غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۴۸۸ - طره بفشان و مرا بیش پریشان مگذار...
1
طره بفشان و مرا بیش پریشان مگذار
پرده بگشای و مرا بسته هجران مگذار
2
ماه را از شکن سنبل شبگون بنمای
لاله را این همه در سایه ریحان مگذار
3
زلف مشکین که چنین برقدمت دارد سر
بیش ازینش چو من خسته پریشان مگذار
4
هر که از مهر تو چون ذره شود سرگردان
دورش از روی چو خورشید درفشان مگذار
5
کام جانم ز نمکدان عقیقت شکریست
آخر این حسرتم اندر دل بریان مگذار
6
من سرگشته چو سردر سر زلفت کردم
دست من گیر و مرا بی سر و سامان مگذار
7
منکه از پسته و بادام تو دورم باری
دست بیگانه بدان سیب زنخدان مگذار
8
باغبان را اگر از غیرت بلبل خبرست
گودگر باد صبا را بگلستان مگذار
9
منکه با زلف چو چوگان تو گوئی نزدم
بیش ازین گوی دلم در خم چوگان مگذار
10
خواجو ار خلوت دل منزل یارست ترا
عام را گرد سراپرده سلطان مگذار