کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۴۶ - گویند که صبرآتش عشقت بنشاند...

1

گویند که صبرآتش عشقت بنشاند

زان سرو قد آزاد نشستن که تواند

2

ساقی قدحی زان می دوشینه بمن ده

باشد که مرا یکنفس از خود برهاند

3

موری اگر از ضعف بگیرد سردستم

تا دم بزنم گرد جهانم بدواند

4

افکند سپهرم بدیاری که وجودم

گر خاک شود باد به کرمان نرساند

5

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم

جز دیده کس آبی بلبم بر نچکاند

6

گویم که دمی با من دلسوخته بنشین

برخیزد و برآتش تیزم بنشاند

7

چون می گذری عیب نباشد که بپرسی

کان خسته دلسوخته چون می گذراند

8

برحسن مکن تکیه که دوران لطافت

با کس بنمی ماند و کس با تو نماند

9

دانی که چرا نام تو در نامه نیارم

زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند

10

روزی که نماند ز غم عشق تو خواجو

اسرار غمش برورق دهر بماند

متن شعر کپی شد.