غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۳۲۲ - مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد...
1
مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد
بده صبری درین کارم که کار از دست بیرون شد
2
نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینش
دلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد
3
شکنج افعی زلفش که با من مهره می بازد
بریزم مهره مهر ار چه ما را ز دست بیرون شد
4
من آنگه بختیار آیم که یارم بختیار آید
ولی از بخت یاری کو چو یار از دست بیرون شد
5
صبا گو باد می پیما و سوسن گو زبان می کش
که بلبل را ز عشق گل قرار از دست بیرون شد
6
مگر مرغ سحر خوانرا هم آوازی بدست آید
که چون بادش بصد دستان بهار از دست بیرون شد
7
می اکنون در قدح ریزم که خواجو می پرست آمد
گل این ساعت بدست آرم که خار از دست بیرون شد