کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۸۷ - چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال...

1

چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال

شوم مقیم درت بالغدو و الاصال

2

شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم

که در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال

3

کرا وصال میسر شود که در کویت

مجال نیست کسی را مگر نسیم شمال

4

نشسته ام مترصد که از دریچه صبح

مگر طلوع کند آفتاب روز وصال

5

ز خاکم آتش عشقت هنوز شعله زند

چو بگذری بسر خاک من پس از صد سال

6

ترا اگر چه ز امثال ما ملال گرفت

گرفت بیتو مرا از حیات خویش ملال

7

مقیم در دل خواجو توئی و می دانی

چه حاجتست بتقریر با تو صورت حال

متن شعر کپی شد.