کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۵ - رسیدند بهرام و خسرو بهم...

1

رسیدند بهرام و خسرو بهم

گشاده یکی روی و دیگر دژم

2

نشسته جهاندار بر خنگ عاج

فریدون یل بود با فر وتاج

3

زدیبای زربفت چینی قبای

چو گردوی پیش اندرون رهنمای

4

چو بندوی و گستهم بردست شاه

چو خراد برزین زرین کلاه

5

هه غرقه در آهن و سیم و زر

نه یاقوت پیدانه زرین کمر

6

چو بهرام روی شهنشاه دید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

7

ازان پس چنین گفت با سرکشان

که این روسپی زاده بدنشان

8

زپستی و کندی بمردی رسید

توانگر شد و رزمگه برکشید

9

بیاموخت آیین شاهنشهان

بزودی سرآرم بدو برجهان

10

ببینید لشکرش راسر به سر

که تا کیست زیشان یکی نامور

11

سواری نبینم همی رزم جوی

که بامن بروی اندر آرند روی

12

ببیند کنون کار مردان مرد

تگ اسپ وشمشیر وگرز نبرد

13

همان زخم گوپال وباران تیر

خروش یلان بر ده ودار وگیر

14

ندارد به آوردگه پیل پای

چومن با سپاه اندر آیم زجای

15

ز آواز من کوه ریزان شود

هژبر دلاور گریزان شود

16

بخنجر بدریا بر افسون کنیم

بیابان سراسر پرازخون کنیم

17

بگفت و برانگیخت ابلق زجای

توگفتی شد آن باره پران همای

18

یکی تنگ آورد گاهی گرفت

بدو مانده بد لشکر اندر شگفت

19

ز آورد گه شد سوی نهروان

همی بود بر پیش فرخ جوان

20

تنی چند با او ز ایرانیان

همه بسته برجنگ خسرو میان

21

چنین گفت خسرو که ای سرکشان

ز بهرام چوبین که دارد نشان

22

بدو گفت گردوی کای شهریار

نگه کن بران مرد ابلق سوار

23

قبایش سپید و حمایل سیاه

همی راند ابلق میان سپاه

24

جهاندار چون دید بهرام را

بدانستش آغاز و فرجام را

25

چنین گفت کان دودگون دراز

نشسته بران ابلق سرفراز

26

بدو گفت گردوی که آری همان

نبردست هرگز به نیکی گمان

27

چنین گفت کز پهلو کوژپشت

بپرسی سخن پاسخ آرد درشت

28

همان خوک بینی و خوابیده چشم

دل آگنده دارد تو گویی بخشم

29

بدیده ندیدی مر او را بدست

کجا در جهان دشمن ایزدست

30

نبینم همی در سرش کهتری

نیابد کس او را بفرمانبری

31

ازان پس به بندوی و گستهم گفت

که بگشایم این داستان از نهفت

32

که گر خر نیاید به نزدیک بار

توبار گران را بنزد خر آر

33

چو بفریفت چوبینه را نره دیو

کجا بیند او راه گیهان خدیو

34

هرآن دل که از آز شد دردمند

نیایدش کار بزرگان پسند

35

جز از جنگ چو بینه را رای نیست

به دل ش اندرون داد را جای نیست

36

چوبر جنگ رفتن بسی شد سخن

نگه کرد باید ز سر تا ببن

37

که داندکه در جنگ پیروز کیست

بدان سردگر لشکر افروز کیست

38

برین گونه آراسته لشکری

بپرخاش بهرام یل مهتری

39

دژاگاه مردی چو دیو سترگ

سپاهی بکردار درنده گرگ

40

گر ای دون که باشیم همداستان

نباشد مرا ننگ زین داستان

41

بپرسش یکی پیش دستی کنم

ازان به که در جنگ سستی کنم

42

اگر زو بر اندازه یابم سخن

نوآیین بدیهاش گردد کهن

43

زگیتی یکی گوشه اورا دهم

سپاسی ز دادن بدو برنهم

44

همه آشتی گردد این جنگ ما

برین رزمگه جستن آهنگ ما

45

مرا ز آشتی سودمندی بود

خرد بی گمان تاج بندی بود

46

چو بازارگانی کند پادشا

ازو شاد باشد دل پارسا

47

بدو گفت گستهم کای شهریار

انوشه بدی تا بود روزگار

48

همی گوهر افشانی اندر سخن

تو داناتری هرچ باید بکن

49

تو پردادی و بنده بیدادگر

توپرمغزی و او پر از باد سر

50

چوبشنید خسرو بپیمود راه

خرامان بیامد به پیش سپاه

51

بپرسید بهرام یل را ز دور

همی جست هنگامه رزم سور

52

ببهرام گفت ای سرافراز مرد

چگونست کارت به دشت نبرد

53

تودرگاه را همچو پیرایه ای

همان تخت ودیهیم را مایه ای

54

ستون سپاهی بهنگام رزم

چوشمع درخشنده هنگام بزم

55

جهانجوی گردی و یزدان پرست

مداراد دارنده باز از تودست

56

سگالیده ام روزگار تو را

بخوبی بسیجیده کارتو را

57

تو را با سپاه تو مهمان کنم

زدیدار تو رامش جان کنم

58

سپهدار ایرانت خوانم بداد

کنم آفریننده را بر تو یاد

59

سخنهاش بشنید بهرام گرد

عنان باره تیزتگ را سپرد

60

هم از پشت آن باره بردش نماز

همی بود پیشش زمانی دراز

61

چنین داد پاسخ مر ابلق سوار

که من خرمم شاد وبه روزگار

62

تو را روزگار بزرگی مباد

نه بیداد دانی ز شاهی نه داد

63

الان شاه چون شهریاری کند

ورا مرد بدبخت یاری کند

64

تو را روزگاری سگالیده ام

بنوی کمندیت مالیده ام

65

بزودی یکی دار سازم بلند

دو دستت ببندم بخم کمند

66

بیاویزمت زان سزاوار دار

ببینی ز من تلخی روزگار

67

چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید

برخساره شد چون گل شنبلید

68

چنین داد پاسخ که ای ناسپاس

نگوید چنین مرد یزدان شناس

69

چو مهمان بخوان توآید ز دور

تو دشنام سازی بهنگام سور

70

نه آیین شاهان بود زین نشان

نه آن سواران گردنکشان

71

نه تازی چنین کرد ونه پارسی

اگر بشمری سال صدبار سی

72

ازین ننگ دارد خردمند مرد

بگرد در ناسپاسی مگرد

73

چو مهمانت آواز فرخ دهد

برین گونه بر دیو پاسخ دهد

74

بترسم که روز بد آیدت پیش

که سرگشته بینمت بر رای خویش

75

تو را چاره بر دست آن پادشاست

که زندست جاوید وفرانرواست

76

گنهکار یزدانی وناسپاس

تن اندر نکوهش دل اندر هراس

77

مرا چون الان شاه خوانی همی

زگوهر بیک سوم دانی همی

78

مگر ناسزایم بشاهنشهی

نزیباست برمن کلاه مهی

79

چون کسری نیا وچوهرمز پدر

کرا دانی ازمن سزاوارتر

80

ورا گفت بهرام کای بدنشان

به گفتار و کردار چون بیهشان

81

نخستین ز مهمان گشادی سخن

سرشتت بدوداستانت کهن

82

تو را با سخنهای شاهان چه کار

نه فرزانه مردی نه جنگی سوار

83

الان شاه بودی کنون کهتری

هم ازبنده بندگان کمتری

84

گنه کارتر کس توی درجهان

نه شاهی نه زیباسری ازمهان

85

بشاهی مرا خواندند آفرین

نمانم که پی برنهی برزمین

86

دگرآنک گفتی که بداختری

نزیبد تو را شاهی و مهتری

87

ازان گفتم ای ناسزاوار شاه

که هرگز مبادی تو درپیش گاه

88

که ایرانیان بر تو بر دشمنند

بکوشند و بیخت زبن برکنند

89

بدرند بر تنت بر پوست ورگ

سپارند پس استخوانت بسگ

90

بدو گفت خسرو که ای بدکنش

چراگتشه ای تند وبرتر منش

91

که آهوست بر مرد گفتار زشت

تو را اندر آغاز بود این سرشت

92

ز مغز تو بگسست روشن خرد

خنک نامور کو خرد پرودرد

93

هرآن دیو کاید زمانش فراز

زبانش به گفتار گردد دراز

94

نخواهم که چون تو یکی پهلوان

بتندی تبه گردد و ناتوان

95

سزد گر ز دل خشم بیرون کنی

نجوشی وبر تیزی افسون کنی

96

ز دارنده دادگر یادکن

خرد را بدین یاد بنیاد کن

97

یکی کوه داری بزیر اندورن

که گر بنگری برتر از بیستون

98

گر از تو یکی شهریار آمدی

مغیلان بی بر ببار آمدی

99

تو را دل پراندیشه مهتریست

ببینیم تا رای یزدان بچیست

100

ندانم که آمختت این بد تنی

تو را با چنین کیش آهرمنی

101

هران کاین سخن با تو گوید همی

به گفتار مرگ تو جوید همی

102

بگفت وفرود آمد از خنگ عاج

ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج

103

بنالید و سر سوی خورشید کرد

زیزدان دلش پرزامید کرد

104

چنین گفت کای روشن دادگر

درخت امید از تو آید ببر

105

تو دانی که بر پیش این بنده کیست

کزین ننگ بر تاج باید گریست

106

وزانجا سبک شد بجای نماز

همی گفت با داور پاک راز

107

گر این پادشاهی زتخم کیان

بخواهد شدن تا نبندم میان

108

پرستنده باشم بتشکده

نخواهم خورش جز زشیر دده

109

ندارم به گنج اندرون زر وسیم

بگاه پرستش بپوشم گلیم

110

گر ای دون که این پادشاهی مراست

پرستنده و ایمن و داد و راست

111

تو پیروز گردان سپاه مرا

به بنده مده تاج وگاه مرا

112

اگرکام دل یابم این تاج واسپ

بیارم دمان پیش آذرگشسپ

113

همین یاره وطوق واین گوشوار

همین جامه زر گوهرنگار

114

همان نیزده بدره دینار زرد

فشانم برین گنبد لاژورد

115

پرستندگان رادهم ده هزار

درم چون شوم برجهان شهریار

116

زبهرامیان هرک گردد اسیر

به پیش من آرد کسی دستگیر

117

پرستنده فرخ آتش کنم

دل موبد و هیربد خوش کنم

118

بگفت این وز خاک برپای خاست

ستمدیده گوینده بود راست

119

زجای نیایش بیامد چوگرد

به بهرام چوبینه آواز کرد

120

که ای دوزخی بنده دیو نر

خرد دور و دور از تو آیین وفر

121

ستمگاره دیویست با خشم و زور

کزین گونه چشم تو را کرد کور

122

بجای خرد خشم و کین یافتی

زدیوان کنون آفرین یافتی

123

تو را خارستان شارستانی نمود

یکی دوزخی بوستانی نمود

124

چراغ خرد پیش چشمت بمرد

زجان و دلت روشنایی ببرد

125

نبودست جز جادوی پرفریب

که اندر بلندی نمودت نشیب

126

بشاخی همی یازی امروز دست

که برگش بود زهر وبارش کبست

127

نجستست هرگز تبار تواین

نباشد بجوینده بر آفرین

128

تو را ایزد این فر و برزت نداد

نیاری ز گرگین میلاد یاد

129

ایا مرد بدبخت وبیدادگر

بنابودنیها گمانی مبر

130

که خرچنگ رانیست پرعقاب

نپرد عقاب از بر آفتاب

131

به یزدان پاک وبتخت وکلاه

که گر من بیابم تو را بی سپاه

132

اگر برزنم بر تو برباد سرد

ندارمت رنجه زگرد نبرد

133

سخنها شنیدیم چندی درشت

به پیروزگر بازهشتیم پشت

134

اگر من سزاوار شاهی نیم

مبادا که در زیر دستی زیم

135

چنین پاسخش داد بهرام باز

که ای بی خرد ریمن دیوساز

136

پدرت آن جهاندار دین دوست مرد

که هرگز نزد برکسی باد سرد

137

چنو مرد را ارج نشناختی

بخواری زتخت اندرانداختی

138

پس او جهاندار خواهی بدن

خردمند و بیدار خواهی بدن

139

تو ناپاکی و دشمن ایزدی

نبینی زنیکی دهش جزبدی

140

گر ای دون که هرمزد بیداد بود

زمان و زمین زو بفریاد بود

141

تو فرزند اویی نباشد سزا

به ایران و توران شده پادشا

142

تو را زندگانی نباید نه تخت

یکی دخمه یی بس که دوری زبخت

143

هم ان کین هرمز کنم خواستار

دگرکاندر ایران منم شهریار

144

کنون تازه کن برمن این داستان

که از راستان گشت همداستان

145

که تو داغ بر چشم شاهان نهی

کسی کو نهد نیز فرمان دهی

146

ازان پس بیابی که شاهی مراست

ز خورشید تا برج ماهی مراست

147

بدو گفت خسرو که هرگز مباد

که باشد بدرد پدر بنده شاد

148

نوشته چنین بود وبود آنچ بود

سخن بر سخن چند باید فزود

149

تو شاهی همی سازی از خویشتن

که گر مرگت آید نیابی کفن

150

بدین اسپ و برگستوان کسان

یکی خسروی برزو نارسان

151

نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد

یکی شهریاری میان پر زباد

152

بدین لشکر و چیز ونامی دروغ

نگیری بر تخت شاهی فروغ

153

زتو پیش بودند کنداوران

جهانجوی و با گرزهای گران

154

نجستند شاهی که کهتر بدند

نه اندر خور تخت و افسر بدند

155

همی هرزمان سرفرازی بخشم

همی آب خشم اندرآری بچشم

156

بجوشد همی برتنت بدگمان

زمانه بخشم آردت هر زمان

157

جهاندار شاهی ز داد آفرید

دگر از هنر وز نژاد آفرید

158

بدان کس دهد کو سزاوارتر

خرددارتر هم بی آزارتر

159

الان شاه ما را پدر کرده بود

کجا برمن ازکارت آزرده بود

160

کنون ایزدم داد شاهنشهی

بزرگی و تخت و کلاه مهی

161

پذیرفتم این از خدای جهان

شناسنده آشکار ونهان

162

بدستوری هرمز شهریار

کجا داشت تاج پدر یادگار

163

ازان نامور پر هنر بخردان

بزرگان وکارآزموده ردان

164

بدان دین که آورده بود از بهشت

خردیافته پیرسر زردهشت

165

که پیغمبر آمد بلهراسپ داد

پذیرفت زان پس بگشتاسپ داد

166

هرآنکس که ما را نمودست رنج

دگر آنک ازو یافتستیم گنج

167

همه یکسر اندر پناه منند

اگر دشمن ار نیک خواه منند

168

همه بر زن وزاده بر پادشا

نخوانیم کس را مگر پارسا

169

ز شهری که ویران شداندر جهان

بجایی که درویش باشد نهان

170

توانگر کمن مرد درویش را

پراگنده و مردم خویش را

171

همه خارستانها کنم چون بهشت

پر از مردم و چارپایان وکشت

172

بمانم یکی خوبی اندر جهان

که نامم پس از مرگ نبود نهان

173

بیاییم و دل را تو رازو کنیم

بسنجیم ونیرو ببازو کنیم

174

چو هرمز جهاندار وباداد بود

زمین و زمانه بدو شاد بود

175

پسر بی گمان از پدر تخت یافت

کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت

176

تو ای پرگناه فریبنده مرد

که جستی نخستین ز هرمز نبرد

177

نبد هیچ بد جز بفرمان تو

وگر تنبل و مکر ودستان تو

178

گر ایزد بخواهد من از کین شاه

کنم بر تو خورشید روشن سیاه

179

کنون تاج را درخور کار کیست

چو من ناسزایم سزاوار کیست

180

بدو گفت بهرام کای مرد گرد

سزا آن بود کز تو شاهی ببرد

181

چو از دخت بابک بزاد اردشیر

که اشکانیان را بدی دار وگیر

182

نه چون اردشیر اردوان را بکشت

بنیرو شد و تختش آمد بمشت

183

کنون سال چون پانصد برگذشت

سر تاج ساسانیان سرد گشت

184

کنون تخت و دیهیم را روز ماست

سرو کار با بخت پیروز ماست

185

چو بینیم چهر تو وبخت تو

سپاه وکلاه تو وتخت تو

186

بیازم بدین کار ساسانیان

چوآشفته شیری که گردد ژیان

187

زدفتر همه نامشان بسترم

سر تخت ساسانیان بسپرم

188

بزرگی مر اشکانیان را سزاست

اگر بشنود مرد داننده راست

189

چنین پاسخ آورد خسرو بدوی

که ای بیهده مرد پیکار جوی

190

اگر پادشاهی زتخم کیان

بخواهد شدن تو کیی درجهان

191

همه رازیان از بنه خود کنید

دو رویند وز مردمی برچیند

192

نخست از ری آمد سپاه اندکی

که شد با سپاه سکندر یکی

193

میان را ببستند با رومیان

گرفتند ناگاه تخت کیان

194

ز ری بود ناپاکدل ماهیار

کزو تیره شد تخم اسفندیار

195

ازان پس ببستند ایرانیان

بکینه یکایک کمر بر میان

196

نیامد جهان آفرین را پسند

ازیشان به ایران رسید آن گزند

197

کلاه کیی بر سر اردشیر

نهاد آن زمان داور دستگیر

198

بتاج کیان او سزاوار بود

اگر چند بی گنج ودینار بود

199

کنون نام آن نامداران گذشت

سخن گفتن ماهمه بادگشت

200

کنون مهتری را سزاوار کیست

جهان را بنوی جهاندار کیست

201

بدو گفت بهرام جنگی منم

که بیخ کیان را زبن برکنم

202

چنین گفت خسرو که آن داستان

که داننده یادآرد ازباستان

203

که هرگز بنادان وبی راه وخرد

سلیح بزرگی نباید سپرد

204

که چون بازخواهی نیاید بدست

که دارنده زان چیزگشتست مست

205

چه گفت آن خردمند شیرین سخن

که گر بی بنانرا نشانی ببن

206

بفرجام کارآیدت رنج ودرد

بگرد درناسپاسان مگرد

207

دلاور شدی تیز وبرترمنش

ز بد گوهر آمد تو را بدکنش

208

تو را کرد سالار گردنکشان

شدی مهتر اندر زمین کشان

209

بران تخت سیمین وآن مهرشاه

سرت مست شد بازگشتی ز راه

210

کنون نام چوبینه بهرام گشت

همان تخت سیمین تو را دام گشت

211

بران تخت برماه خواهی شدن

سپهبد بدی شاه خواهی شدن

212

سخن زین نشان مرد دانا نگفت

برآنم که با دیو گشتی تو جفت

213

بدو گفت بهرام کای بدکنش

نزیبد همی بر تو جز سرزنش

214

تو پیمان یزدان نداری نگاه

همی ناسزا خوانی این پیشگاه

215

نهی داغ بر چشم شاه جهان

سخن زین نشان کی بود درنهان

216

همه دوستان بر تو بر دشمنند

به گفتار با تو به دل بامنند

217

بدین کار خاقان مرا یاورست

همان کاندر ایران وچین لشکرست

218

بزرگی من از پارس آرم بری

نمانم کزین پس بود نام کی

219

برافرازم اندر جهان داد را

کنم تازه آیین میلاد را

220

من از تخمه نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سرکشم

221

نبیره جهانجوی گرگین منم

هم آن آتش تیز برزین منم

222

به ایران بران رای بد ساوه شاه

که نه تخت ماند نه مهر وکلاه

223

کند با زمین راست آتشکده

نه نوروز ماند نه جشن سده

224

همه بنده بودند ایرانیان

برین بوم تا من ببستم میان

225

تو خودکامه را گر ندانی شمار

بروچارصد بار بشمر هزار

226

زپیلان جنگی هزار و دویست

که گفتی که بر راه برجای نیست

227

هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ

من از پس خروشان چودیو سترگ

228

چنان دان که کس بی هنر درجهان

بخیره نجوید نشست مهان

229

همی بوی تاج آید ازمغفرم

همی تخت عاج آید از خنجرم

230

اگر با تو یک پشه کین آورد

زتختت بروی زمین آورد

231

بدو گفت خسرو که ای شوم پی

چرا یاد گرگین نگیری بری

232

که اندر جهان بود وتختش نبود

بزرگی و اورنگ وبختش نبود

233

ندانست کس نام او در جهان

فرومایه بد درمیان مهان

234

بیامد گرانمایه مهران ستاد

بشاه زمانه نشان تو داد

235

زخاک سیاهت چنان برکشید

شد آن روز برچشم تو ناپدید

236

تو را داد گنج وسلیح وسپاه

درفش تهمتن درفشان چو ماه

237

نبد خواست یزدان که ایران زمین

بویرانی آرند ترکان چین

238

تو بودی بدین جنگشان یارمند

کلاهت برآمد بابر بلند

239

چو دارنده چرخ گردان بخواست

که آن پادشا را شود کار راست

240

تو زان مایه مر خویشتن را نهی

که هرگز ندیدی بهی و مهی

241

گرین پادشاهی زتخم کیان

بخواهد شدن تو چه بندی میان

242

چواسکندری باید اندر جهان

که تیره کند بخت شاهنشهان

243

توبا چهره دیو و با رنگ وخاک

مبادی بگیتی جزاندر مغاک

244

زبی راهی وکارکرد تو بود

که شد روز برشاه ایران کبود

245

نوشتی همان نام من بر درم

زگیتی مرا خواستی کرد کم

246

بدی را تو اندر جهان مایه ای

هم از بی رهان برترین پایه ای

247

هران خون که شد درجهان ریخته

توباشی بران گیتی آویخته

248

نیابی شب تیره آن را بخواب

که جویی همی روز در آفتاب

249

ایا مرد بدبخت بیدادگر

همه روزگارت بکژی مبر

250

زخشنودی ایزد اندیشه کن

خردمندی و راستی پیشه کن

251

که این بر من و تو همی بگذرد

زمانه دم ما همی بشمرد

252

که گوید کژی به از راستی

بکژی چرا دل بیاراستی

253

چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست

یکی بهر ازین پادشاهی تو راست

254

بدین گیتی اندر بزی شادمان

تن آسان و دور از بد بدگمان

255

وگر بگذری زین سرای سپنج

گه بازگشتن نباشی به رنج

256

نشاید کزین کم کنیم ارفزون

که زردشت گوید بزند اندرون

257

که هرکس که برگردد از دین پاک

زیزدان ندارد به دل بیم وباک

258

بسالی همی داد بایدش پند

چو پندش نباشد ورا سودمند

259

ببایدش کشتن بفرمان شاه

فکندن تن پرگناهش به راه

260

چو بر شاه گیتی شود بدگمان

ببایدش کشتن هم اندر زمان

261

بریزند هم بی گمان خون تو

همین جستن تخت وارون تو

262

کنون زندگانیت ناخوش بود

وگر بگذری جایت آتش بود

263

وگر دیر مانی برین هم نشان

سر از شاه وز داد یزدان کشان

264

پشیمانی آیدت زین کار خویش

ز گفتار ناخوب و کردار خویش

265

تو بیماری وپند داروی تست

بگوییم تا تو شوی تن درست

266

وگر چیزه شد بردلت کام ورشک

سخن گوی تا دیگر آرم پزشک

267

پزشک تو پندست و دارو خرد

مگر آز تاج از دلت بسترد

268

به پیروزی اندر چنین کش شدی

وز اندیشه گنج سرکش شدی

269

شنیدی که ضحاک شد ناسپاس

ز دیو و ز جادو جهان پرهراس

270

چو زو شد دل مهتران پر ز درد

فریدون فرخنده با او چه کرد

271

سپاهت همه بندگان منند

به دل زنده و مردگان منند

272

ز تو لختکی روشنی یافتند

بدین سان سر از داد برتافتند

273

چومن گنج خویش آشکارا کنم

دل جنگیان پرمدارا کنم

274

چو پیروز گشتی تو برساوه شاه

برآن برنهادند یکسر سپاه

275

که هرگز نبینند زان پس شکست

چو از خواسته سیر گشتند ومست

276

نباید که بردست من بر هلاک

شوند این دلیران بی بیم وباک

277

تو خواهی که جنگی سپاهی گران

همه نامداران و کنداوران

278

شود بوم ایران ازیشان تهی

شکست اندر آید بتخت مهی

279

که بد شاه هنگام آرش بگوی

سرآید مگر بر من این گفت وگوی

280

بدو گفت بهرام کان گاه شاه

منوچهر بد با کلاه و سپاه

281

بدو گفت خسرو که ای بدنهان

چودانی که او بود شاه جهان

282

ندانی که آرش ورا بنده بود

بفرمان و رایش سرافکنده بود

283

بدو گفت بهرام کز راه داد

تواز تخم ساسانی ای بد نژاد

284

که ساسان شبان وشبان زاده بود

نه بابک شبانی بدو داده بود

285

بدو گفت خسرو که ای بدکنش

نه از تخم ساسان شدی برمنش

286

دروغست گفتار تو سر به سر

سخن گفتن کژ نباشد هنر

287

تو از بدتنان بودی وبی بنان

نه از تخم ساسان رسیدی بنان

288

بدو گفت بهرام کاندر جهان

شبانی ز ساسان نگردد نهان

289

ورا گفت خسرو که دارا بمرد

نه تاج بزرگی بساسان سپرد

290

اگر بخت گم شد کجا شد نژاد

نیاید ز گفتار بیداد داد

291

بدین هوش واین رای واین فرهی

بجویی همی تخت شاهنشهی

292

بگفت و بخندید وبرگشت زوی

سوی لشکر خویش بنهاد روی

293

زخاقانیان آن سه ترک سترگ

که ارغنده بودند برسان گرگ

294

کجا گفته بودند بهرام را

که ما روز جنگ از پی نام را

295

اگر مرده گر زنده بالای شاه

بنزد تو آریم پیش سپاه

296

ازیشان سواری که ناپاک بود

دلاور بد و تند و ناباک بود

297

همی راند پرخاشجوی و دژم

کمندی ببازو و درون شست خم

298

چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج

همی بود یازان بپرمایه تاج

299

بینداخت آن تاب داده کمند

سرتاج شاه اندرآمد ببند

300

یکی تیغ گستهم زد برکمند

سرشاه را زان نیامد گزند

301

کمان را بزه کرد بندوی گرد

بتیر از هوا روشنایی ببرد

302

بدان ترک بدساز بهرام گفت

که جز خاک تیره مبادت نهفت

303

که گفتت که با شاه رزم آزمای

ندیدی مرا پیش اوبربپای

304

پس آمد بلشکر گه خویش باز

روانش پر ازدرد وتن پرگداز

متن شعر کپی شد.