غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۶۴۱ - عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندم...
1
عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندم
جان غمگین در پی جانانه می گرداندم
2
آشنائی از چه رویم دور می دارد ز خویش
چون ز خویش و آشنا بیگانه می گرداندم
3
ترک رومی روی زنگی موی تازی گوی من
هندوی آن نرگس ترکانه می گرداندم
4
بسکه می ترساند از زنجیر و پندم می دهد
عاقل بسیار گو دیوانه می گرداندم
5
دانه خالش که بر نزدیک دام افتاده است
با چنان دامی اسیر دانه می گرداندم
6
آتش دل هر شبی دلخسته و پر سوخته
گرد شمع روش چون پروانه می گرداندم
7
آرزوی گنج بین کز غایت دیوانگی
روز و شب در کنج هر ویرانه می گرداندم
8
با خرد پیمان من بیزاری از پیمانه بود
ویندم از پیمان غم پیمانه می گرداندم
9
من بشعر افسانه بودم لیکن این ساعت بسحر
نرگس افسونگرش افسانه می گرداندم
10
اشتیاق لعل گوهر پاش او در بحر خون
همچو خواجو از پی دردانه می گرداندم