زکشی و کنداوری

نبود آگه از جستن داوری

1266

دو برد یمانی بیکسونهاد

دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد

1267

بفرمود زان پس که پیداگشسب

همی با سواران نشیند براسب

1268

زلشکر گزین کرد مردی هزار

که با اوشود تا درشهریار

1269

زخاقان شتر خواست ده کاروان

شمرد آن زمان جمله بر ساروان

1270

سواران پس پشت وخاقان زپیش

همی راند با نامداران خویش

1271

چو خاقان بیامد به نزدیک شاه

ابا گنج دیرینه و با سپاه

1272

چوبشنید شاه جهان برنشست

به سر بر یکی تاج و گرزی بدست

1273

بیامد چنین تا بدرگه رسید

ز دهلیز چون روی خاقان بدید

1274

همی بود تا چونش بیند به راه

فرود آید او همچنان با سپاه

1275

ببیندش و برگردد از پیش اوی

پراندیشه بد زان سخن نامجوی

1276

پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب

ابا موبد خویش پیداگشسب

1277

فرود آمد از اسب خاقان همان

بیامد برشاه ایران دمان

1278

درنگی ببد تا جهاندار شاه

نشست از بر تازی اسبی سیاه

1279

شهنشاه اسب تگاور براند

بدهلیز با او زمانی بماند

1280

چوخاقان برفت از در شهریار

عنانش گرفت آن زمان پرده دار

1281

پیاده شد از باره پرموده زود

بران کهتری جادوییها نمود

1282

پیاده همان شاه دستش بدست

بیا و در او را بجای نشست

1283

خرامان بیامد به نزدیک تخت

مراورا شهنشاه بنواخت سخت

1284

بپرسید و بنشاختش پیش خویش

بگفتند بسیار ز انداره بیش

1285

سزاوار او جایگه ساختند

یکی خرم ایوان بپرداختند

1286

ببردند چیزی که شایسته بود

همان پیش پرموده بایسته بود

1287

سپه را به نزدیک او جای کرد

دبیری بدان کاربر پای کرد

1288

چو آگه شد از کار آن خواسته

که آورد پرموده آراسته

1289

به میدان فرستاده تا همچنان

برد بار پرمایه با ساروان

1290

چوآسود پرموده از رنج راه

بهشتم یکی سور فرمود شاه

1291

چو خاقان زپیش جهاندار شاه

نشستند برخوان او پیش گاه

1292

بفرمود تابار آن شتران

بپشت اندر آرند پیش سران

1293

کسی برگرفت از کشیدن شمار

بیک روز مزدور بدصدهزار

1294

دگر روز هم بامداد پگاه

بخوان برمی آورد وبنشست شاه

1295

زمیدان ببردند پنجه هزار

هم ازتنگ بر پشت مردان کار

1296

از آورده صد گنج شد ساخته

دل شاه زان کار پرداخته

1297

یکی تخت جامه بفرمود شاه

کز آنجا بیارند پیش سپاه

1298

همان بر کمر گوهر شاهوار

که نامد همی ارز او در شمار

1299

یکی آفرین خاست از بزمگاه

که پیروز باداین جهاندار شاه

1300

بیین گشسب آن زمان شاه گفت

که با او بدش آشکار و نهفت

1301

که چون بینی این کار چوبینه را

بمردی به کار آورد کینه را

1302

چنین گفت آیین گشسب دبیر

که ای شاه روشن دل و یادگیر

1303

بسوری که دستانش چوبین بود

چنان دان که خوانش نو آیین بود

1304

ز گفتار او شاه شد بدگمان

روانش پراندیشه بدیک زمان

1305

هیونی بیامد همانگه سترگ

یکی نامه ای از دبیر بزرگ

1306

که شاه جهان جاودان شادباد

همه کار اوبخشش وداد باد

1307

چنان دان که برد یمانی دوبود

همه موزه از گوهر نابسود

1308

همان گوشوار سیاوش رد

کزو یادگارست ما را خرد

1309

ازین چار دو پهلوان برگرفت

چو او دید رنج این نباشد شگفت

1310

زشاهک بپرسید پس نامجوی

کزین هرچ دیدی یکایک بگوی

1311

سخن گفت شاهک برین همنشان

برآشفت زان شاه گردنکشان

1312

هم اندر زمان گفت چوبینه راه

همی گم کند سربرآرد بماه

1313

یکی آنک خاقان چین رابزد

ازان سان که ازگوهر بد سزد

1314

دگر آنک چون گوشوارش به کار

بیامد مگرشد یکی شهریار

1315

همه رنج او سر به سر بادگشت

همه داد دادنش بیداد گشت

1316

بگفت این و پرموده را پیش خواند

بران نامور پیشگاهش نشاند

1317

ببودند وخوردند تا شب زراه

بیفشاند آن تیره زلف سیاه

1318

بخاقان چین گفت کز بهر من

بسی زنج دیدی توازشهرمن

1319

نشسته بیازید ودستش گرفت

ازو ماند پرموده اندر شگفت

1320

بدو گفت سوگند ما تازه کن

همان کار بر دیگر اندازه کن

1321

بخوردند سوگندهای گران

به یزدان پاک وبه جان سران

1322

که از شاه خاقان نپیچد به دل

ندارد به کاری ورا دلگسل

1323

بگاه وبتاج و بخورشیدوماه

بذرگشسب و به آذرپناه

1324

به یزدان که او برتر ازبرتریست

نگارنده زهره ومشتریست

1325

که چون بازگردی نپیچی زمن

نه از نامداران این انجمن

1326

بگفتند وز جای برخاستند

سوی خوابگه رفتن آراستند

1327

چوبرزد سرازکوه زرد آفتاب

سرتاجداران برآمد زخواب

1328

یکی خلعت آراسته بود شاه

ز زرین وسیمین و اسب وکلاه

1329

به نزدیک خاقان فرستاد شاه

دومنزل همی رفت با او به راه

1330

سه دیگر نپیمود راه دراز

درودش فرستاد وزو گشت باز

1331

چو آگاهی آمد سوی پهلوان

ازان خلعت شهریار جهان

1332

زخاقان چینی که از نزد شاه

چنان شاد برگشت و آمد به راه

1333

پذیره شدش پهلوان سوار

از ایران هرآنکس که بد نامدار

1334

علف ساخت جایی که اوبرگذشت

به شهروده و منزل وکوه دشت

1335

همی ساخت پوزش کنان پیش اوی

پراز شرم جان بداندیش اوی

1336

چوپرموده را دید کرد آفرین

ازو سربپیچید خاقان چین

1337

نپذرفت ازو هرچ آورده بود

علفت بود اگر بدره وبرده بود

1338

همی راند بهرام با او به راه

نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه

1339

بدین گونه برتاسه منزل براند

که یک روز پرموده اورانخواند

1340

چهارم فرستاد خاقان کسی

که برگرد چون رنج دیدی بسی

1341

چوبشنید بهرام برگشت از وی

بتندی سوی بلخ بنهاد روی

1342

همی بود دربلخ چندی دژم

زکرده پشیمان ودل پر زغم

1343

جهاندار زو هم نه خشنودبود

زتیزی روانش پراز دود بود

1344

از آزار خاقان چینی نخست

که بهرام آزار او را بجست

1345

دگر آنک چیزی که فرمان نبود

ببرداشتن چون دلیری نمود

1346

یکی نامه بنوشت پس شهریار

ببهرام کای دیو ناسازگار

1347

ندانی همی خویشتن راتوباز

چنین رابزرگان شدی بی نیاز

1348

هنرها ز یزدان نبینی همی

به چرخ فلک برنشینی همی

1349

زفرمان من سربپیچیده ای

دگرگونه کاری بسیجیده ای

1350

نیاید همی یادت از رنج من

سپاه من و کوشش وگنج من

1351

ره پهلوانان نسازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

1352

کنون خلعت آمد سزاوار تو

پسندیده و در خور کار تو

1353

چوبنهاد برنامه برمهرشاه

بفرمود تا دو کدانی سیاه

1354

بیارند با دوک و پنبه دروی

نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی

1355

هم از شعر پیراهن لاژورد

یکی سرخ مقناع و شلوار زرد

1356

فرستاده پر منش برگزید

که آن خلعت ناسزا را سزید

1357

بدو گفت کاین پیش بهرام بر

بگو ای سبک مایه بی هنر

1358

توخاقان چین را ببندی همی

گزند بزرگان پسندی همی

1359

زتختی که هستی فرود آرمت

ازین پس بکس نیزنشمارمت

1360

فرستاده با خلعت آمد چوباد

شنیده سخنها همه کرد یاد

1361

چو بهرام با نامه خلعت بدید

شکیبایی وخامشی برگزید

1362

همی گفت کینست پاداش من

چنین از پی شاه پرخاش من

1363

چنین بد ز اندیشه شاه نیست

جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست

1364

که خلعت ازینسان فرستد بمن

بدان تا ببینند هر انجمن

1365

جهاندار بر بندگان پادشاست

اگر مر مرا خوار گیرد رواست

1366

گمانی نبردم که نزدیک شاه

بداندیشگان تیز یابند راه

1367

ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد

به گفتار آهرمنان کارکرد

1368

زشاه جهان اینچنین کارکرد

نزیبد به پیش خردمند مرد

1369

ازان پس که با خار مایه سپاه

بتندی برفتم زدرگاه شاه

1370

همه دیده اند آنچ من کرده ام

غم و رنج وسختی که من برده ام

1371

چوپاداش آن رنج خواری بود

گر ازبخت ناسازگاری بود

1372

به یزدان بنالم ز گردان سپهر

که از من چنین پاک بگسست مهر

1373

زدادار نیکی دهش یاد کرد

بپوشید پس جامه سرخ و زرد

1374

به پیش اندرون دوکدان سیاه

نهاده هرآنچش فرستاد شاه

1375

بفرمود تا هرک بود ازمهان

ازان نامداران شاه جهان

1376

زلشکر برفتند نزدیک اوی

پراندیشه بد جان تاریک اوی

1377

چورفتند و دیدند پیر وجوان

بران گونه آن پوشش پهلوان

1378

بماندند زان کار یکسر شگفت

دل هرکس اندیشه ای برگرفت

1379

چنین گفت پس پهلوان با سپاه

که خلعت بدین سان فرستاد شاه

1380

جهاندار شاهست وما بنده ایم

دل و جان به مهر وی آگنده ایم

1381

چه بینید بینندگان اندرین

چه گوییم با شهریار زمین

1382

بپاسخ گشادند یکسر زبان

که ای نامور پرهنر پهلوان

1383

چو ارج تو اینست نزدیک شاه

سگانند بر بارگاهش سپاه

1384

نگر تا چه گفت آن خردمند پیر

به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر

1385

سری پر زکینه دلی پر زدرد

زبان و روان پر زگفتار سرد

1386

بیامد دمان تا باصطخر پارس

که اصطخر بد بر زمین فخر پارس

1387

که بیزارم از تخت وز تاج شاه

چونیک وبد من ندارد نگاه

1388

بدو گفت بهرام کین خود مگوی

که از شاه گیرد سپاه آبروی

1389

همه سر به سر بندگان وییم

دهنده ست وخواهندگان وییم

1390

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان

که ماخود نبندیم زین پس میان

1391

به ایران کس اورا نخوانیم شاه

نه بهرام را پهلوان سپاه

1392

بگفتند وز پیش بیرون شدند

ز کاخ همایون به هامون شدند

1393

سپهبد سپه را همی داد پند

همی داشت با پند لب را ببند

1394

چنین تا دوهفته برین برگذشت

سپهبد ز ایوان بیامد به دشت

1395

یکی بیشه پیش آمدش پر درخت

سزاوار میخواره نیکبخت

1396

یکی گور دید اندر آن مرغزار

کزان خوبتر کس نبیند نگار

1397

پس اندر همی راند بهرام نرم

برو بارگی را نکرد ایچ گرم

1398

بدان بیشه در جای نخچیرگاه

به پیش اندر آمد یکی تنگ راه

1399

ز تنگی چو گور ژیان برگذشت

بیابان پدید آمد و راغ ودشت

1400

گرازنده بهارم و تا زنده گور

ز گرمای آن دشت تفسیده هور

1401

ازان دشت بهرام یل بنگرید

یکی کاخ پرمایه آمد پدید

1402

بران کاخ بنهاد بهرام روی

همان گور پیش اندرون راه جوی

1403

همی راند تا پیش آن کاخ اسب

پس پشت او بود ایزد گشسب

1404

عنان تگاور بدو داد وگفت

که با تو همیشه خرد باد جفت

1405

پیاده ز دهلیز کاخ اندرون

همی رفت بهرام بی رهنمون

1406

زمانی بدر بود ایزد گشسب

گرفته بدست آن گرانمایه اسب

1407

یلان سینه آمد پس او دوان

براسب تگاور ببسته میان

1408

بدو گفت ایزد گشسب دلیر

که ای پرهنر نامبرد ارشیر

1409

ببین تا کجا رفت سالار ما

سپهبد یل نامبردار ما

1410

یلان سینه درکاخ بنهاد روی

دلی پر ز اندیشه سالار جوی

1411

یکی طاق و ایوان فرخنده دید

کزان سان به ایران نه دید وشنید

1412

نهاده بایوان او تخت زر

نشانده بهر پایه ای درگهر

1413

بران تخت فرشی ز دیبای روم

همه پیکرش گوهر و زر بوم

1414

نشسته برو بر زنی تاجدار

ببالا چو سرو و برخ چون بهار

1415

بر تخت زرین یکی زیرگاه

نشسته برو پهلوان سپاه

1416

فراوان پرستنده بر گرد تخت

بتان پری روی بیدار بخت

1417

چو آن زن یلان سینه را دید گفت

پرستنده ای راکه ای خوب جفت

1418

برو تیز و آن شیر دل را بگوی

که ایدر تو را آمدن نیست روی

1419

همی باش نزدیک یاران خویش

هم اکنون بیادت بهرام پیش

1420

بدین سان پیامش ز بهرام ده

دلش را به برگشتن آرام ده

1421

همانگه پرستنده گان را به راه

ز ایوان برافگند نزد سپاه

1422

که تا اسب گردان به آخر برند

پرآگند زینها همه بشمرند

1423

درباغ بگشاد پالیزبان

بفرمان آن تا زه رخ میزبان

1424

بیامد یکی مرد مهترپرست

بباغ از پی و واژ و برسم بدست

1425

نهادند خوان گرد باغ اندرون

خورش ساختند ازگمانی فزون

1426

چونان خورده شد اسب گردنگشان

ببردند پویان بجای نشان

1427

بدان زن چوبرگشت بهرام گفت

که با تاج تو مشتری باد جفت

1428

بدو گفت پیروزگر باش زن

همیشه شکیبا دل ورای زن

1429

چوبهرام زان کاخ آمد برون

تو گفتی ببارید از چشم خون

1430

منش را دگر کرد و پاسخ دگر

توگفتی بپروین برآورد سر

1431

بیامد هم اندر پی نره گور

سپهبد پس اندر همی راند بور

1432

چنین تا ازان بیشه آمد برون

همی بود بهرام را رهنمون

1433

بشهر اندر آمد زنخچیرگاه

ازان کار بگشاد لب برسپاه

1434

نگه کرد خراد برزین بدوی

چنین گفت کای مهتر راست گوی

1435

بنخچیرگاه این شگفتی چه بود

که آنکس ندید و نه هرگز شنود

1436

ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد

دژم بود سر سوی ایوان نهاد

1437

دگر روز چون سیمگون گشت راغ

پدید آمد آن زرد رخشان چراغ

1438

بگسترد فرشی ز دیبای چین

تو گفتی مگر آسمان شد زمین

1439

همه کاخ کرسی زرین نهاد

ز دیبای زربفت بالین نهاد

1440

نهادند زرین یکی زیرگاه

نشسته برو پهلوان سپاه

1441

نشستی بیاراست شاهنشهی

نهاده به سر بر کلاه مهی

1442

نگه کرد کارش دبیر بزرگ

بدانست کو شد دلیر و سترگ

1443

چو نزدیک خراد برزین رسید

بگفت آنچ دانست و دید و شنید

1444

چو خراد برزین شنید این سخن

بدانست کان رنجها شد کهن

1445

چنین گفت پس با گرامی دبیر

که کاری چنین بر دل آسان مگیر

1446

نباید گشاد اندرین کارلب

بر شاه باید شدن تیره شب

1447

چوبهرام را دل پراز تاج گشت

همان تخت زیراندرش عاج گشت

1448

زدند اندران کار هرگونه رای

همه چاره از رفتن آمد بجای

1449

چورنگ گریز اندر آمیختند

شب تیره از بلخ بگریختند

1450

سپهبد چو آگه شد ازکارشان

ز روشن روانهای بیدارشان

1451

یلان سیه را گفت با صد سوار

بتاز از پس این دو ناهوشیار

1452

بیامد از آنجا بکردار گرد

ابا و دلیران روز نبرد

1453

همی راند تا در دبیر بزرگ

رسید و برآشفت برسان گرگ

1454

ازو چیز بستد همه هرچ داشت

ببند گرانش ز ره بازگشت

1455

به نزدیک بهرام بردش ز راه

بدان تاکند بیگنه را تباه

1456

بدو گفت بهرام کای دیوساز

چرارفتی از پیش من بی جواز

1457

چنین داد پاسخ که ای پهلوان

مراکرد خراد برزین نوان

1458

همی گفت کایدر بدن روی نیست

درنگ تو جز کام بدگوی نیست

1459

مرا و تو را بیم کشتن بود

ز ایدر مگر بازگشتن بود

1460

چوبهرام را پهلوان سپاه

ببردند آب اندران بارگاه

1461

بدو گفت بهرام شاید بدن

بنیک وببد رای باید زدن

1462

زیانی که بودش همه باز داد

هم از گنج خویشش بسی ساز داد

1463

بدو گفت زان پس که تو ساز خویش

بژرفی نگه دار و مگریز بیش

1464

وزین روی خراد برزین نهان

همی تاخت تا نزد شاه جهان

1465

همه گفتنیها بدوبازگفت

همه رازها برگشاد از نهفت

1466

چنین تا ازان بیشه و مرغزار

یکایک همی گفت با شهریار

1467

وزان رفتن گور و آن راه تنگ

ز آرام بهرام و چندین درنگ

1468

وزان رفتن کاخ گوهرنگار

پرستندگان و زن تاجدار

1469

یکایک بگفت آن کجا دیده بود

دگر هرچ ازکار پرسیده بود

1470

ازان تاجورماند اندر شگفت

سخن هرچ بشنید در دل گرفت

1471

چوگفتار موبد بیاد آمدش

ز دل بر یکی سرد باد آمدش

1472

همان نیز گفتار آن فال گوی

که گفت او بپیچید زتخت تو روی

1473

سبک موبد موبدان را بخواند

بران جای خراد برزین نشاند

1474

بخراد برزین چنین گفت شاه

که بگشای لب تا چه دیدی به راه

1475

بفرمان هرمز زبان برگشاد

سخنها یکایک همه کرد یاد

1476

بدوشاه گفت این چه شاید بدن

همه داستانها بباید زدن

1477

که در بیشه گوری بود رهنمای

میان بیابان بی بر سرای

1478

برتخت زرین یکی تاجدار

پرستار پیش اندرون شاهوار

1479

بکردار خوابیست این داستان

که برخواند از گفته باستان

1480

چنین گفت موبد بشاه جهان

که آن گور دیوی بود درنهان

1481

چوبهرام را خواند از راستی

پدید آمد اندر دلش کاستی

1482

همان کاخ جادوستانی شناس

بدان تخت جادو زنی ناسپاس

1483

که بهرام را آن سترگی نمود

چنان تاج وتخت بزرگی نمود

1484

چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومست

چنان دان که هرگز نیاید بدست

1485

کنون چاره ای کن که تا آن سپاه

ز بلخ آوری سوی این بارگاه

1486

پشیمان شد از دوکدان شهریار

وزان پنبه وجامه نابکار

1487

برین بر نیامد بسی روزگار

که آمد کس از پهلوان سوار

1488

یکی سله پرخنجری داشته

یکایک سرتیغ برگاشته

1489

بیاورد وبنهاد درپیش شاه

همی کرد شاه اندر آهن نگاه

1490

بفرمود تا تیغها بشکنند

دران سله نابکار افگنند

1491

فرستاد نزدیک بهرام باز

سخنهای پیکار و رزم دراز

1492

بدو نیمه کرده نهاده بجای

پراندیشه شد مرد برگشته رای

1493

فرستاد وایرانیان را بخواند

همه گرد آن سله اندرنشاند

1494

چنین گفت کین هدیه شهریار

ببینید واین را مدارید خوار

1495

پراندیشه شد لشکر ازکار شاه

به گفتار آن پهلوان سپاه

1496

که یک روزمان هدیه شهریار

بود دوک وآن جامه پرنگار

1497

شکسته دگر باره خنجر بود

ز زخم و ز دشنام بتر بود

1498

چنین شاه برگاه هرگز مباد

نه آنکس که گیرد ازونیزباد

1499

اگر نیز بهرام پورگشسب

بران خاک درگاه بگذارد اسب

1500

زبهرام مه مغز بادا مه پوست

نه آن راکم بها راکه بهرام ازوست

1501

سپهبد چو گفتار ایشان شنید

دل لشکر از تاجور خسته دید

1502

بلشکر چنین گفت پس پهلوان

که بیدار باشید و روشن روان

1503

که خراد برزین برشهریار

سخنهای پوشیده کردآشکار

1504

کنون یک بیک چاره جان کنید

همه بامن امروز پیمان کنید

1505

مگر کس فرستم زلشکر به راه

که دارند ما را زلشکر نگاه

1506

وگرنه مرا روز برگشته گیر

سپه رایکایک همه کشته گیر

1507

بگفت این وخود ساز دیگر گرفت

نگه کن کنون تا بمانی شگفت

1508

پراگند بر گرد کشور سوار

بدان تا مگر نامه شهریار

1509

بیاید به نزدیک ایرانیان

ببندند پیکار وکین رامیان

1510

برین نیز بگذشت یک روزگار

نخواندند کس نامه شهریار

1511

ازان پس گرانمایگان را بخواند

بسی رازها پیش ایشان براند

1512

چوهمدان گشسب ودبیر بزرگ

یلان سینه آن نامدار سترگ

1513

چوبهرام گرد آن سیاوش نژاد

چوپیدا گشسب آن خردمند وراد

1514

همی رای زد با چنین مهتران

که بودند شیران کنداوران

1515

چنین گفت پس پهلوان سپاه

بدان لشکر تیزگم کرده راه

1516

که ای نامداران گردن فراز

برای شما هرکسی را نیاز

1517

ز ما مهتر آزرده شد بی گناه

چنین سربپیچید زآیین وراه

1518

چه سازید ودرمان این کارچیست

نباید که برخسته باید گریست

1519

هرآنکس که پوشید درد ازپزشک

زمژگان فروریخت خونین سرشک

1520

زدانندگان گر بپوشیم راز

شود کارآسان بما بر دراز

1521

کنون دردمندیم اندرجهان

بداننده گوییم یکسر نهان

1522

برفتیم ز ایران چنین کینه خواه

بدین مایه لشکر بفرمان شاه

1523

ازین بیش لشکر نبیند کسی

وگر چند ماند بگیتی بسی

1524

چوپرموده گرد با ساوه شاه

اگر سوی ایران کشیدی سپاه

1525

نیرزید ایران بیک مهره موم

وزان پس همی داشت آهنگ روم

1526

بپرموده و ساوه شاه آن رسید

که کس درجهان آن شگفتی ندید

1527

اگر چه فراوان کشیدیم رنج

نه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج

1528

بنوی یکی گنج بنهاد شاه

توانگر شد آشفته شد بر سپاه

1529

کنون چاره دام او چون کنیم

که آسان سر از بند بیرون کنیم

1530

شهنشاه راکارهاساختست

وزین چاره بی رنج پرداختست

1531

شما هریکی چاره جان کنید

بدین خستگی تاچه درمان کنید

1532

من از راز پردخته کردم دلم

زتیمارجان را همی بگسلم

1533

پس پرده نامور پهلوان

یکی خواهرش بود روشن روان

1534

خردمند راگردیه نام بود

دلارام وانجام بهرام بود

1535

چواز پرده گفت برادر شنید

برآشفت وز کین دلش بردمید

1536

بران انجمن شد سری پرسخن

زبان پر ز گفتارهای کهن

1537

برادر چو آواز خواهر شنید

زگفتار وپاسخ فرو آرمید

1538

چنان هم زگفتار ایرانیان

بماندند یکسر زبیم زیان

1539

چنین گفت پس گردیه با سپاه

که ای نامداران جوینده راه

1540

زگفتار خامش چرا ماندید

چنین از جگر خون برافشاندید

1541

ز ایران سرانید وجنگ آوران

خردمند ودانا وافسونگران

1542

چه بینید یکسر به کار اندرون

چه بازی نهید اندرین دشت خون

1543

چنین گفت ایزد گشسب سوار

که ای ازگرانمایگان یادگار

1544

زبانهای ماگر شود تیغ نیز

زدریای رای تو گیرد گریز

1545

همه کارهای شما ایزدیست

زمردی و ز دانش و بخردیست

1546

نباید که رای پلنگ آوریم

که با هرکسی رای جنگ آوریم

1547

مجویید ازین پس کس ازمن سخن

کزین باره ام پاسخ آمد ببن

1548

اگر جنگ سازید یاری کنیم

به پیش سواران سواری کنیم

1549

چوخشنود باشد ز من پهلوان

برآنم که جاوید مانم جوان

1550

چوبهرام بشنید گفتار اوی

میانجی همی دید کردار اوی

1551

ازان پس یلان سینه را دید وگفت

که اکنون چه داری سخن درنهفت

1552

یلان سینه گفت ای سپهدار گرد

هرآنکس که اوراه یزدان سپرد

1553

چو پیروزی و فرهی یابد اوی

بسوی بدی هیچ نشتابد اوی

1554

که آن آفرین باز نفرین شود

وزو چرخ گردنده پرکین شود

1555

چو یزدان تو را فرهی داد و بخت

همه لشکر گنج با تاج وتخت

1556

ازو گر پذیری بافزون شود

دل از ناسپاسی پرازخون شود

1557

ازان پس ببهرام بهرام گفت

که ای با خردیاروبا رای جفت

1558

چه گویی کزین جستن تخت وگنج

بزرگیست فرجام گر درد ورنج

1559

بخندید بهرام ازان داوری

ازان پس برانداخت انگشتری

1560

بدو گفت چندانک این در هوا

بماند شود بنده ای پادشا

1561

بدو گفت کین را مپندار خرد

که دیهیم را خرد نتوان شمرد

1562

چنین گفت زان پس بپیداگشسب

که ای تیغ زن شیر تا زنده اسب

1563

چه بینی چه گویی بدین کار ما

بود گاه شاهی سزاوار ما

1564

چنین گفت پیداگشسب سوار

که ای از یلان جهان یادگار

1565

یکی موبدی داستان زد برین

که هرکس که دانا بد وپیش بین

1566

اگر پادشاهی کند یک زمان

روانش بپرد سوی آسمان

1567

به ازبنده بندن بسال دراز

به گنج جهاندار بردن نیاز

1568

چنین گفت پس با دبیر بزرگ

که بگشای لب را تو ای پیرگرگ

1569

دبیر بزرگ آن زمان لب ببست

بانبوه اندیشه اندر نشست

1570

ازان پس چنین گفت بهرام را

که هرکس جویا بود کامرا

1571

چودرخور بجوید بیابد همان

درازست ویازنده دست زمان

1572

زچیزی که بخشش کند دادگر

چنان دان که کوشش بیاید ببر

1573

بهمدان گشسب آن زمان گفت باز

که ای گشته اندر نشیب وفراز

1574

سخن هرچ گویی بروی کسان

شود باد وکردار او نارسان

1575

بگو آنچ دانی به کار اندورن

زنیک وبد روزگار اندرون

1576

چنین گفت همدان گشسب بلند

که ای نزد پرمایگان ارجمند

1577

زناآمده بد بترسی همی

زدیهیم شاهان چه پرسی همی

1578

بکن کار وکرده به یزدان سپار

بخرما چه یازی چوترسی زخار

1579

تن آسان نگردد سرانجمن

همه بیم جان باشد ورنج تن

1580

زگفتارشان خواهر پهلوان

همی بود پیچان وتیره روان

1581

بران داوری هیچ نگشاد لب

زبرگشتن هور تا نیم شب

1582

بدو گفت بهرام کای پاک تن

چه بینی به گفتار این انجمن

1583

ورا گردیه هیچ پاسخ نداد

نه از رای آن مهتران بود شاد

1584

چنین گفت اوبا دبیر بزرگ

که ای مرد بدساز چون پیرگرگ

1585

گمانت چنینست کین تاج وتخت

سپاه بزرگی و پیروزبخت

1586

ز گیتی کسی را نبد آرزوی

ازان نامداران آزاده خوی

1587

مگر شاهی آسانتر از بندگیست

بدین دانش تو بباید گریست

1588

بر آیین شاهان پیشین رویم

سخن های آن برتو ران بشنویم

1589

چنین داد پاسخ مر او را دبیر

که گر رای من نیستت جایگیر

1590

هم آن گوی وآن کن که رای آیدت

بران رو که دل رهنمای آیدت

1591

همان خواهرش نیز بهرام را

بگفت آن سواران خودکام را

1592

نه نیکوست این دانش ورای تو

بکژی خرامد همی پای تو

1593

بسی بد که بیکار بدتخت شاه

نکرد اندرو هیچ کهتر نگاه

1594

جهان را بمردی نگه داشتند

یکی چشم برتخت نگماشتند

1595

هرآنکس که دانا بدو پاک مغز

زهرگونه اندیشه ای راند نغز

1596

بداند که شاهی به ازبندگیست

همان سرافرازی زافگندگیست

1597

نبودند یازان بتخت کیان

همه بندگی را کمر برمیان

1598

ببستند و زیشان بهی خواستند

همه دل بفرمانش آراستند

1599

نه بیگانه زیبای افسر بود

سزای بزرگی بگوهر بود

1600

زکاوس شاه اندرآیم نخست

کجا راه یزدان همی بازجست

1601

که برآسمان اختران بشمرد

خم چرخ گردنده رابشکرد

1602

به خواری و زاری بساری فتاد

از اندیشه کژ وز بدنهاد

1603

چوگودرز وچون رستم پهلوان

بکردند رنجه برین بر روان

1604

ازان پس کجا شد بهاماوران

ببستند پایش ببند گران

1605

کس آهنگ این تخت شاهی نکرد

جز از گرم و تیمار ایشان نخورد

1606

چوگفتند با رستم ایرانیان

که هستی تو زیبای تخت کیان

1607

یکی بانگ برزد برآنکس که گفت

که با دخمه تنگ باشید جفت

1608

که باشاه باشد کجا پهلوان

نشستند بیین وروشن روان

1609

مرا تخت زر باید و بسته شاه

مباد این گمان ومباد این کلاه

1610

گزین کرد زایران ده ودوهزار

جهانگیر وبرگستوانور سوار

1611

رهانید ازبند کاوس را

همان گیو و گودرز وهم طوس را

1612

همان شاه پیروز چون کشته شد

بایرانیان کار برگشته شد

1613

دلاور شد از کار آن خوشنوار

برام بنشست برتخت ناز

1614

چو فرزند قارن بشد سوفزای

که آورد گاه مهی بازجای

1615

ز پیروزی او چو آمد نشان

ز ایران برفتند گردنکشان

1616

که بروی بشاهی کنند آفرین

شود کهتری شهریار زمین

1617

بایرانیان گفت کین ناسزاست

بزرگی وتاج ازپی پادشاست

1618

قباد ارچه خردست گردد بزرگ

نیاریم دربیشه شیرگرگ

1619

چوخواهی که شاهی کنی بی نژاد

همه دوده را داد خواهی بباد

1620

قباد آن زمان چون بمردی رسید

سرسوفزای از درتاج دید

1621

به گفتار بدگوهرانش بکشت

کجا بود درپادشاهیش پشت

1622

وزان پس ببستند پای قباد

دلاور سواری گوی کی نژاد

1623

بزرمهر دادش یکی پرهنر

که کین پدربازخواهد مگر

1624

نگه کرد زرمهر کس راندید

که با تاج برتخت شاهی سزید

1625

چوبرشاه افگند زرمهر مهر

بروآفرین خواند گردان سپهر

1626

ازو بند برداشت تاکار خویش

بجوید کند تیز بازار خویش

1627

کس ازبندگان تاج هرگز نجست

وگر چند بودی نژادش درست

1628

زترکان یکی نامور ساوه شاه

بیامد که جوید نگین وکلاه

1629

چنان خواست روشن جهان آفرین

که اونیست گردد به ایران زمین

1630

تو را آرزو تخت شاهنشهی

چراکرد زان پس که بودی رهی

1631

همی بر جهاند یلان سینه اسب

که تامن زبهرام پورگشسب

1632

بنودرجهان شهریاری کنم

تن خویش را یادگاری کنم

1633

خردمند شاهی چونوشین روان

بهرمز بدی روز پیری جوان

1634

بزرگان کشور ورا یاورند

اگر یاورانند گر کهترند

1635

به ایران سوارست سیصدهزار

همه پهلوان وهمه نامدار

1636

همه یک بیک شاه را بنده اند

بفرمان و رایش سرافگنده اند

1637

شهنشاه گیتی تو را برگزید

چنان کز ره نامداران سزید

1638

نیاگانت را همچنین نام داد

بفرجام بر دشمنان کام داد

1639

تو پاداش آن نیکویی بد کنی

چنان داد که بد باتن خودکنی

1640

مکن آز را برخرد پادشا

که دانا نخواند تو را پارسا

1641

اگر من زنم پند مردان دهم

ببسیار سال ازبرادر کهم

1642

مده کارکرد نیاکان بباد

مبادا که پند من آیدت یاد

1643

همه انجمن ماند زودرشگفت

سپهدار لب را بدندان گرفت

1644

بدانست کو راست گوید همی

جز از راه نیکی نجوید همی

1645

یلان سینه گفت ای گرانمایه زن

تو درانجمن رای شاهان مزن

1646

که هرمز بدین چندگه بگذرد

زتخت مهی پهلوان برخورد

1647

زهرمز چنین باشد اندر خبر

برادرت را شاه ایران شمر

1648

بتاج کیی گر ننازد همی

چراخلعت از دوک سازد همی

1649

سخن بس کن ازهرمز ترک زاد

که اندر زمانه مباد آن نژاد

1650

گر از کیقباد اندرآری شمار

برین تخمه بر سالیان صدهزار

1651

که با تاج بودند برتخت زر

سرآمد کنون نام ایشان مبر

1652

ز پرویز خسرو میندیش نیز

کزویاد کردن نیرزد بچیز

1653

بدرگاه او هرک ویژه ترند

برادرت راکهتر وچاکرند

1654

چو بهرام گوید بران کهتران

ببندند پایش ببند گران

1655

بدو گردیه گفت کای دیو ساز

همی دیوتان دام سازد براز

1656

مکن برتن وجام ما برستم

که از تو ببینم همی باد و دم

1657

پدر مرزبان بود مارا بری

تو افگندی این جستن تخت پی

1658

چو بهرام را دل بجوش آوری

تبار مرا درخروش آوری

1659

شود رنج این تخمه ما بباد

به گفتار تو کهتر بدنژاد

1660

کنون راهبر باش بهرام را

پرآشوب کن بزم و آرام را

1661

بگفت این وگریان سوی خانه شد

به دل با برادر چو بیگانه شد

1662

همی گفت هرکس که این پاک زن

سخن گوی و روشن دل و رای زن

1663

تو گویی که گفتارش از دفترست

بدانش ز جا ماسب نامی ترست

1664

چو بهرام را آن نیامد پسند

همی بود ز آواز خواهر نژند

1665

دل تیره اندیشه دیریاب

همی تخت شاهی نمودش بخواب

1666

چنین گفت پس کین سرای سپنج

نیابند جویندگان جز به رنج

1667

بفرمود تا خوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

1668

برامشگری گفت کامروز رود

بیارای با پهلوانی سرود

1669

نخوانیم جز نامه هفتخوان

برین می گساریم لختی بخوان

1670

که چون شد برویین دز اسفندیار

چه بازی نمود اندران روزگار

1671

بخوردند بر یاد او چند می

که آباد بادا برو بوم ری

1672

کزان بوم خیزد سپهبد چوتو

فزون آفریناد ایزد چو تو

1673

پراگنده گشتند چون تیره شد

سرمیگساران ز می خیره شد

1674

چو برزد سنان آفتاب بلند

شب تیره گشت از درفشش نژند

1675

سپهدار بهرام گرد سترگ

بفرمود تا شد دبیر بزرگ

1676

بخاقان یکی نامه ار تنگ وار

نبشتند پربوی ورنگ ونگار

1677

بپوزش کنان گفت هستم بدرد

دلی پرپشیمانی و باد سرد

1678

ازین پس من آن بوم و مرز تو را

نگه دارم از بهر ارز تو را

1679

اگر بر جهان پاک مهتر شوم

تو را همچو کهتر برادر شوم

1680

توباید که دل را بشویی زکین

نداری جدا بوم ایران ز چین

1681

چوپردخته شد زین دگر ساز کرد

درگنج گرد آمده باز کرد

1682

سپه را درم داد واسب ورهی

نهانی همی جست جای مهی

1683

زلشکر یکی پهلوان برگزید

که سالار بوم خراسان سزید

1684

پراندیشه از بلخ شد سوی ری

بخرداد فرخنده درماه دی

1685

همی کرد اندیشه دربیش وکم

بفرمود پس تا سرای درم

1686

بسازند وآرایشی نو کنند

درم مهر برنام خسرو کنند

1687

ز بازارگان آنک بد پاک مغز

سخنگوی و اندرخور کار نغز

1688

به مهر آن درمها ببدره درون

بفرمود بردن سوی طیسفون

1689

بیارید پرمایه دیبای روم

که پیکر بریشم بد و زرش بوم

1690

بخرید تا آن درم نزدشاه

برند وکند مهر او را نگاه

1691

فرستاده ای خواند با شرم و هوش

دلاور بسان خجسته سروش

1692

یکی نامه بنوشت با باد و دم

سخن گتف هرگونه ازبیش و کم

1693

ز پرموده و لشکر ساوه شاه

ز رزمی کجا کرده بد با سپاه

1694

وزان خلعتی کآمد او را ز شاه

ز مقناع وز دوکدان سیاه

1695

چنین گفت زان پس که هرگز بخواب

نبینم رخ شاه با جاه و آب

1696

هرآنگه که خسرو نشیند بتخت

پسرت آن گرانمایه نیکبخت

1697

بفرمان او کوه هامون کنم

بیابان زدشمن چو جیحون کنم

1698

همی خواست تا بردرشهریار

سرآرد مگر بی گنه روزگار

1699

همی یادکرد این به نامه درون

فرستاده آمد سوی طیسفون

1700

ببازارگان گفت مهر درم

چو هرمزد بیند بپیچد زغم

1701

چو خسرو نباشد ورا یاروپشت

ببیند ز من روزگار درشت

1702

چو آزرمها بر زمین برزنم

همی بیخ ساسان زبن برکنم

1703

نه آن تخمه را کرد یزدان زمین

گه آمد برخیزد آن آفرین

1704

بیامد فرستاده نیک پی

ببغداد با نامداران ری

1705

چونامه به نزدیک هرمز رسید

رخش گشت زان نامه چون شنبلید

1706

پس آگاهی آمد ز مهر درم

یکایک بران غم بیفزود غم

1707

بپیچید و شد بر پسر بدگمان

بگفت این به آیین گشسب آن زمان

1708

که خسرو بمردی بجایی رسید

که از ما همی سر بخواهد کشید

1709

درم را همی مهر سازد بنیز

سبک داشتن بیشتر زین چه چیز

1710

به پاسخ چنین گفت آیین گشسب

که بی تو مبیناد میدان و اسب

1711

بدو گفت هرمز که درناگهان

مر این شوخ را گم کنم ازجهان

1712

نهانی یکی مرد راخواندند

شب تیره با شاه بنشاندند

1713

بدو گفت هرمزد فرمان گزین

ز خسرو بپرداز روی زمین

1714

چنین داد پاسخ که ایدون کنم

به افسون ز دل مهر بیرون کنم

1715

کنون زهر فرماید از گنج شاه

چو او مست گردد شبان سیاه

1716

کنم زهر با می بجام اندرون

ازان به کجا دست یازم به خون

1717

ازین ساختن حاجب آگاه شد

برو خواب وآرام کوتاه شد

1718

بیامد دوان پیش خسرو بگفت

همه رازها برگشاد ازنهفت

1719

چوبشنید خسروکه شاه جهان

همی کشتن او سگالد نهان

1720

شب تیره از طیسفون درکشید

توگفتی که گشت از جهان ناپدید

1721

نداد آن سر پر بها رایگان

همی تاخت تا آذر ابادگان

1722

چو آگاهی آمد بهرمهتری

که بد مرزبان و سرکشوری

1723

که خسرو بیازرد از شهریار

برفتست با خوار مایه سوار

1724

بپرسش گرفتند گردنکشان

بجایی که بود از گرامی نشان

1725

چو بادان پیروز و چون شیر زیل

که با داد بودند و با زور پیل

1726

چو شیران و وستوی یزدان پرست

ز عمان چو خنجست و چون پیل مست

1727

ز کرمان چو بیورد گرد و سوار

ز شیران چون سام اسفندیار

1728

یکایک بخسرو نهادند روی

سپاه و سپهبد همه شاهجوی

1729

همی گفت هرکس که ای پور شاه

تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه

1730

از ایران و از دشت نیزه وران

ز خنجر گزاران و جنگی سران

1731

نگر تا نداری هراس از گزند

بزی شاد و آرام و دل ارجمند

1732

زمانی بنخچیر تازیم اسب

زمانی نوان پیش آذر کشسب

1733

برسم نیاکان نیایش کنیم

روان را به یزدان نمایش کنیم

1734

گراز شهر ایران چو سیصد هزار

گزند تو را بر نشیند سوار

1735

همه پیش تو تن بکشتن دهیم

سپاسی بران کشتگان برنهیم

1736

بدیشان چنین گفت خسرو که من

پرازبیمم از شاه و آن انجمن

1737

اگرپیش آذر گشسب این سران

بیایند و سوگندهای گران

1738

خورند و مرا یکسر ایمن کنند

که پیمان من زان سپس نشکنند

1739

بباشم بدین مرز با ایمنی

نترسم ز پیکار آهرمنی

1740

یلان چون شنیدند گفتار اوی

همه سوی آذر نهادند روی

1741

بخوردند سوگند زان سان که خواست

که مهرتو با دیده داریم راست

1742

چوایمن شد از نامداران نهان

ز هر سو برافگند کارآگهان

1743

بفرمان خسرو سواران دلیر

بدرگاه رفتند برسان شیر

1744

که تا از گریزش چه گوید پدر

مگر چاره نو بسازد دگر

1745

چوبشنید هرمز که خسرو برفت

هم اندر زمان کس فرستاد تفت

1746

چوگستهم و بندوی را کرد بند

به زندان فرستاد ناسودمند

1747

کجا هردو خالان خسرو بدند

بمردانگی در جهان نو بدند

1748

جزین هرک بودند خویشان اوی

به زندان کشیدند با گفت وگوی

1749

به آیین گشسب آن زمان شاه گفت

که از رای دوریم و با باد جفت

1750

چو او شد چه سازیم بهرام را

چنان بنده خرد و بدکام را

1751

شد آیین گشسب اندران چاره جوی

که آن کار را چون دهد رنگ وبوی

1752

بدو گفت کای شاه گردن فراز

سخنهای بهرام چون شد دراز

1753

همه خون من جوید اندر نهان

نخستین زمن گشت خسته روان

1754

مرا نزد او پای کرده ببند

فرستی مگر باشدت سودمند

1755

بدو گفت شاه این نه کارمنست

که این رای بدگوهر آهرمنست

1756

سپاهی فرستم تو سالار باش

برزم اندرون دست بردار باش

1757

نخستین فرستیش یک رهنمون

بدان تا چه بینی به سرش اندرون

1758

اگر مهتری جوید و تاج و تخت

بپیچد بفرجام ازو روی بخت

1759

وگر همچنین نیز کهتر بود

بفرجامش آرام بهتر بود

1760

ز گیتی یکی بهره او را دهم

کلاه یلانش به سر برنهم

1761

مرا یکسر از کارش آگاه کن

درنگی مکن کارکوتاه کن

1762

همی ساخت آیین گشسب این سخن

کجا شاه فرزانه افگند بن

1763

یکی مرد بد بسته از شهر اوی

به زندان شاه اندرون چاره جوی

1764

چوبشنید کیین گشسب سوار

همی رفت خواهد سوی کارزار

1765

کسی را ززندان به نزدیک اوی

فرستاد کای مهتر نامجوی

1766

زشهرت یکی مرد زندانیم

نگویم همانا که خود دانیم

1767

مرا گر بخواهی توازشهریار

دوان با توآیم برین کارزار

1768

به پیش تو جان رابکوشم به جنگ

چو یابم رهایی ز زندان تنگ

1769

فرستاد آیین گشسب آن زمان

کسی را بر شاه گیتی دمان

1770

که همشهری من ببند اندرست

به زندان ببیم و گزند اندرست

1771

بمن بخشد او را جهاندار شاه

بدان تاکنون با من آید به راه

1772

بدو گفت شاه آن بد نابکار

به پیش تو درکی کند کارزار

1773

یکی مرد خونریز و بیکار و دزد

بخواهی ز من چشم داری بمزد

1774

ولیکن کنون زین سخن چاره نیست

اگر زو بتر نیز پتیاره نیست

1775

بدو داد مرد بد آمیز را

چنان بدکنش دیو خونریز را

1776

بیاورد آیین گشسب آن سپاه

همی راند چون باد لشکر به راه

1777

بدین گونه تا شهر همدان رسید

بجایی که لشکر فرود آورید

1778

بپرسید تا زان گرانمایه شهر

کسی دارد از اختر و فال بهر

1779

بدو گفت هر کس که اخترشناس

بنزد تو آید پذیرد سپاس

1780

یکی پیرزن مایه دار ایدرست

که گویی مگر دیده اخترست

1781

سخن هرچ گوید نیاید جز آن

بگوید بتموز رنگ خزان

1782

چوبشنید گفتارش آیین گشسب

هم اندر زمان کس فرستاد و اسب

1783

چوآمد بپرسیدش ازکارشاه

وزان کو بیاورد لشکر به راه

1784

بدو گفت ازین پس تو درگوش من

یکی لب بجنبان که تا هوش من

1785

ببستر برآید زتیره تنم

وگر خسته ازخنجر دشمنم

1786

همی گفت با پیرزن راز خویش

نهان کرده ازهرکس آواز خویش

1787

میان اندران مرد کو را زشاه

رهانید و با او بیامد به راه

1788

به پیش زن فالگو برگذشت

بمهتر نگه کرد واندر گذشت

1789

بدو پیرزن گفت کین مرد کیست

که از زخم او برتو باید گریست

1790

پسندیده هوش تو بردست اوست

که مه مغز بادش بتن در مه پوست

1791

چوبشنید آیین گشسب این سخن

بیاد آمدش گفت و گوی کهن

1792

که از گفت اخترشناسان شنید

همی کرد برخویشتن ناپدید

1793

که هوش تو بر دست همسایه ای

یکی دزد و بیکار و بیمایه ای

1794

برآید به راه دراز اندرون

تو زاری کنی او بریزدت خون

1795

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

که این را کجا خواستستم به راه

1796

نبایست کردن ز زندان رها

که این بتر از تخمه اژدها

1797

همی گفت شاه این سخن با رهی

رهی را نبد فر شاهنشهی

1798

چوآید بفرمای تا درزمان

ببرد بخنجر سرش بدگمان

1799

نبشت و نهاد از برش مهر خویش

چو شد خشک همسایه را خواند پیش

1800

فراوانش بستود و بخشید چیز

بسی برمنش آفرین کرد نیز

1801

بدو گفت کین نامه اندر نهان

ببرزود نزدیک شاه جهان

1802

چوپاسخ کند زود نزد من آر

نگر تا نباشی بر شهریار

1803

ازو بستد آن نامه مرد جوان

زرفتن پر اندیشه بودش روان

1804

همی گفت زندان و بندگران

کشیدم بدم ناچمان و چران

1805

رهانید یزدان ازان سختیم

ازان گرم و تیمار و بدبختیم

1806

کنون باز گردم سوی طیسفون

بجوش آمد اندر تنم مغز وخون

1807

زمانی همی بد بره بر نژند

پس از نامه شاه بگشاد بند

1808

چوآن نامه پهلوان را بخواند

زکار جهان در شگفتی بماند

1809

که این مرد همسایه جانم بخواست

همی گفت کین مهتری را سزاست

1810

به خون م کنون گر شتاب آمدش

مگر یاد زین بد بخواب آمدش

1811

ببیند کنون رای خون ریختن

بیاساید از رنج و آویختن

1812

پراندیشه دل زره بازگشت

چنان بد که با باد انباز گشت

1813

چو نزدیک آن نامور شد ز راه

کسی را ندید اندران بارگاه

1814

نشسته بخیمه درآیین گشسب

نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب

1815

دلش پرز اندیشه شهریار

نگر تا چه پیش آردش روزگار

1816

چو همسایه آمد بخیمه درون

بدانست کو دست یازد به خون

1817

بشمشیرزد دست خونخوار مرد

جهانجوی چندی برو لابه کرد

1818

بدو گفت کای مرد گم کرده راه

نه من خواستم رفته جانت ز شاه

1819

چنین داد پاسخ که گرخواستی

چه کردم که بدکردن آراستی

1820

بزد گردن مهتر نامدار

سرآمد بدو بزم و هم کارزار

1821

زخیمه بیاورد بیرون سرش

که آگه نبد زان سخن لشکرش

1822

مبادا که تنها بود نامجوی

بویژه که دارد سوی جنگ روی

1823

چو از خون آن کشته بدنام شد

همی تاخت تا پیش بهرام شد

1824

بدو گفت اینک سردشمنت

کجا بد سگالیده بد برتنت

1825

که با لشکر آمد همی پیش تو

نبد آگه از رای کم بیش تو

1826

بپرسید بهرام کین مرد کیست

بدین سربگیتی که خواهد گریست

1827

بدو گفت آیین گشسب سوار

که آمد به جنگ از در شهریار

1828

بدو گفت بهرام کین پارسا

بدان رفته بود از در پادشا

1829

که با شاه ما را دهد آشتی

بخواب اندرون سرش برداشتی

1830

تو باد افره یابی اکنون زمن

که بر تو بگریند زار انجمن

1831

بفرمود داری زدن بر درش

نظاره بران لشکر و کشورش

1832

نگون بخت را زنده بردار کرد

دل مرد بدکار بیدار کرد

1833

سواران که آیین گشسب سوار

بیاورده بود از در شهریار

1834

چوکار سپهبد بفرجام شد

زلشکر بسی پیش بهرام شد

1835

بسی نیز نزدیک خسرو شدند

بمردانگی در جهان نو شدند

1836

چنان شد که از بی شبانی رمه

پراگنده گردد به روز دمه

1837

چوآگاهی آمد بر شهریار

ز آیین گشسب آنک بد نامدار

1838

ز تنگی دربار دادن ببست

ندیدش کسی نیز بامی بدست

1839

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

همی بود با دیدگان پر آب

1840

بدربر سخن رفت چندی ز شاه

که پرده فروهشت از بارگاه

1841

یکی گفت بهرام شد جنگجوی

بتخت بزرگی نهادست روی

1842

دگر گفت خسرو ز آزار شاه

همی سوی ایران گذارد سپاه

1843

بماندند زان کار گردان شگفت

همی هرکسی رای دیگر گرفت

1844

چو در طیسفون برشد این گفتگوی

ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی

1845

سربندگان پرشد از درد و کین

گزیدند نفرینش بر آفرین

1846

سپاه اندکی بد بدرگاه بر

جهان تنگ شد بر دل شاه بر

1847

ببند وی و گستهم شد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

1848

همه بستگان بند برداشتند

یکی را بران کار بگماشتند

1849

کزان آگهی بازجوید که چیست

ز جنگ آوران بر در شاه کیست

1850

ز کار زمانه چو آگه شدند

ز فرمان بگشتند و بی ره شدند

1851

شکستند زندان و برشد خروش

بران سان که هامون برآید بجوش

1852

بشهر اندرون هرک به دل شکری

بماندند بیچاره زان داوری

1853

همی رفت گستهم و بندوی پیش

زره دار با لشکر و ساز خویش

1854

یکایک ز دیده بشستند شرم

سواران بدرگاه رفتند گرم

1855

ز بازار پیش سپاه آمدند

دلاور بدرگاه شاه آمدند

1856

که گر گشت خواهید با مایکی

مجویید آزرم شاه اندکی

1857

که هرمز بگشتست از رای وراه

ازین پس مر اورا مخوانید شاه

1858

بباد افره او بیازید دست

برو بر کنید آب ایران کبست

1859

شما را بویم اندرین پیشرو

نشانیم برگاه اوشاه نو

1860

وگر هیچ پستی کنید اندرین

شما را سپاریم ایران زمین

1861

یکی گوشه ای بس کنیم ازجهان

بیک سو خرامیم باهمرهان

1862

بگفتار گستهم یکسر سپاه

گرفتند نفرین برام شاه

1863

که هرگز مبادا چنین تاجور

کجا دست یازد به خون پسر

1864

به گفتار چون شوخ شد لشکرش

هم آنگه زدند آتش اندر درش

1865

شدند اندرایوان شاهنشهی

به نزدیک آن تخت بافرهی

1866

چوتاج از سرشاه برداشتند

ز تختش نگونسار برگاشتند

1867

نهادند پس داغ بر چشم شاه

شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه

1868

ورا همچنان زنده بگذاشتند

زگنج آنچ بد پاک برداشتند

1869

چنینست کردار چرخ بلند

دل اندر سرای سپنجی مبند

1870

گهی گنج بینیم ازوگاه رنج

براید بما بر سرای سپنج

1871

اگر صد بود سال اگر صدهزار

گذشت آن سخن کید اندر شمار

1872

کسی کو خریدار نیکوشود

نگوید سخن تا بدی نشنود

متن شعر کپی شد.