کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۵۷ - چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد...

1

چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد

صبا در جیب گوئی نافه مشک ختا دارد

2

بطرف بوستان هرکس بیاد چشم می گونش

مدام ار می نمی نوشد قدح بر کف چرا دارد

3

چو یار آشنا از ما چنان بیگانه می گردد

شود جانان خویش آنکس که جانی آشنا دارد

4

از آن دلبستگی دارد دل ما با سر زلفش

که هرتاری ز گیسویش رگی با جان ما دارد

5

من از عالم بجز کویش ندارم منزلی دیگر

ولی روشن نمی دانم که او منزل کجا دارد

6

برآنم کابر گرینده از این پس پیش اشک من

حدیث چشم سیل افشان نراند گر حیا دارد

7

مرا در مجلس خوبان سماع انس کی باشد

که چون سروی برقص آید مرا از رقص وا دارد

8

اگر برگ گلت باشد نوا از بینوائی زن

که از بلبل عجب دارم اگر برگ و نوا دارد

9

وگر مرغ سلیمانرا بجای خود نمی بینم

بجای خود بود گر باز آهنگ سبا دارد

10

اگر چون من بسی داری بدلسوزی و غمخواری

بدین بیچاره رحم آور که در عالم ترا دارد

11

ز خواجو کز جهان جز تو ندارد هیچ مطلوبی

اگر دوری روا داری خدا آخر روا دارد

متن شعر کپی شد.