غزل · خواجوی کرمانی
غزل شماره ۹۱۶ - ای آینه قدرت بیچون الهی...
1
ای آینه قدرت بیچون الهی
نور رخت از طره شب برده سیاهی
2
خط بر رخ زیبای تو کفرست بر اسلام
رخسار و سر زلف تو شرعست و مناهی
3
آن جسم نه جسمست که روحیست مجسم
وان روی نه رویست که سریست الهی
4
در خرمن خورشید زند آه من آتش
زان در تو نگیرد که نداری رخ کاهی
5
هر گه که خرامان شوی ای خسرو خوبان
صد دل برود درعقبت همچو سپاهی
6
خواجو سخن وصل مگو بیش که درویش
لایق نبود بر کتفش خلعت شاهی