کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۴۱ - یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش...

1

یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش

ور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش

2

ما چنین بیمار و او از درد ما فارغ ولی

گر طبیبی را غم از بیمار نبود گو مباش

3

در جهان تاتار زلفش عنبر افشانی کند

گر نسیم نافه تاتار نبود گو مباش

4

گر جهان بی یار باشد من جهانم از جهان

چون سر از دستم شد ار دستار نبود گو مباش

5

شادی از دینار باشد نیک بختانرا ولیک

کاش بودی شادی ار دینار نبود گو مباش

6

گر بدانائی دلم اقرار نارد گومیار

ور درین کارش غم از انکار نبود گو مباش

7

منکه از جام می لعل تو مست افتاده ام

گر مقامم بر در خمار نبود گو مباش

8

هر که را بازاریی بیزار کرد از عقل و دین

از سر بازار اگر بیزار نبود گو مباش

9

گر ز می نبود شکیبم یک نفس عیبم مکن

می پرستی گر ز می هشیار نبود گو مباش

10

چون مرا در دیر جام باده دایم دایرست

در دیارم گر ز من دیار نبود گو مباش

11

گر غمت گرد از من خاکی برآرد گو برآر

چون تو هستی گر ز من آثار نبود گو مباش

12

زین صفت کانفاس خواجو مشک بیزی می کند

عود اگر در طبله عطار نبود گو مباش

متن شعر کپی شد.