غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۴۲۶ - دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود...
1
دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود
از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود
2
مردم چشم مرا خون دل از سر می گذشت
گر چه کار دیده از خونابه دل می گشود
3
آه آتش بار من هر دم برآوردی چو باد
از نهاد نه رواق چرخ دود اندود دود
4
صدمه غوغای من ستر کواکب می درید
صیقل فریاد من زنگار گردون می زدود
5
از دل آتش می زدم در صدره خارای کوه
زانسبب کوه گرانم دل گرانی می نمود
6
هر نفس آهم ز شاخ سدره آتش می فروخت
هر دم افغانم کلاه از فرق فرقد می ربود
7
مطرب بلبل نوای چرخ می زد بر رباب
هر ترنم کز ترنم ساز طبعم می شنود
8
بخت بیدارم در خلوت بزد کای بی خبر
دولت آمد خفته ئی برخیز و در بگشای زود
9
من ز شادی بیخود از خلوتسرا جستم برون
سروری دیدم که فرقش سطح گردون می بسود
10
کار خواجو یافت از دیدار میمونش نظام
انتظاری رفت لیکن عاقبت محمود بود