غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۲۹۰ - سوز غم تو آتشم از جان بر آورد...
1
سوز غم تو آتشم از جان بر آورد
مهر تو دودم از دل بریان بر آورد
2
چشم پرآب ما چو ز بحرین دم زند
شور از نهاد قلزم و عمان بر آورد
3
گردون لاجورد بدور عقیق تو
بس خون لعل کز جگر کان بر آورد
4
مرغ دلم زعشق گلستان عارضت
هر دم هوا بگیرد و افغان بر آورد
5
ما را بباد داد و گر آن کفر زلف تست
این مان بتر بود که ز ایمان بر آورد
6
هر لحظه چشم ترک تو چون کافران مست
خنجر بقصد خون مسلمان بر آورد
7
با کوه اگر صفت کنم از شوق کازرون
آه از دل شکسته نالان بر آورد
8
گر اشتیاق کعبه برینسان بود بسی
ما را بگرد کوه و بیابان بر آورد
9
خواجو چنین که چشمه خونبار چشم تست
هر دم معینست که طوفان برآورد