کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۸۲ - برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو...

1

برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو

خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو

2

به سراپرده آن ماهت اگر راه بود

برفکن پرده از آنروی که من دانم و تو

3

تا ببینی دل شوریده خلقی در بند

بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو

4

در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند

بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو

5

در دم صبح به مرغان سحر خوان برسان

نکهت آن گل خودروی که من دانم و تو

6

حال آن سرو خرامان که ز من آزادست

با من خسته چنان گوی که من دانم و تو

7

ساقیا جامه جان من دردیکش را

بنم جام چنان شوی که من دانم و تو

8

چه توان کرد که بیرون ز جفاکاری نیست

خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو

9

آه اگر داد دل خسته خواجو ندهد

آن دلازار جفا جوی که من دانم وتو

متن شعر کپی شد.