غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۵۳۹ - الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش...
1
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش
الرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش
2
جان بتلخی می دهیم ای جان شیرین دست گیر
دل بسختی می نهیم ای دلستان بدرود باش
3
می رویم از خاک کویت همچو باد صبحدم
ای بخوبی گلبن بستان جان بدرود باش
4
ناقه بیرون رفت و اکنون کوس رحلت می زنند
خیمه بر صحرا زد اینک ساربان بدرود باش
5
ایکه از هجر تو در دریای خون افتاده ام
از سرشک دیده گوهر فشان بدرود باش
6
گر ز ما بر خاطرت زین پیش گردی می نشست
می رویم از پیشت اینک در زمان بدرود باش
7
همچو خواجو در رهت جان و جهان در باختیم
وز جهان رفتیم ای جان جهان بدرود باش