کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۴۱ - کس حال من سوخته جز شمع نداند...

1

کس حال من سوخته جز شمع نداند

کو بر سر من شب همه شب اشک فشاند

2

دلبستگئی هست مرا با وی از آنروی

کز سوخته حالی بمن سوخته ماند

3

گر خسته شوم بر سر من زنده بدارد

ور تشنه شوم در نظرم سیل براند

4

زنجیر دل تافته را در غم و دردم

گر رشته جانست بهم در گسلاند

5

بیرون ز من دلشده و شمع جگر سوز

سر باختن و پای فشردن که تواند

6

گر شمع چراغ دل من بر نفروزد

شبهای غم هجر بپایان که رساند

7

آنکس که چو شمعم بکشد در شب حیرت

از سوختن و ساختنم باز رهاند

8

حال جگر ریش من و سوز دل شمع

هر کس که نویسد ز قلم خون بچکاند

9

از شمع بپرسید حدیث دل خواجو

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

متن شعر کپی شد.