غزل · عراقی
غزل شماره ۱۴۸ - دلی، که آتش عشق تواش بسوزد پاک...
1
دلی، که آتش عشق تواش بسوزد پاک
ز بیم آتش دوزخ چرا بود غمناک؟
2
به بوی آنکه در آتش نهد قدم روزی
هزار سال در آتش قدم زند بی باک
3
گرت بیافت در آتش کجا رود به بهشت؟
و گر چشد ز کفت زهر، کی خورد تریاک؟
4
مرا، که نیست ازین آتشم مگر دودی؟
فرو گرفت زمین دلم خس و خاشاک
5
کجاست آتش شوقت که در دل آویزد؟
چنان که برگذرد شعله دلم ز افلاک
6
ز شوق در دل من آتشی چنان افروز
که هر چه غیر تو باشد بسوزد آن را پاک
7
اگر بسوخت، عراقی، دل تو زین آتش
ببار آب ز چشم و بریز بر سر خاک