کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۵۸ - کدام دل که ز دوری به جان نمی آید...

1

کدام دل که ز دوری به جان نمی آید

کدام جان که ز غم در فغان نمی آید

2

سرشک من بکجا می رود که همچون آب

دو دیده ناز ده برهم روان نمی آید

3

ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم

که یادم از سمن و ارغوان نمی آید

4

بسی شکایتم از سوز سینه در جانست

ولی ز آتش دل بر زبان نمی آید

5

چنان سفینه صبرم شکست وآب گرفت

که هیچ تخته از آن بر کران نمی آید

6

کسی که نام لبش می برد عجب دارم

که آب زندگیش در دهان نمی آید

7

معبانئی که در آن صورت دلافروزست

ز من مپرس که آن در بیان نمی آید

8

براستی قد سرو سهی خوشست ولیک

براستان که به چشمم چنان نمی آید

9

نمی رود سخنی در میان او خواجو

که از فضول کمر در میان نمی آید

متن شعر کپی شد.