غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۳۳۹ - عید آمد و آنماه دلافروز نیامد...
1
عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
2
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر
چونست که عید آمد و نوروز نیامد
3
مه می طلبیدند و من دلشده را دوش
در دیده جز آن ماه دلافروز نیامد
4
آن ترک ختائی بچه آیا چه خطا دید
کامروز علی رغم بدآموز نیامد
5
خورشید چو رسمست که هر روز برآید
جانش هدف ناوک دلدوز نیامد
6
تا کشته نشد در غم سودای تو خواجو
در معرکه عشق تو پیروز نیامد