غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۲۷۱ - قصه غصه فرهاد بشیرین که برد...
1
قصه غصه فرهاد بشیرین که برد
نامه ویس گلندام برامین که برد
2
خضر را شربتی از چشمه حیوان که دهد
مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد
3
خبر انده اورنگ جدا گشته ز تخت
به سراپرده گلچهر خور آئین که برد
4
گر چه بفزود حرارت ز شکر خسرو را
از شرش شور شکر خنده شیرین که برد
5
مرغ دل باز چو شد صید سر زلف کژش
گفت جان این نفس از چنگل شاهین که برد
6
ناز آن سرو قد افراخته چندین که کشد
جور آن شمع دل افروخته چندین که برد
7
می چون زنگ اگر دست نگیرد خواجو
زنگ غم ز آینه خاطر غمگین که برد