غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۴۰۵ - بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند...
1
بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند
ورنه دود دل ما بیتو کجا بنشیند
2
گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاست
این خیالیست که در خاطر ما بنشیند
3
چو تو برخیزی و از ناز خرامان گردی
سرو برطرف گلستان ز حیا بنشیند
4
هیچکس با تو زمانی بمراد دل خویش
ننشیند مگر از خویش جدا بنشیند
5
دمبدم مردمک چشم من افشاند آب
بر سر کوی تو تا گرد بلا بنشیند
6
بر فروزد دلم از نکهت انفاس نسیم
گر چه شمع از نفس باد صبا بنشیند
7
تو مپندار که دور از تو اگر خاک شوم
آتش عشق من از باد هوا بنشیند
8
من بشکرانه آن از سر سر برخیزم
کان سهی سرو روان از سر پا بنشیند
9
عقل باور نکند کان شه خوبان خواجو
از تکبر نفسی پیش گدا بنشیند