غزل · عراقی
غزل شماره ۴۹ - بی رخت جان در میان نتوان نهاد...
1
بی رخت جان در میان نتوان نهاد
بی یقین پا بر گمان نتوان نهاد
2
جان بباید داد و بستد بوسه ای
بی کنارت در میان نتوان نهاد
3
نیم جانی دارم از تو یادگار
بر لبت لب رایگان نتوان نهاد
4
در جهان چشمت خرابی می کند
جرم بر دور زمان نتوان نهاد
5
خون ما ز ابرو و مژگان ریختی
تیر به زین در کمان نتوان نهاد
6
حال من زلفت پریشان می کند
پس گنه بر دیگران نتوان نهاد
7
در جهان چون هرچه خواهی می کنی
جرم بر هر ناتوان نتوان نهاد
8
هر چه هست اندر همه عالم تویی
نام هستی بر جهان نتوان نهاد
9
چون تو را، جز تو، نمی بیند کسی
منتی بر عاشقان نتوان نهاد
10
بر در وصلت چو کس می گذرد
تهمتی بر انس و جان نتوان نهاد
11
عاشق تو هم تو بس، پس نام عشق
گه برین و گه بر آن نتوان نهاد
12
تا نگیرد دست من دامان تو
پای دل بر فرق جان نتوان نهاد
13
چون عراقی آستین ما گرفت
رخت او بر آسمان نتوان نهاد