غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۳۳۰ - لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد...
1
لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد
چون سخن گفت ز درج گهرم یاد آمد
2
بجز از نرگس پرخواب و رخ چون خور او
تو مپندار که از خواب و خورم یاد آمد
3
هر سرشکی که ببارید ز چشمم شب هجر
بر زر از رشته للی ترم یاد آمد
4
زلف شبرنگ چو از عارض زیبا برداشت
در شب تیره فروغ قمرم یاد آمد
5
قامت سرو خرامان چو تصور کردم
راستی از قد آن سیمبرم یاد آمد
6
نسبت قد بلند تو چو کردم با سرو
سخن مردم کوته نظرم یاد آمد
7
رخ و زلف و دهن تنگ تو چون کردم یاد
از گل و سنبل و تنگ شکرم یاد آمد
8
حسن رخسار تو زینگونه که عالم بگرفت
صدمه صیت شه دادگرم یاد آمد
9
خواجو از پرده عشاق چو برداشت نوا
صبحدم نغمه مرغ سحرم یاد آمد