غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۳۳۵ - شکر تنگ تو تنگ شکر آمد...
1
شکر تنگ تو تنگ شکر آمد
حلقه لعل تو درج گهر آمد
2
لبت از تنگ شکر شور برآورد
بشکر خنده شیرین چو در آمد
3
چونظر در خم ابروی تو کردم
قامت خویشتنم در نظر آمد
4
چون ز عشق کمرت کوه گرفتم
سیلم از خون جگر برکمر آمد
5
گردمی بر سر بالین من آئی
همه گویند که عمرت بسرآمد
6
کامم این بود که جان برتو فشانم
عاقبت کام من خسته برآمد
7
خواجو آن نیست که از درد بنالد
گر چه پیکان غمش بر جگر آمد