غزل · عراقی
غزل
1
در هوای تو جان و تن بارست
جان فدا کرد عاشق و وارست
2
صید خود را چرا زنی تو به تیر؟
کو به دام تو خود گرفتار است
3
در هلاک دلم چه می کوشی؟
چون که بیچاره خود درین کار است
4
دل بسی در غمت به خون غلتید
لیکن این بار خود سبکبار است
5
ای شبم روز با تو، بی رخ تو
روز روشن مرا شب تار است
6
عاشقان پیش چون تو صیادی
جان فدا می کنند و ناچار است
7
من ز تیرت امان نمی طلبم
لیکنم آرزوی دیدار است