کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۴ - کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت...

1

کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت

سیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت

2

ناقه بگذشت و مرا بیدل و دلبر بگذاشت

ای رفیقان بشتابید که محمل بگذشت

3

ساربان گو نفسی با من دلخسته بساز

کاین زمان کار من از قطع منازل بگذشت

4

نتواند که بدوزد نظر از منظر دوست

هر کرا در نظر آن شکل و شمایل بگذشت

5

سیل خونابه روان شد چو روان شد محمل

عجب از قافله زانگونه که بر گل بگذشت

6

نه من دلشده در قید تو افتادم و بس

کاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت

7

قیمت روز وصال تو ندانست دلم

تا ازین گونه شبی برمن بیدل بگذشت

8

هرکه شد منکر سودای من و حسن رخت

عالم آمد بسر کویت و جاهل بگذشت

9

جان فدای تو اگر قتل منت در خور دست

خنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت

10

دوش بگذشتی و خواجو بتحسر می گفت

آه ازین عمر گرامی که به باطل بگذشت

متن شعر کپی شد.