غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۳۲۴ - هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد...
1
هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد
وانکه او را گهری هست ز زر نندیشد
2
عجب از لاله دلسوخته کو در دم صبح
از خروشیدن مرغان سحر نندیشد
3
آنکه کام دل او ریختن خون منست
از دل ریش من خسته جگر نندیشد
4
هر که خاطر بکسی داد چه بیمش ز خطر
کانکه رفت از پی خاطر ز خطر نندیشد
5
پیش شمع رخ زیبای تو گر جان بدهم
نبود عیب که پروانه ز پر نندیشد
6
خسته ضرب تو از تیغ و سنان غم نخورد
کشته عشق تو از تیر و تبر نندیشد
7
سر اگر در سر کار تو کنم دوری نیست
کانکه در دست تو افتاد ز سر نندیشد
8
نکنم یاد شب هجر تو در روز وصال
کانکه شد ساکن جنت ز سقر نندیشد
9
مکن اندیشه که خواجو نکند یاد لبت
کاین خیالیست که طوطی ز شکر نندیشد