غزل · عراقی
غزل
1
عاشقی ترک خواب و خور کرده
جای خود را ز گریه تر کرده
2
حیرت حسن دوست جانش را
از تن خویش بی خبر کرده
3
دایم اندر نماز و روزه عشق
درس عشاق را ز بر کرده
4
پیش تیر ارادت معشوق
جگر خویش را سپر کرده
5
کارش از دست خود بدر رفته
یارش از کوی خود بدر کرده
6
در ره کوی دوست بی سر و پا
دل و جان داده، پا ز سر کرده
7
همت عالیش عراقی را
سفر راه پرخطر کرده