کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۳۹ - عجب از قافله دارم که بدر می نشود...

1

عجب از قافله دارم که بدر می نشود

تا ز خون دل من مرحله تر می نشود

2

خاطرم در پی او می رود از هر طرفی

گر چه از خاطر من هیچ بدر می نشود

3

آنچنان در دل و چشمم متصور شده است

کز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود

4

دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم

چاره ئی نیست چو دستم بتو در می نشود

5

صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت

گر بتیغش بزنی جای دگر می نشود

6

هر شب از ناله من مرغ بافغان آید

وین عجب تر که ترا هیچ خبر می نشود

7

عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز

چکنم بی تو مرا کار بسر می نشود

8

روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات

وین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود

9

کاروان گر به سفر می رود از منزل دوست

دل برگشته خواجو بسفر می نشود

متن شعر کپی شد.