کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۸۹۴ - دی سیر برآمد دلم از روز جوانی...

1

دی سیر برآمد دلم از روز جوانی

جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی

2

کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر

کز بهر دو قرصم بجهان چند دوانی

3

جان من دلسوخته را هیچ مرادی

حاصل نشود تا تو بکامش نرسانی

4

فریاد ز دست تو که از قید حوادث

یک لحظه امانم ندهی خاصه امانی

5

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند

خون سیه از تیغ زبانش بچکانی

6

کی شاد شود خسروی از دور تو کز تو

بی دار به دارا نرسد تخت کیانی

7

سلطان فلک گرم شد و گفت که خواجو

بر ملک بقا زن علم از عالم فانی

8

زین پیر جهاندیده بد روز چه خواهی

بر وی ز چه شنعت کنی و دست فشانی

9

هر چند جهانی ز سلاطین زمانه

آخر نه گدای در سلطان جهانی

10

در مصر معانی ید بیضا بنمائی

وقتی که چو موسی نکشی سر ز شبانی

11

گر نایب خاقانی و خاقانی وقتی

ور ثانی سحبانی و حسان زمانی

12

چون شمع مکش سر که بیکدم بکشندت

با این همه گردنکشی و چرب زبانی

13

خاموش که تا در دهن خلق نیفتی

در ملک فصاحت چو زبان کام نرانی

14

زین طایفه شعرت بشعیری نخرد کس

گر آب حیاتست بپاکی و روانی

15

با این همه یک نکته بگویم ز سر مهر

هر چند که دانم که تو این شیوه ندانی

16

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

متن شعر کپی شد.