غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۶۵۸ - تا چند به شادی می غمهای تو نوشم...
1
تا چند به شادی می غمهای تو نوشم
از خلق جهان کسوت سودای تو پوشم
2
هر چند که زلفت دل من گوش ندارد
من سلسله زلف ترا حلقه بگوشم
3
عیبم مکن ار دود دلم در جگر افتاد
با این همه آتش نتوانم که نجوشم
4
چون چنگ زه جان کشدم چون نخراشم
چون عود ره دل زندم چون نخروشم
5
خلقی ز فغانم به فغانند ولیکن
این طرفه که می نالم و پیوسته خموشم
6
دیشب خبرم نیست که شاگرد خرابات
چون از در میخانه بدر برد بدوشم
7
پر کن قدحی زهر هلاهل که بیکدم
بر یاد لب لعل تو چون شهد بنوشم
8
تا جان بودم زان می چون خون سیاوش
جامی بهمه مملکت جم نفروشم
9
در میکده گر زهد فروشم چو تو خواجو
دانم که بیک جو نخرد باده فروشم