غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۲۴۹ - چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد...
1
چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد
آتشم بردل پرخون جگر خوار افتد
2
مکن انکار من ایخواجه گرم کار افتاد
زانکه معذور بود هر که در این کار افتد
3
برمن خسته مزن تیر ملامت بسیار
که درین منزل ازین واقعه بسیار افتد
4
گر چو فرهاد ز مژگان گهرافشان گردم
ای بسا لعل که در دامن کهسار افتد
5
ور چو منصور ز من بانگ انا الحق خیزد
آتشم از جگر سوخته در دار افتد
6
چون بیاد خط سبز تو برآرم نفسی
دودم از سینه برین پرده زنگار افتد
7
هر دم از آرزوی گوشه چشمت سرمست
زاهدی گوشه نشین بر در خمار افتد
8
گر برد باد صبا نکهت زلف تو بچین
خون دل در جگر نافه تاتار افتد
9
پیش آن نرگس بیمار بمیرد خواجو
اگرش دیده برآن نرگس بیمار افتد